خاطره بازی با نوشته ی قبل کنکور خودم!

این روزا همه درگیر کنکور و رتبه و سنجش و انتخاب رشته هستن و منو یاد سالی که خودم کنکور داشتم انداخت.سالی که  خیلی بیشتر با بچه ها خندیدیم و خاطرهایی ساختیم که هنوزم وقتی به یاد میاریمشون تازه و خنده دارن و همش به این فکر میکنیم چرا اینقد زود تموم شدن!

القصه متن زیر که براتون اوردم نوشته خودم درمورد شرایطم حدود چند هفته به کنکوره که از صفحه دهم همین وبلاگ کپی کردمش:


به نام خدا

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
.
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
.
بحر هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف.
.
حال اینان چی اند و چه خواهند شد بین خودم و کسانی نزدیک ولی فرصت دست داد تا بگویم آن پسوند"dr"اول اسممان الکی نبود و دکترا داریم⬅از چه نوعش؟نوشتن اراجیف . بنده دکتر سعید(دکتر در زبان فارسی امروز جز آرایه ی شاخص است)دکترا دارم ولی چه باعث شد به این نتیجه برسم؟

هیچ جز فشار زیاد امتحان(مصدر باب افتعال است).نمیدانید که باید درس و مطالعه(حرف واو باعث پیداش آرایه ی معطوف میشود که هر دو کلمه یک نقش میگیرند)دقیق و چند برابر کرد(برابر کرد فعل مرکب است).جدیدا پرخور هم شده ام(نظریه ی تحریک الکتریکی هیپوتالاموس در روانشنایی)و چند عادت عجیب پیدا کرده ام.موجودات را عجیب نام میبرم مثلا به انسان میگویم حیوان ناطق(حد تام در منطق).میدانی نتیجه ی یک سال، سال بعد مشخص میشود اگر درس بخوانی موفق خواهی شد(جمله ی شرطیه ی متصل در فلسفه).

شاعر میگوید :درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آورد چرخ نیلوفری را(شعر از ناصر خسرو قبادیانی است)
زمانی که به امتحانات فکر میکنم اینچنین میشوم...نمیدانم شاید مرضی باشد که تمام همسالانم داشته باشند.
بزرگان و کوچکان و همسالان بگویند که آیا شرایط من عادی است؟؟؟؟

راستی در فیلمی طرف گفت نظام فئودالیته(نظام ارباب رعیتی که در کتاب تاریخ 2 آمده است)جالب بود برایم هیچ.



  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

    چرا ما مردها باید عاشق بشویم؟!

    خب برای جواب دادن به این سوال مجبوریم که کمی بحث را فلسفی کنیم و از زاویه و افقی به موضوع بنگریم که تابحال کشف نشده و ما موظف به کشف و ثبت و ضبط و نشر و بسط و رد آنتی تز های آن هستیم.جهت تسهیل هدف این نوشته سعی شده مباحث فلسفی در غالب چند نمونه داستان کوتاه آورده شود.همیچنین بعد فلسفی آن در ناخودآگاه خواننده اثر میگذارد.حالا برویم سراغ اصل مطلب:


    ما عاشق میشویم یک صبح جمعه بعد از یک هفته کار سخت از خواب شیرین خود بزنیم . با همسرجان برویم به کوه پیمایی دلچسب که در طول مسیر پیرمردهایی که از بالا می آیند به ما بگویند خسته نباشید!


    ما عاشق میشویم که مهارت های فنی خود را به چالش بکشیم و آن ها را بهبود ببخشیم و هرچند وقت یکبار شیرآبی که چکه میکند را تعمیر کنیم و ساعت ها زیر شیر با کمر خمیده از حرکات کمر و بازو و سر و گردن لذت ببریم.


    ما عاشق میشویم که کمی وزن کم بکنیم و از آزمون های کنترل اعصاب با موفقیت بیرون بیاییم آن هم با یک فرمول جادویی و بدون عوارض که چیزی نیست جز پاساژگردی و خرید درمانی بانوان.


