سیاسی ترین و صریح ترین نامه ی تاریخ

دیگر جانم به لب رسیده و صبرم به آستان.
میخواهم‌بر خلاف میل باطنی ام صریح ترین نامه ی سیاسی تاریخ را برای شخصی بنویسم که به عنوان منتخب ملت انتخاب شد.
سلام آ شیخ حسن،احوال شما،خبری نیست جز  اشتیاق دیدن شما.گلایه هایی دارم از شما و دولتتان که میخوام‌ با زبان سرخ بگویم تا شاید بعدها بهانه داشته باشید که سر سبزم را بر باد دهید.خسته شدیم از این وضع فلاکت بار زندگی هایمان.همه اش شده سیاست زدگی و اقتصاد مریض و بیماری که نفس پدرانمان را گرفته.
استاد من از شما انتظار نداشتم که به عنوان مدیر و مسئول و دبیر و مجری(ماشالله چن شغله اید شما خدا سایه اتان را کم نکند از روی سر این مشاغل)این وضع باشید،بالاخره ما شما را با امید و آرمان و آمال هایی بر مسند قدرت نشاندیم.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    تشکرنامه

    داشتم یه ویدیو میدیدم که توش خبرنگار از یه بچه میپرسه که: اینجا چه چیزایی یاد گرفتی؟

    بچه اولش به تفکری عمیق فرو میره و همراه با کلوزآپ فیلمبردار تنها کاری که میکمه مثل یه بچه شیر از ندونم کاری غرش میکنه رو به خبر نگار.

    وقتی این ویدیو رو دیدم فقط و فقط یاد خودمون افتادم😂
    خودمون که مجبور بودیم سالی دو جین کتاب و درس های مختلف بخونیم و آخرش هیچیش به کارمون نیاد😐
    تهش هم یه کنکور بدیم و مثلا خودمون رو خلاص کنیم😲
    بعضی وقتا شده نفهمی قضیه چیه؟

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

    پیر، پدر،جوان و جوووووووون

    به نام حق

    آورده اند که در عهد بوق کیوان میرزایی بود چون الدنگان روز و شب و شب و روز به تیر چراغ برق که هنوز کاربرد های امروز(امثال نوازش داورها و غیره)را نداشت تکیه میدادندی و مدام میگفتندی:"جووووون"
    روزی پدرش او را در حال الدنگی بدیدندی و بدو گفتندی:ای خاک بر سر چرا تغییری در زندگی ات نمی دهی؟
    خیر سرت 2 سال دیگر میروی درون 30 سال دیگر چه میخواهی؟
    مدرکت را که خریدم،اجباری ات را همینطور،هر خواستی داشتی اجابت کردندی،آیا حق نداشتندی که تو را در لباس آدمیت بدیدندی؟
    کیوان:ای پدر برو پیری پیدا کردندی تا برویم و آدم شدندی.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

    رای دادگاه

    به نام صاحب رای
    امروز آماده میشوم که به دادگاه بروم.دادگاهی برای اعاده ی حیثیت.من متهم به سوء استفاده از موقعیت و دست بردن در تقدیر هستم.
    ماهیت آن را اصلا نفهمیدم و نمیفهمم ولی توضیخی که به من داده اند این است که بیش از حد در زندگی امروز خوشحالم مخصوصا در ده سال گذشته.
    آن ها شواهد و مدارکی پیدا کرده اند که نشان میدهد من در ده سال گذشته بدترین اتفاقات ممکن را تجربه کرده ام ولی هروز خوشحال تر از دیروز بوده و هستم.
    ولی آیا این گونه بوده است؟
    خودم هم که به گذشته نگاه میکنم میبینم تناسب اتفاقات خوب و بد در زندگی من پنج به دو به نفع بدی هاست.
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    اشتباه

    به نام خالق

    درست میگفت:

    جنون واقعا مانند جاذبه است و در این حالت فقط به یک ضربه نیاز دارد.

    آن لحظه ای که فکر میکنی اری این دیگر خودش است ، این همانیست که ارزشش را دارد و با او میشود همه کاری کرد.

