بعد از پخش برنامه ی دورهمی که خیلی هم پرطرفدار بود یکی از سوالاتی که مهران جانِ مدیری از میهمانان برنامش میپرسید خیلی رایج شد و جواب هاشهم عین بمب تو جوامع طرفداری میترکید و این سوال چیزی نبود جز اینکه ”حالا عاشق شدی؟!”

خب حالا که پخش این تموم شده و از اونجایی که من به اون اندازه معروف نشده بودم که به این برنامه دعوت بشم و به این سوال جواب بدم سعی میکنم اینجا بهدرخواست طرفدارانم(نویسنده ی این متن از خود شاخ پنداری مزمن رنج میبرد!)به این سوال جواب بدم.

همین اول باید بگم جواب دادن به این سوال خیلی برام سخت و ناراحت کننده هست.مگه میشه عاشق نشد؟! ولی خب این حس برای من یکم بیشتر از حالتعادیشه به طوری که من ٧ روز هفته و ٢٤ ساعت روز در حال عاشق و فارغ شدنم.اما توی این گیر و دار فقط ٥٠ درصد سمت من حله و هیچ وقت نشده ٥٠ درصدطرف مقابل مثبت باشه.همیشه اتفاقاتی میوفته که نمیذاره من به خواستم برسم و اگه بخوام همشون رو تعریف کنم قطعا باید چند جلدی براتون بنویسم و به همین واسطه فقط چند مورد کوتاه رو میگم.


مورد شماره ٦:مریم و حلقه ی ازدواج 

خیلی وقت بود که به کتابخونه ای که من میرفتم میومد.من واقعا ازش خوشم میومد و از چنتا از دوستاش هم به صورت نامحسوس تحقیقاتیکردم.وقتی مطمئن شدم که مجرده خودم رو آماده کردم که بهش پیشنهاد بدم.اون روز خیلی به سر و وضعم رسیدم و که یه وقت بد به ظاهر نرسم و به سمتکتابخونه راه افتادم.زودتر از همیشه رسیدم کتابخونه.وقتی رسیدم دیدم که با یه دختری تو محوطه ی بیرونی کتابخونه صحبت میکنه و یه لبخند قشنگی رویلباشه.با خودم گفتم که چی بهتر از این که حالش خوبه امروز،با انرژی میرم جلو و ازش درخواست میکنم و حلقه ای خریدم رو بهش نشون میدم.بعد از چند دقیقه ازهم خداحافظی کردن و قبل از اینکه بره داخل کتابخونه آروم صداش کردم.برگشت نگاهم کرد و باهم سلام و احوال پرسی کرد.به شوخی بهش گفتم چیه مریمخانوم امروز کبکت خروس میخونه؟!مریم با کمی خجالت گفت:از شما چه پنهون غزاله بهم گفت با خانوادشون میخوان بیان خونمون برای داداشش خواستگاری من!انگار دنیا روی سرم خراب شد و بقیش رو نمیگم که تا چند وقت حالم خراب بود فقط این رو بدونید که تا ١٢ ماه داشتم قسط حلقه رو میدادم.

 

مورد شماره 13: پیرهن سبز مغز پسته ای 

با رعنا توی فضای مجازی آشنا شدم.داستان آشناییمون هم اینطور بود که من با نام کاربری منفرد توی اینستاگرام پست های عاشقانه میذاشتم و اون یه بار اومد دایرکت و کم کم صحبت های بینمون گل انداخت و خیلی از زمان ها رو توی مجازی باهم میگذروندیم و احساس میکردیم خیلی بهم نزدیکیم و همین باعث شده بود که به این باور برسیم که لازم نیست قیافه ی هم رو ببینیم و همدیگه رو برای همدیگه میخواستیم. القصه بالاخره بعد از گذشت چند هفته به این نتیجه رسیدیم که یه قرار دوستانه تو یکی از کافه های شمال تهران بذاریم و بالاخره همدیگه رو ببینیم. برای هماهنگی طی کردیم که با هم چه لباسی میپوشیم که بتونیم بشناسیم هم رو. چند دقیقه زود تر از ساعت قرار رسیدم به کافه و پشت یه میز نشستم. راس ساعت 5 عصر  رعنا وارد کافه شد. من درجا محو زیباییش و ناخودآگاه پیش پاش بلند شدم ولی اون از کنارم رد شد و رفت به سمت میز پشتیم که یه پسر پیرهن سبز نشسته بود. جا خوردم و نشستم و به فکر فرو رفتم. بعد چند دقیقه رعنا اومد بالاسر من و من رو صدا کرد. با خودم گفتم که بالاخره فهمیده که اشتباه کرده و بهش نگاه کردم و یه لبخند زدم. بهم گفت: میتونم این صندلی رو بردارم؟ من فقط داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که با ناامیدی گفتم: بله. تشکر کرد و صندلی رو برداشت و رفت. وقتی دیدم که بدون توجه به تفاوت های من و اون پسر چقد خوشحاله بلند شدم که از کافه بیام بیرون.وقتی داشتم صورت حسابم رو پرداخت میکردم به سرم زد که از خانم صندوق دار سوالی بپرسم. 