    ما عاشق میشویم که از طریق خوابیدن روی زمین سفت بعد از یک دعوای جدی با همسرجان اعضای داخلی و استخوان بندی بدن درست درجای درست خود قرارگیرند.
    ما عاشق میشویم که بهانه ای برای جدایی از رفقایمان بدست بیاوریم و با آغوش باز از آن ها و برنامه های جوانیمان خداحافظی بکنیم.


    ما عاشق میشویم که یکی از ضعف های بی درمانمان را برطرف بکنیم.این ضعف مبحث فامیل گریز بودن ما آقایان است که با عشق و ازدواج و اضافه شدن یکی دو جین فامیل جدید به همان قبلی ها پناه ببریم تازه اگر باجناق هم داشته باشیم که...


    ما عاشق میشویم که از خانه و آرامش و سکون آن خلاص شویم و بزنیم به دشت و جاده و ساعت ها در ترافیک جاده شمال یا جنوب و شرق و غرب با یک ترانه ی رومخی بگذرانیم
    ما عاشق میشویم که نقطه ای بر صفت رذیله ی غرور بگذاریم و اینکار فقط و فقط با تایید حرف های همسرجان با یک صدای مخملی مردانه انجام میشود.


    ما عاشق میشویم که دیگر با کم حرفی خداحافظی بکنیم.شاید آقایانی باشند که کم حرف و خجالتی باشند و وقتی این افراد درجمعی حاضر میشوند توی ذوق حضار بخورد و همین افراد وقتی ازدواج میکنند بواسطه ی بحث هایی که با خانم جان دارند یک پا گفتار درمان تجربی میشوند.


    ما عاشق میشویم که پولی که در طول ماه با مشقت های فراوان بدست می آوریم را عاشقانه فدای خواسته های عیال بکنیم.


    ما عاشق میشویم که اصلا از اعتیاد به برنامه های تلویزیون و فوتبال هایش پاک بشویم و عوضش بدانیم چرا مارال به آرزو نمیگوید او مادر واقعی اش است یا چی چی سلطان در جواب فلانی چه گفت یا اینکه این آقا بالاخره شوهر اونه یا بابای اون یکی یا پسر این یکی!


    خلاصه نمونه های فلسفی بسیار زیاد است ولی هم وقت و هم حال و حوصله و هم امکان فلسفیدن بیشتر فعلا مقدور نمیباشد.عاشق بشوید و عاشق بمانید و زندگی بکنید که فقط یکبار زندگی میکنیم اگر عاشق نمیشوید بیایید باهم برویم یک گوشه ی این زمین خدا و عشق و حال کنیم و صفا سیتی برگذارکنیم.


  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

    مترو نوشت ٢(fall with you)

    خارجیا یه اصطلاح دارن که توش میگن (I want fall with you) که یعنی میخوام عاشق هم بشیم.بعد اگه این لغات رو همینجوری ترجمه کنی میشه میخوام با تو سقوط کنم
    به همین کوتاهی و قشنگی!
  • ۶ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۴ تیر ۹۷

    مترو نوشت ١(عاشقی)

    امروز عاشقی رو تو نگاه یه مرد دیدم که با تمام وجود چشاش به خانومش که داشت از دستفروش مترو خرید میکرد داد میزد که
    نگیر لعنتی ولی وقتی خانومش گفت بخرم؟!
    یه لبخند زد و گفت بخر!
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشمات!

    هیچوقت آن 32 روز را فراموش نمیکنم.قسمتی از تاریخ معاصر که فقط برای من نوشته شده بود.یادم نمیرود آن شب را که تنها در میدان تجریش نشسته بودم و داشتم به صدای خسته ی کسی که سعی میکرد ترانه ای از رضا یزدانی را بخواند گوش میدادم.تو روی یک سکو آنطرف تر نشسته بودی با یک لیوان یخ در بهشت ملس و داشتی آن ترانه را زمزمه میکردی!

    گویی ارتباط من با آن صدای خسته که هیچ با جهان قطع شد و انگار شده بودم میهمان کنسرت تک نفره ی تو.بعد از چند لحظه دزدکی نگاه کردنت گویی فهمیدی و سرت را چرخاندی و درست ذل زدی به چشمانم انگار که از این لذت من شاکی بودی.

