به نام سرآغاز هستی

میدونی،سخته که هی شروع کنی و وسطاش که تازه کار رو غلتک افتاده و میخوای شیرینای کار رو حس کنی یه از خدا بی خبری پیدا میشه و گند میزنه وسط کار.

اون لحظه حاضری هیتلروار یه گور دست جمعی درست کنی و اونایی که مزاحمتش شدن رو بسوزنی یا خودتو بزاری جای اونایی که زدن به سیم آخر و موسیلینی رو ترور کردن.

کلا برا آدما سخته که از نو شروع کنن بالاخره حاضر نیستن سختی های قبل رو دوباره بچشن.البته در ظاهر کار حاضرن که شروع کنن و نمونه های مختلف داره مثل یسری از سریال های صدا سیمای خودمون که طرف مشخصه مث اسب پشیمونه و دلش میخواد همه چی مث قبل شه ولی دیالوگ سال رو میگه:عیبی نداره از نو شروع میکنم.یعنی این جمله خیلی رو مخه من خودم امروز شاهد یه نسخه ازش بودم و کاملا فهمیدم که قضیه چطوریاست.خوب حالا قضیه چیه؟

قضیه اینه که ما بعد از مدت ها اومدیم دست به قلم شیم و واسه وبلاگ وا موندمون یه متن بنویسیم که بعد از 2 یا 3 ماه یه متن جدید داشته باشه.
همه چیز آماده بود واسه اینکه یه چیزی بنویسم در حد لالیگا:خونه ساکت و آروم،ذهن آماده ولی بعد از اینکه پدر خودم رو درآوردم و یه موضوع انتخاب کردم و بعدش چند ورق حروم این کردم که داستان چجوری شروع بشه و پایان داشته باشه ضربه ای که نباید میخوردم رو خوردم.

چی بود؟
آیفون خونه به صدا در اومد و من از اتاق بیرون اومدم و جمله ی کلیشه ای یعنی کی میتونه باشه رو گفتم...داداشم جواب داد و بعد از چند ثاتیه رو کرد به مامانم و گفت:یکی هست میگه با همسایه پایینی کار داره.
مامانم گفت:خوب بگو که نیستن.
داداشم گفت خوب میگه پس با شما کار داره.
مامانم با تعجب گفت:وا چه حرفا!بده ببینم اون گوشی رو.
و مامانم بعد شمیدن حرفای اون شخص در رو باز کرد.
صدای از پله بالا اومدن نشون میداد که چن نفرن...مثل صدای پای سربازان چنگیز وقت حمله به ایران بود...حماسی و ریتمیک.در زدن مامانم در رو باز کرد و 4 پسر چنگیز و ننه شون وارد خونه شدن.راستیتش که اولش گفتم اومدن واسه دعوا و قمه کشی.همش میگفتم اینا مارو با کی اشتباه گرفتن که یهو ننه خانم شروع کرد به حرف زدن:خوبه همسایه ی فامیل ما که طبقه پایینیه شماست،فامیل ما که همون همسایه پایینیه ی شما هست گفته شما چنتا قالی و گلیم و قالیچه بافتی و فروختی.یکیشم که فامیل نا که همسایه پایینیه شماست ور داشته.منم یدونه میخوام.
مامانم گفت:خانم محترم اولا که من شما رو نمیشناسم و دوما  من هرچی بافته بودم فروختم و دیگه ندارم.
ننه خانم:چرا دروغ میگی من که میبینم یکی اون گوشه پشت مبل هست.
مامانم به نشانه ی تعحب دستش رو گاز گرفت و گفت:
خانم خجالت بکش خونه ی منو دید میزنی؟! اون یکی مال خودمونه و گذاشتم بدم به پسرم شب عروسیش...خودمونیما قند تو دلم آب شد.
خارج نشیم از داستان که ننه خانم برگشت گفت:مگه دست توعه؟!بیا بگیر این پول قالی ای که بافتی دستت هم درد نکنه.
پسرا بزنید زیر بقل و ببریدش.
من که کادو ی عروسیم رو از دست رفته میدیدم با عصبانیت گفتم:چخبره خانم؟!؟!یکم آروم تر برو تا ما هم بهت برسیم.
ننه خانم یه سری چیزا بهم گفت که گوشم سوت کشید و فقط به این جمله اکتفا میکنم"وقتی با من حرف میزنی خفه شو"
من داغون شده بودم و راه اتاقم رو به پیش گرفتم...اونجا بود که من رو که گوشه ی رینگ خسته و درمونده بودم گیر انداخت و با یه ضربه منو ناک اوت کرد و اون ضربه چیزی نبود جز یک یا دو جمله"هرچی بزرگتر میشه گنده ترهم میشه"
یعنی دنیا  دور سرم از شدت ضربه داشت میچرخید.
تو روز روشن میان و از خونت هرچی دلشون میخواد بردارن و برن!!

چند دقیقه ای از ترک خانه توست مغول ها گذشت و همه ی ما داشتیم به اتفاق عجیب امروز فکر میکردیم.
من رو به مامانم کردم و گفتم که خوب مامان اشکال نداره از نو شروع میکنی و ایشالله دوباره قالی و قالیچه میبافی...مامانم برگشت رو به منو گفت:دلت خوشه ها...برو بابا حال داری...بافتن اون قبلی ها هم کلی طول کشید...تازشم یه نفره که نمیشه قالی و قالیچه بافت.
من با کلی ذوق گفتم خوب من کمکت میکنم مامان.
مامان:تویی که تو انتخاب رنگ پیرنت هنوز نشکل داری میخوای برا من قالی ببافی؟!
من گفتم:مامان چه ربطی داره؟!؟!
مامانم با عصبانیت به من گفت:بلن شو برو تو اتاقت ربطش به تو نیومده.

اینبار جدا داشتم میرفتم به اتاقم که با خودم گفتم حداقل جنبه ی مثبت کار اینه که میتونیم اون پولی رو که دادن رو به یه زخم زندگی برنیم.

باز آیفون به صدا در آومد و خودم رفتم جواب بدم.
من:بله؟
پسر چنگیز بود و گفت:ننم گفته که اون پول رو هم ازتون بگیرم شما شایسته ی اون پول هم نیستید.
شما که تو کار احتکار هستید لایق اون پول نیستید.
تا اومدم جوابش رو بدم بهم گفت:راستی ننم گفت یه جیزی بهت بگم.
گفتم چی؟گفت:"اول ببین داری با چه خری حرف میزنی بعد بزار منم زرم رو بزنم"

و اینگونه بود که من چند ماه از فشار های عصبی این شاه جمله های ننه خانم در کما بودم تا به شرایط مطلوب برگشتم.

هرچند مثل اینکه مامانم پولشون رو بهشون برگردونده بود.
کادوی شب عروسی من هم دود شد رفت هوا و متنی که دیگر نوشته نشد.