باران میخواهم منتها در کنار خودت.
باران میخواهم،همان بارانی که اولین بار باعث آشماییمان شد.
یادت هست که آن روز بارانی در مسیر دانشگاه چتری نداشتی و مثل گنجشک ها از ترس خیس شدن بال هایشان زیر درختان و جاهای خشک میرفتی.
آن چتر آن روز شد پلی بین من و تو و دیواری دور ما در برابر بد دیگران.
یادت هست اولین لبخندت را که به جانم نشست و مثل یک بستنی در گرمای تابستان آب شدم.
این من لعنتی بودم که غرورم را همه چیزم را برای تو  به زیر کشیدم.
وقتی تو بودی زندگی برایم خاص میشد و از خاکستری به رنگارنگ تغییر نمیکرد.
اولین عکسی که از تو گرفتم چه؟
اخم کرده بودی و تا گفتم 
       "چند وقتیست که لبخند تو را ندیده ام          خانه ات آباد یک بار دیگر بگو سیب"
خندیدی و دنیایم را برایم رنگ زدی،چه رنگی هم.فکر کنم در دانشگاه هنر چند واحد نقاشی خوانده باشی.شاگرد ممتاز کلاست هم بودی لابد.
چه شد رفتی را نمیدانم ولی چه شد که این شدم را مومو به میدانم.
کمی شکستگی که چیزی نیست فکر میکردم بیشتر بشکنم.
 سرت سلامت باشد که مطمئنا هست چند تا از مو هایم موهایم از نبودنت رنگ باخته اند به قول پسر عمویم مو هم سفیدش خوب است.
برای چه سرت را با این حرف های معمولی به درد بیاورم.
فقط یک چیز از تو میخواهم فکری به حال جگرم کن.
قربانت.