    برق چشمانت در هم چند صدم ثانیه های اولیه کار خودش را کرد و ابهت نگاهت وجودم را فراگرفت.کمی به خودم جرئت دادم و سری تکان دادم و گفتم سلام! خاطرم هست که از تشنج صدایم خنده ات گرفت.از چشمانت شیطنت میبارید و من از بی چتر بودن زیر این باران رسوبی که به قلبم رسوخ میکرد لذت میبردم.

    بعد از چند دقیقه باز به خودم جرئت دادم با قدرت به تو گفتم : میتونیم کمی باهم معاشرت داشته باشیم؟ با شیطنت نقش کلافه ها را بازی کردی و گفتی : بستگی داره که فردا کافه ایکس مهمونم کنی یا نه؟

    آن شب را فارغ ز غوغای جهان گذراندم  و صبر کردم تا عصر که قرار بود تو را ببینم.راستش را بخواهی اصلا انتظار نداشتم که بیایی ولی وقتی در کافه باز شد و تو آمدی احساس آزادی و پرواز درونم قلیان میکرد.

    بعد از کمی بحث معمولی و سوال و جواب که مشخص بود از جواب هایت دارم گند میزنم به حال خوبمان بحثی را وسط کشیدی که اصلا در خیالات مریض خود هم دیالوگی برای آن نداشتم :

    "دیشب افتتاحیه ی جام جهانی رو دیدی؟!"

    با احساس سرافکندگی جام جهانی ای که در سال 2006 در دستان زیدان قرار نگرفته بود جواب دادم:نه

    تو با تعجب گفتی: مگه فوتبالی نیستی؟!

    +البته که هستم ولی خب دیشب فرصت پیدا نکردم بازی رو ببینم.

    -خب حالا بگو طرفدار کدوم تیم هستی؟

    داشتم خودم را آماده میکردم که بگویم طرفدار "انگلیس" هستم و دانش فوتبالی ام را به رخ تو بکشم که پریدی وسط حرفم و با هیجان گفتی من طرفدار آرژانتین هستم و بازیکن فقط مسی! عالم و آدم میدانست که اگر یک تیم و یک بازیکن در این دنیا وجود داشته باشند که من صد در صد از آن ها متنفر باشم آرژانتین و مسی بودند ولی صد حیف که خوشحالی چشمانت این جرئت را از من گرفته بود که ضد نظرت حرفی بزنم یا اصلا صد شکر که حرفی نزدم که ناراحتت کنم.

    آن روز ها کافه ایکس شده بود پاتوق من و تویی که بدون دردسری فوتبال ببینیم،از مسی تعریف کنیم،حذف انگلیس و ایتالیا و اسپانیا و پرتغال را مسخره کنیم و دوباره همین چرخه را دنبال و تکرار کنیم تا که بالاخره بعد از چند بازی سخت رسیدیم به بازی نیمه نهایی: آرژانتین در مقابل هلند.

    راستش را بخواهی اگر خودم بودم و دنیای قبل از تو این لحظاتِ تحمل آرژانتین و مسی در نیمه نهایی برایم جزء بدترین لحظه های فوتبالی ام بود.ولی تو آمدی تا معادلات را برهم بزنی! شده بودم یک آرژانتینی تمام عیار.هنوز هم که به آن کافه میروم صاحب آنجا من را با خاطره ی خوشحالی 2 نفره ای که باهم بعد از پنالتی دیماریا که حکم صعود به فینال را امضا کرد من را خجالت زده میکند.

    شبی بود عجیب و دوست داشتنی،تازه داشتم احساس میکردم که دنیا روی خوشش را به ما ندارها هم نشان میدهد.تازه داشتم زندگی را با چشمان رنگی میدیدم و کیف میکردم که آن شب لعنتی رسید."فینال جام جهانی مقابل آلمان" اصلا از همان اول شبی که هیگواین آن تقریبا دروازه خالی را گل نکرد مشخص بود شب،شبِ استرس زایی است.من جای نگاه کردن بازی محو تماشای جنب و جوش تو شده بودم.فحش دادن هایت به هیگواین و موقعیت های گلی که گل نمیشد و در نهایت دقیقه ی 118 که ضربه ی ماریو گوتزه تیر خلاصی بود بر پیکر من که چرا ناراحت شدی.