    این بلا سر خیلی هایمان می آید و آمده.ما اشتباهاتی میکنیم که هیچ جای دفاعی برای آن نداریم

    گاهی اوقات فکر میکنم که ما خواسته اشتباه میکنیم.شاید ذاتمان این است که یک خوشی زودگذر را سر زندگیمان قمار مکنیم.از آن قمار های 1 به 10.بزرگمان که آدم بود و

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    شام آخر

    به نام خدا

    #مهدی_ذوالقدر

    با بوسه و لبخند مخالف هستی
    مجموعه محجوب لطائف هستی
    یک خورده بگیر چادرت را شل تر
    انگار که استاد معارف هستی
    ..............................................
    روزی روزگاری و بعد از مدت ها به فست فودی رفتم و مهیا ی غذا خوردن شدم،تازگیه خوبی داشت برایم ناگهان دیدم که روی شیشه ی فست فود کاغذی زده شده.اشک شوق در چشمانم جمع شده بود.نه اشتباه نکنید خبری از پول یا طلای پیدا شده نبود تا بتوانم صاحبش بشوم.رو کاغذ با فونت ب نازنین با اندازه ی بیست و هشت و رنگ قرمز نوشته شده بود"وای فای فیری"

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵

    شبی لعنتی وار

    به نام آن که هستی ام برای اوست

    آن شب از اولش یک چیزی بد میلنگید.
    از حرف نزدن هایش تا صدای خورد و دیوانه کننده ی موزیکی که پسرک را با دردهایش تنها کرده بود.
    از نحوه ی پهن شدن سفره ی شام بدون شور و اشتیاق همیشگی اش از زیر لب غرغر کردن های پدر
    از گوشه نشینی های مادر و از تکرار یک جمله ی کثافت"بس کنید"که توسط دختر کوچک خانه گفته میشد.
    بساط شام تبدیل شده بود به میدان جنگ و منتظر جرقه ای بودند که زده شد.میدان جنگی که شاهد پرتاب انواع اراجیف به یکدیگر توسط زن مرد بود و هر کدام زخمی به یکدیگر میزدند.از مادری که حرف مردم برایش مهم بود و پدری که فقط چشمش نیاز های مادی و ظاهری فرزندان را میدید.انگار قبول کرده بود که تنها نقش او نقش یک خودپرداز است.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵

    هفت جد و آبادمان و عمه هایشان

    به نام خالق زیبایی
    نقل شده است که روح داریوش را احضار کردند و به او گفتند:داریوش بزنیم به تخته روحت خوب گل انداخته راز این شعفت در چیست؟
    داریوش دست در محاسن کرد و فرمود:اممممم...خوب اوقات فراغت خوبی دارم دیگر.
    احضار کنندگان گفتند مثلا چه؟
    داریوش گفت:ولمان کنید سری است نمیشود، به هر حال هر کس اندیشه ها و روش خوش گذرانی خودش را دارد.
    احضار کنندگان با التماس در حالی که دامان داریوش را گرفته بودند گفتد:فی الحال یکی را بگو جان مادرت دیگر.
    داریوش گفت:مثلا هرچند وقت یکبار بار از اپراتور خاصم بسته ی اینترنت میگیرم و به فیسبوک و اینستاگرام و توئیتر و امثالهم میروم و سرکی به فن پیج هایم میزنم و از تعداد بالا ی آنها و محبت مردم خوشحال میشوم.
    احضار کنندگان گفتند چقدر جالب
    داریوش گفت :جالب تر اینکه گاه جملاتی میخوانم که به من نسبت داده شده اند ولی روح هفت جد و آبادم ان و عمه هایشان از آن ها خبر ندارند.
    احضار کنندگان از این حکایت شگرف شگفت زده شدند و یقه بدریدند و او او کنان به داخل تنور نانوایی شاطر احمد برفتند.
  • ۰ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۹ دی ۹۴

    جنگ جهانی پپسی

    WORLD WAR PEPSI

     

    این قسمت(تو این سیاره چه خبره؟؟؟)

    ................... ساعت 12 آلفا بود و پسرک خواست گیرنده ی خود را روشن کند تا ببیند چه چیزی برایش مخابره میشود.

    همین که گیرنده رو روشن کرد دستگاه با صدای بلند گفت اخبار روز...

    پسر داستان ما سریع خواست کانال رو عوض کنه ولی پدرش از اتاقی که توش بود گفت:قزنوس کانال رو عوض نکن میخوام بیام ببینم تو این مملکت چه خبره.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۷ دی ۹۴

    چند دقیقه ای در مرکز اورژانس برای اطلاع از تلفات چهارشنبه سوری

    به نام خالق زیبایی

    سلام منتسب نیا هستم خبرنگار منتسب واحد مرکزی سوانح سوختگی در خبر تهران...نه...نه اشتباه شد عزیزان باور کنید ایقد فشار بالاست اینجوری میشه ار منتسب واحد مرکزی خبر در اورژانس تهران اومدیم ببینیم که تا به حال چه تلفاتی بوجود اومده با ما همراه باشید...(تا صحنه ی زنگ) 

     

    مسئول:اورژانس تهران بفرمایید

     

    مورد1: آقا من بایرام هستم...لطفا به این مجریتون بگید خیلی جیگره ما خیلی دوسش داریم.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۷ دی ۹۴
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!