Before the Netanyahu's press conference


.....در اتاق اطلاعات جنگ موساد باز شد و سرهنگ میشل به داخل اتاق رفت و در رو بست.

سربازان داخل اتاق به احترام سرهنگ بلند می شن ...سرهنگ با یک اطمینان خاص با صدای جذاب گفت: بشنید سربازان باوفا...خوب احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه نخست وزیر میان تا اطلاعات مهم رو بگیرن و در کنفرانس مطبوعاتی مطرح کنن تا جهان شاهد حماسه ی قدرت ما باشه... یالا بهم بگید  تو هفته ی  پیش چه بلایی سر این مردم به اصطلاح بیچاره آوردیم؟؟؟

همین سوال کافی بود تا سربازان داخل اتاق خودجوش سر خود را پایین انداخته و به کف اتاق انداخته و محو هنر بنّا ی ساختمان شوند... سرهنگ میشل با تعجب گفت : کسی نمیخواد بگه چه مرگتونه؟؟؟

که یکهو از این وضع عصبانی شد و گفت : تا شماره ی 3 فرصت دارید من مسخره ی شماها نمیشم و آبروم رو جلو نخست وزیر از دست نمیدم.

خوب میشمارم اگه تا 3 کسی چیزی گفت که هیچ ولی اگه نگفت یکی تون رو  با کُلتی که از پدر پرز هدیه گرفتم میکشم...1...2...در این حالت بود که یکی از اعضای اتاق گفت : قربان شما بگید چی میخواید تا ما به شما اطلاعات بدیم...سرهنگ گفت : خوب اول از سامانه ی گنبد آهنین بگید ببینم چه طور تونسته همه ی حملات مقاومت رو خنثی کنه؟؟؟

یکی از سرباز ها گفت : قربان توی این هفته حدود 500 حمله از طرف مقاومت به ما شد که خوشبختانه 100 نفر از مجرب ترین متخصصان ما تونستن حدود 100 حمله ی اون ها رو خنثی کنن که این یک پیروزی بزرگی هست...

سرهنگ با عصبانیت گفت: خفه شو...خفه...این افتضاحه این یعنی اینکه 5/4 موشکها از سامانه رد شدن...وای...جامعه ی جهانی ما رو مسخره میکنه...

سرهنگ گفت : خوب یکی از عملیات های هواپیما های ما توضیح بده.

 سربازی پشت مانیتور نشسته بود گفت:  قربان توی 3 روز ما 38 حمله به سمت غزه انجام دادیم...سرهنگ گفت : آره...همینه...از اول همه میدونستیم که گنبد آهنین زیاد قابل اعتماد نیست ولی حُسن ارتش اسرائیل به نیروی هوایی همیشه پیروزش هست...اینه همین خبر میتونه قدرت ما رو به جهان ثابت کنه...بعد سرهنگ به همراه خودش گفت: این رو بزار تو پوشه ی سخنرانی...

در این حال سرباز پشت مانیتور گفت: قربان نمیخواید نتیجه رو بدونید؟؟؟

سرهنگ با لحن خوشحال گفت: نتیجه مشخصه دیگه پیروزی 100درصدی در حملات هوایی...

سرباز گفت: خیر...همچین قضیه ای صحت نداره... درسته 38 حمله داشتیم که میشه روزی  12یا 13 هواپیما حدودا...ولی ما متاسفانه نصف هواپیما هامون رو از دست دادیم...

سرهنگ که عصبانی شده بود گفت: (....)،(از به کار بردن جمله معذوریم).

یعنی هیچ پیروزی قاطعی نداشتیم که بشه عنوان کرد؟؟؟

یکی از سربازان گفت: چرا قربان یه پیروزی قاطع داشتیم که شاید به دردمون بخوره...

سرهنگ که با این حرف کمی امید تو چهرش پیدا شده بود گفت : بگو...آفرین بالاخره یکی یه خبر خوب داره که بده و ما رو از تو گِل بدبختی دربیاره...جون مادرت یه خبر خوب بده...

سرباز گفت: شنبه ی این هفته یک ماهی گیر از اورشلیم تونست تویه مسابقه ی حساس با مردم محله با صید یه ماهی برنده ی مسابقه بشه...

سرهنگ گفت: تو به من بگو چه قدره؟؟؟

سرباز: ماهی؟؟؟

سرهنگ: خودت چی فکر میکنی؟؟؟

سرباز: 3 کیلو!!!!

سرهنگ: احمق اندازه ی مغزت رو میگم...ابله اصلا تو عقل داری؟؟؟

سرباز: خیر!!!

سرهنگ : کدوم ابلهی این تپه ی گچ رو اینجا تو اتاق اطلاعات استخدام کرده؟؟؟  

سربازان: قربان ایشون با بالا ارتباط دارن...ایشون پسر خاله ی نخست وزیر هستن.

سرهنگ با ترس گفت: ای وای...عزیزم چه خبر خوبی بود به خاطر این خبر یک هفته مرخصی تشویقی داری برو حالشو ببر...

سرهنگ برای آخرین بار با لحن نا امیدی پرسید : کسی خبر دیگه ای نداره؟؟؟

بعد از این سوال به محافظش گفت: نخست وزیر کی میان؟؟؟

محافظ: تا 10 دقیقه ی دیگه میرسن ...

سرهنگ این بار گفت :حداقل یه راه فرار معرفی کنید...

یکی از سربازان گفت: قربان من یک پیشنهاد دارم...

سرهنگ: بگو.

سرباز: قربان پسر خاله ی من تو حیفا یه ویلا داره که هیچ کس خبر نداره...اگه بخواید و بتونید برا بچه ها و خودتون مرخصی رد کنید و بلند شیم بریم...البته باید لباس و مایو هم بیاریم تا یه کم تو آب و در حال شادی ظاهری در باطن خود خودمون رو اصلاح کنیم و از خداوند بخوایم که دیگه از این مشکلات پیش نیاد.

سرهنگ : نه خوب نیست...من خودم یه نقشه دارم...میریم حیفا و ویلای پسر خاله ی تو و بقیشم که تو گفتی...

بلند شین اگه میخواید سالم بمونید با ما بیاید... نقشه تغییر کرده پس بلند شین...

The-End