    بعد بازی نارحت بودی و عصبی! وقتی موضوع آینده ی خود را وسط کشیدم خیلی بی پروا گفتی که این ماه را با خوشی گذراندی ولی برای بعدش برنامه داری و داری میروی خارج از کشور.داری میروی برای ادامه ی کار و زندگی. حرفت را در 3 جمله زدی و با گفتن یک خداحافظ رفتی.وقتی داشتی میرفتی شاید جنس نگاه من به تو از جنس نگاه لیونل مسی به جام جهانی ای که قرار بود در دست آلمان ها باشد بود.

    "نزدیک ولی دست نیافتنی"

    تو رفتی و من ماندم با یک دنیا حسرت و سرافکندگی.حسرت بدست نیاوردنت و و سرافکندگی حمایت از آرژانتین منفور در سال 2014

     


  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

    میشه برگردی طوری!

    یکم رضا صادقی گوش بدیم کنار هم!





  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

    تا حالا عاشق شدی ؟!

    بعد از پخش برنامه ی دورهمی که خیلی هم پرطرفدار بود یکی از سوالاتی که مهران جانِ مدیری از میهمانان برنامش میپرسید خیلی رایج شد و جواب هاشهم عین بمب تو جوامع طرفداری میترکید و این سوال چیزی نبود جز اینکه ”حالا عاشق شدی؟!”

    خب حالا که پخش این تموم شده و از اونجایی که من به اون اندازه معروف نشده بودم که به این برنامه دعوت بشم و به این سوال جواب بدم سعی میکنم اینجا بهدرخواست طرفدارانم(نویسنده ی این متن از خود شاخ پنداری مزمن رنج میبرد!)به این سوال جواب بدم.

    همین اول باید بگم جواب دادن به این سوال خیلی برام سخت و ناراحت کننده هست.مگه میشه عاشق نشد؟! ولی خب این حس برای من یکم بیشتر از حالتعادیشه به طوری که من ٧ روز هفته و ٢٤ ساعت روز در حال عاشق و فارغ شدنم.اما توی این گیر و دار فقط ٥٠ درصد سمت من حله و هیچ وقت نشده ٥٠ درصدطرف مقابل مثبت باشه.همیشه اتفاقاتی میوفته که نمیذاره من به خواستم برسم و اگه بخوام همشون رو تعریف کنم قطعا باید چند جلدی براتون بنویسم و به همین واسطه فقط چند مورد کوتاه رو میگم.


    مورد شماره ٦:مریم و حلقه ی ازدواج 

    خیلی وقت بود که به کتابخونه ای که من میرفتم میومد.من واقعا ازش خوشم میومد و از چنتا از دوستاش هم به صورت نامحسوس تحقیقاتیکردم.وقتی مطمئن شدم که مجرده خودم رو آماده کردم که بهش پیشنهاد بدم.اون روز خیلی به سر و وضعم رسیدم و که یه وقت بد به ظاهر نرسم و به سمتکتابخونه راه افتادم.زودتر از همیشه رسیدم کتابخونه.وقتی رسیدم دیدم که با یه دختری تو محوطه ی بیرونی کتابخونه صحبت میکنه و یه لبخند قشنگی رویلباشه.با خودم گفتم که چی بهتر از این که حالش خوبه امروز،با انرژی میرم جلو و ازش درخواست میکنم و حلقه ای خریدم رو بهش نشون میدم.بعد از چند دقیقه ازهم خداحافظی کردن و قبل از اینکه بره داخل کتابخونه آروم صداش کردم.برگشت نگاهم کرد و باهم سلام و احوال پرسی کرد.به شوخی بهش گفتم چیه مریمخانوم امروز کبکت خروس میخونه؟!مریم با کمی خجالت گفت:از شما چه پنهون غزاله بهم گفت با خانوادشون میخوان بیان خونمون برای داداشش خواستگاری من!انگار دنیا روی سرم خراب شد و بقیش رو نمیگم که تا چند وقت حالم خراب بود فقط این رو بدونید که تا ١٢ ماه داشتم قسط حلقه رو میدادم.