-ببخشید خانوم

+بله؟

-این پیرهن من مگه سبز نیست؟

+نخیر

-پس چه رنگیه؟

+مغز پسته ای!پیرهن سبز پیرهن اون آقایی که کنار اون خانوم نشستن هست!

با ناامیدی تمام از کافه زدم بیرون و...

مورد شماره 21:ستاره 212628 

بعد از چند وقت که به خاطر داستان پروانه(مورد شماره 20 که داستان آن کاملا محرمانه است) حالم گرفته بود یه پیام شخصی در تلگرام با آیدی ستاره 212628 برام اومد که حاوی متنی عاشقانه بود. وقتی ازش پرسیدم که کی هست جواب داد که پیمان از بچه های دانشگاه منو معرفی کرده و گفته گزینه ی مناسبی هستم. چند وقتی گذشت و روابطمون صمیمی تر شد و داستان رعنا که برام درس عبرتی شده بود باعث شد ازش عکس هایی بگیرم و شناخته بودمش. مدت ها بهش پیشنهاد قرار حضوری میدادم ولی خب هر بار بنا به دلایلی رد میکرد و میگفت به وقتش میام سر قرار ولی فعلا همین مجازی و تلگرام مناسبه تا من هم شناخت بیشتر و بهتری بدست بیارم.بالاخره بعد 3 ماه قبول کرد که بیاد به سر قرار و ایندفعه بهش نگفتم چه لباسی میپوشم چون عکس هام رو براش فرستاده بودم و اون هم منو شناخته بود. روز موعود فرا رسید و امیدوار بودم که به آرزوم برسم و دیگه این اتفاقات رو تموم کنم.کمی زودتر رسیدم و یه بار دیگه حرف هام رو چک کردم.بالاخره در کافه باز شد و ستاره وارد کافه شد. محو هیبتش شدم، تا حالا هیچکدوم از موردهام اینجوری نبودن و یکمی ترسیدم و آب دهنم رو قورت دادم. رسید بالا سرم و گفت آقا بهزاد هستی دیگه؟ جواب دادم بله.نشت بغل دستم و کمی از تعجبم خندید و به شوخی یه مشت به بازوم زد. بعد با خنده گفت:چرا خشکت زده؟ یه حرفی بزن بابا. تمام عزمم رو جزم کردم که بتونم یه جمله بگم و اون این بود که:تو مَردی؟ آقای رضا ناصری برام توضییح داد که ستاره یه ربات تلگرامه که سعی کرده برای اوقاتی که آدم ها تنها هستن ازش استفاده کنه و برای اینکه این ربات بتونه این کارکرد رو داشته باشه باید شیوه های گفتاری مختلفی رو آنالیز کنه. پس برام مشخص شد  که اون عکسا هم مال یه کاربر دیگه بوده. در نهایت به خاطر کارهام ازم تشکر کرد و خورد و خوراک اون روز رو مهمون ایشون بودیم.

اگر بخوام براتون مورد های دیگه رو بگم فقط زیاده گویی کردم و درام داستان رو زیاد تر کردم ولی خب وقتی به عنوان یه سوم شخص به این داستانا نگاه میکنم نمیدونم که بخندم یا گریه کنم.خلاصه که الان چند وقتی هست که عاشق نشدم و تنهام پس اگر شما میخواید پیشنهادی بدید الان بهترین زمان ممکنه پس گیرنده ی شخصی بنده به روی تمام شما عزیزان باز خواهد بود!

به امید دیدارتون!

پ.ن: خوشحال میشم بگید که نظرتون درمورد عکس های توی نوشته چیه!