راستش را بخواهید اینبار لحن این قلم‌بی صاحب کمی تلخ است.تلخی ای که به سمت گروهی از دوستان هموطن نشانه رفته،گروهی که بلای جای این مملکت شده اند و با رقص های روزانه ی خود در صفحه ی رنگیه زندگی مجازی که شاید حالا واقعی تر از هرزمان ممکن برای آن ها شده است.تلخ برای یک‌لحظه ی آن است دقیقا به اندازه ی لحظه ای اولین پیچ و مهره ی پلاسکو در رفت و در کسری از ثانیه آن سازه ی عظیم ۴۰ ساله که تلخ و شیرین روزگار را از زمان محمد رضا و روح الله تا سید علی چشیده بود.
پلاسکو ریخت ولی در کنارش چیزی عظیم تر و سهمگین تر از آن سازه ی ۱۷ طبقه ای و چند ده هزار تنی فروریخت نه تنها سطحی بلکه از پایه و اساس.
آن چیز همان غیرت و شعورمان بود.غیرت و شعوری که حالا در طاقچه های پستو های خانه ی  پدربزرگمان با آن دیوار های کاه گلی اش که بیشتر از نیمی از خاطرات سیاه و سفیدمان را در بر دارد خاک روزگار را پشت سر هم و رگباری میخورد و میخورد و میخورد.هرچند خیلی مسخره است که دیگر ما دیوار کاه گلی ای نمی بینیم و حتی پدربزرگ هایمان هم رو به تجدد و دیوارهای آجری بی روح و سرد آورده اند. بگذریم قطعا اگر ما ماشین زمانی میساختیم و به گذشته میرفتیم و با تنی چند از مردم عزیزمان در مورد وقایع تعدادی از مردمِ فقط در گفتار شریفمان صحبت میکردیم محالِ ممکن بود که باور کنند برخوردی به این صورت به روایت تصویر های رنگی با کیفیت های فوق اچ دی به ثبت برسد.
از آن گذشته بحثی مهم تر است که آن را از مادرم یاد گرفته ام با مثالی که هروز خدا برایم میزد وقتی که اسباب بازی هایم را در بازی با دیگران نابود شده میدیدم و آه و ناله ام کل محل را بر میداشت میگفت:
                            "شماها تا چیزی رو دارید قدرش رو نمیدونید"
بله تا دیروز امثال بهنام میرزاخانی در مملکت ما فراوان بوده اند ولی چون اخباری از این مردان که هنوز رگ های غیرتی در نهان آن ها وجود دارد نبود کاری با آن ها نداشتیم ولی تا اخبار پلاسکو منعکس شد حالا آن ها شده اند عزیزان دل ما که از حمایت ما برخوردارند.باز جای شکرش باقیست که کمی سرمان را از لای برف های بی توجهی و بی خیالی درآوردیم و لا اقل به ۲ متری دور و برمان نگاهکی انداختیم ولی امیدوارم این حمایت یک طبل تو خالی نباشد و بعد از مدتی از یادمان بروند.یادمان برود که مردانی خطر را بر وجود خود حلال کردند تا ما اپسیلونی اذیت نشویم.