     

    مورد شماره 13: پیرهن سبز مغز پسته ای 

    با رعنا توی فضای مجازی آشنا شدم.داستان آشناییمون هم اینطور بود که من با نام کاربری منفرد توی اینستاگرام پست های عاشقانه میذاشتم و اون یه بار اومد دایرکت و کم کم صحبت های بینمون گل انداخت و خیلی از زمان ها رو توی مجازی باهم میگذروندیم و احساس میکردیم خیلی بهم نزدیکیم و همین باعث شده بود که به این باور برسیم که لازم نیست قیافه ی هم رو ببینیم و همدیگه رو برای همدیگه میخواستیم. القصه بالاخره بعد از گذشت چند هفته به این نتیجه رسیدیم که یه قرار دوستانه تو یکی از کافه های شمال تهران بذاریم و بالاخره همدیگه رو ببینیم. برای هماهنگی طی کردیم که با هم چه لباسی میپوشیم که بتونیم بشناسیم هم رو. چند دقیقه زود تر از ساعت قرار رسیدم به کافه و پشت یه میز نشستم. راس ساعت 5 عصر  رعنا وارد کافه شد. من درجا محو زیباییش و ناخودآگاه پیش پاش بلند شدم ولی اون از کنارم رد شد و رفت به سمت میز پشتیم که یه پسر پیرهن سبز نشسته بود. جا خوردم و نشستم و به فکر فرو رفتم. بعد چند دقیقه رعنا اومد بالاسر من و من رو صدا کرد. با خودم گفتم که بالاخره فهمیده که اشتباه کرده و بهش نگاه کردم و یه لبخند زدم. بهم گفت: میتونم این صندلی رو بردارم؟ من فقط داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که با ناامیدی گفتم: بله. تشکر کرد و صندلی رو برداشت و رفت. وقتی دیدم که بدون توجه به تفاوت های من و اون پسر چقد خوشحاله بلند شدم که از کافه بیام بیرون.وقتی داشتم صورت حسابم رو پرداخت میکردم به سرم زد که از خانم صندوق دار سوالی بپرسم. 

    -ببخشید خانوم

    +بله؟

    -این پیرهن من مگه سبز نیست؟

    +نخیر

    -پس چه رنگیه؟

    +مغز پسته ای!پیرهن سبز پیرهن اون آقایی که کنار اون خانوم نشستن هست!

    با ناامیدی تمام از کافه زدم بیرون و...

    مورد شماره 21:ستاره 212628 

    بعد از چند وقت که به خاطر داستان پروانه(مورد شماره 20 که داستان آن کاملا محرمانه است) حالم گرفته بود یه پیام شخصی در تلگرام با آیدی ستاره 212628 برام اومد که حاوی متنی عاشقانه بود. وقتی ازش پرسیدم که کی هست جواب داد که پیمان از بچه های دانشگاه منو معرفی کرده و گفته گزینه ی مناسبی هستم. چند وقتی گذشت و روابطمون صمیمی تر شد و داستان رعنا که برام درس عبرتی شده بود باعث شد ازش عکس هایی بگیرم و شناخته بودمش. مدت ها بهش پیشنهاد قرار حضوری میدادم ولی خب هر بار بنا به دلایلی رد میکرد و میگفت به وقتش میام سر قرار ولی فعلا همین مجازی و تلگرام مناسبه تا من هم شناخت بیشتر و بهتری بدست بیارم.بالاخره بعد 3 ماه قبول کرد که بیاد به سر قرار و ایندفعه بهش نگفتم چه لباسی میپوشم چون عکس هام رو براش فرستاده بودم و اون هم منو شناخته بود. روز موعود فرا رسید و امیدوار بودم که به آرزوم برسم و دیگه این اتفاقات رو تموم کنم.کمی زودتر رسیدم و یه بار دیگه حرف هام رو چک کردم.بالاخره در کافه باز شد و ستاره وارد کافه شد. محو هیبتش شدم، تا حالا هیچکدوم از موردهام اینجوری نبودن و یکمی ترسیدم و آب دهنم رو قورت دادم. رسید بالا سرم و گفت آقا بهزاد هستی دیگه؟ جواب دادم بله.نشت بغل دستم و کمی از تعجبم خندید و به شوخی یه مشت به بازوم زد. بعد با خنده گفت:چرا خشکت زده؟ یه حرفی بزن بابا. تمام عزمم رو جزم کردم که بتونم یه جمله بگم و اون این بود که:تو مَردی؟ آقای رضا ناصری برام توضییح داد که ستاره یه ربات تلگرامه که سعی کرده برای اوقاتی که آدم ها تنها هستن ازش استفاده کنه و برای اینکه این ربات بتونه این کارکرد رو داشته باشه باید شیوه های گفتاری مختلفی رو آنالیز کنه. پس برام مشخص شد  که اون عکسا هم مال یه کاربر دیگه بوده. در نهایت به خاطر کارهام ازم تشکر کرد و خورد و خوراک اون روز رو مهمون ایشون بودیم.

    اگر بخوام براتون مورد های دیگه رو بگم فقط زیاده گویی کردم و درام داستان رو زیاد تر کردم ولی خب وقتی به عنوان یه سوم شخص به این داستانا نگاه میکنم نمیدونم که بخندم یا گریه کنم.خلاصه که الان چند وقتی هست که عاشق نشدم و تنهام پس اگر شما میخواید پیشنهادی بدید الان بهترین زمان ممکنه پس گیرنده ی شخصی بنده به روی تمام شما عزیزان باز خواهد بود!

    به امید دیدارتون!

    پ.ن: خوشحال میشم بگید که نظرتون درمورد عکس های توی نوشته چیه!

     

     


  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

    ارغوان



    میتونم با قاطعیت بگم که اصلا از شعر خوشم نمیاد البته کمی مولانا رو دوست دارم ولی باقی رو زیاد درک نمیکنم مخصوصا شعرای معاصر رو که اصلا ولی هوشنگ خان ابتهاج (خدا حفظش کنه) داستانش فرق میکنه و جایگاهش توی ذهنم واقعا اون بالاهاست.

    کمی کیف کنیم دور هم!


  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

    یکم اینو بشنویم دور همی!

    با اینکه زمانش کوتاهه ولی گوش دادنش کیف میده J

     

     

     

     

     

     

    پ.ن: بعد مدت ها یه ایده هایی اومده تو سرم که شروع کنم مجموعه داستان بنویسم ولی با توجه به خستگی زیادی که دارم احساس میکنم تا سالها دست نخورده میموننJ

     

     

     

     

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

    در باب به وقت شام

    ابراهیم حاتمی کیا باز هم نشان داد که توانایی سوپرایز کردن مخاطب و غیر مخاطب را دارد.
    ولی این سوپرایز بیشتر جنبه ی محتوایی فیلمش است تا طی کردن روند صعودی در کارنامه ی هنری خود.بعد از صحبت های جنجالی او در اختتامیه ی جشنواره ی فجر و نقد ها صفر و یکی و کژدار و مریض مصمم شدم تا بعد از تجربه ی لذت بخش #فروشنده در تابستان نود و پنج با سالن سینما آشتی کنم و به پای #به_وقت_شامبنشینم.
    ابتدا باید گفت که #حاتمی_کیا برای روایت به وقت شام یک قالب حادثه محور انتخاب کرده است و این یعنی اینکه دیگر با حاتمی کیای شخصیت محور یا دیالوگ محور رو به رو نیستیم.

    یکی از نکات قابل تامل در این فیلم تغییر نگاه و نگرش #ابراهیم_حاتمی_کیا به قشر جوان نسبت به فیلم قبلی خود یعنی #بادیگارد است.در مقایسه ی #حاج_حیدر بادیگارد با #حاج_یونس در به وقت شام این نکته مشهود است که آن نگاه سیاه نسبت به قشر جوان در بادیگارد به یک نگاه سفید به این قشر در به وقت شام تغییر یافته است و این خود یک نکته ی خوشحال کننده است.ولی جدا از این نکته مواردی در فیلم دیده میشود که باعث میشود حاتمی کیا یک روند صعودی نداشته باشد و حتی نسبت به بادیگاردی که از چ عقب تر است گاهی پایین تر بایستد. نکته ی دیگر در فیلم که یک نکته ی کلی است رابطه ی پدر و پسر فیلم است که تا فینال کار اصلا کششی ایجاد نمیکند اما این کششدر فینال کار هم بیشتر رویه ای إحساسی است تا منطقی!
    نکته ی بعدی را میتوان با این تک جمله از#هادی_حجازی_فر شروع کرد:خودم را در به وقت شام دوست نداشتم!
    هادی حجازی فر همان نقش #مریلا_زارعیدر#بادیگارد را دارد.نقشی که حذف آن از فیلم صدمه ای را به فیلم نمیزند ولی بودنش شاید کمی به درام داستان اضافه بکند.شاید میشد استفاده بهتری از این شخصیت بشود.

    نکته ی بعد در مورد فیلم برداری اثر است.بی راه نیست که بگوییم در به وقت شام شاهد قاب های زیبایی هستیم که مشاهده ی آن ها لذت بخش هستند ولی گاهی اوقات دوربین در حال عکاسی است نه فیلم برداری.در گاهی اوقات تعلل دوربین و سکونش باعث بر هم خوردن تعلیق لحظه ای اثر شده و به فیلم ضربه میزند.
    نکته ی بعدی میشود به مجموعه تصمیمات عجیب ابراهیم حاتمی کیا در اثر اشاره کرد.سکانسی در فیلم وجود دارد که یونس و علی در باند متروکه فرودگاه در زیر نور مهتاب باهم به رد و بدل کردن دیالوگ هایی میپردازند که نقش مهمی در رابطه ی آن ها دارد.ولی این سکانس ما جزئیاتی از میمیک صورت بازیگران در اختیار نداریم و کمی توی ذوقمان میزند.علی رغم اینکه سعی شد بازیگران با لحن درست جملات را به کار ببرند ولی باز هم یک جای کار میلنگد.
    مشکل بعدی کار که میتواند در پارگراف بالایی قرار گیرد این است که حاتمی کیا تا حدی در نشان دادن گستره ی تفکری-عقیدتی داعش دچار مشکل میشود.یعنی سعی میکند که نشان زهد در داعش چه نفراتی وجود دارند از کسانی که در اسارت و هواپیما نماز اول وقت و جماعت میخوانند و آیات قرآن را حفظ هستند تا یک مرد احمق که دنبال گوسفند ها میکند و یک زن آواز خوان که قبلا بارها خودکشی کرده ولی حالا به عضویت داعش درآمده تا عملیات تروریستی انجام بدهد.گاهی این تلاش قابل تقدیر است ولی گاهی نازا تلقی میشود!
    در آخرین مبحث هم میتوان به کیفیت جلوه های ویژه اشکال وارد کرد ولی همین که حاتمی کیا برای ساخت این جلوه ها روی جوانان ایرانی حساب کرده باعث خوشحالیست.جدا از اشکالات فیلم باید گفت که فیلم دارای یک موسیقی جذاب است که زاییده ی ذهن خلاق #کارن_همایونفرمیباشد و اگرچه شاید بهترین کار نباشد ولی اکثر اوقات به لذت بخش تر کردن کار کمک میکند.


    البته باید گفت در این بلبشو و قحطی فیلم هایی که ارزش دیدن داشته باشند وجود و حضور ابراهیم حاتمی کیا و فرزند عزیزش به وقت شام برای سینمای ما یک نعمت است.باید با خوشحالی از آن استقبال کرد و به تماشای آن نشست و از خوش ساختی آن لذت برد ولی میشد این اثر فاخر با کمی چکش کاری بیشتر فاخر تر بشود.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!