تا حالا عاشق شدی ؟!

بعد از پخش برنامه ی دورهمی که خیلی هم پرطرفدار بود یکی از سوالاتی که مهران جانِ مدیری از میهمانان برنامش میپرسید خیلی رایج شد و جواب هاشهم عین بمب تو جوامع طرفداری میترکید و این سوال چیزی نبود جز اینکه ”حالا عاشق شدی؟!”

خب حالا که پخش این تموم شده و از اونجایی که من به اون اندازه معروف نشده بودم که به این برنامه دعوت بشم و به این سوال جواب بدم سعی میکنم اینجا بهدرخواست طرفدارانم(نویسنده ی این متن از خود شاخ پنداری مزمن رنج میبرد!)به این سوال جواب بدم.

همین اول باید بگم جواب دادن به این سوال خیلی برام سخت و ناراحت کننده هست.مگه میشه عاشق نشد؟! ولی خب این حس برای من یکم بیشتر از حالتعادیشه به طوری که من ٧ روز هفته و ٢٤ ساعت روز در حال عاشق و فارغ شدنم.اما توی این گیر و دار فقط ٥٠ درصد سمت من حله و هیچ وقت نشده ٥٠ درصدطرف مقابل مثبت باشه.همیشه اتفاقاتی میوفته که نمیذاره من به خواستم برسم و اگه بخوام همشون رو تعریف کنم قطعا باید چند جلدی براتون بنویسم و به همین واسطه فقط چند مورد کوتاه رو میگم.


مورد شماره ٦:مریم و حلقه ی ازدواج 

خیلی وقت بود که به کتابخونه ای که من میرفتم میومد.من واقعا ازش خوشم میومد و از چنتا از دوستاش هم به صورت نامحسوس تحقیقاتیکردم.وقتی مطمئن شدم که مجرده خودم رو آماده کردم که بهش پیشنهاد بدم.اون روز خیلی به سر و وضعم رسیدم و که یه وقت بد به ظاهر نرسم و به سمتکتابخونه راه افتادم.زودتر از همیشه رسیدم کتابخونه.وقتی رسیدم دیدم که با یه دختری تو محوطه ی بیرونی کتابخونه صحبت میکنه و یه لبخند قشنگی رویلباشه.با خودم گفتم که چی بهتر از این که حالش خوبه امروز،با انرژی میرم جلو و ازش درخواست میکنم و حلقه ای خریدم رو بهش نشون میدم.بعد از چند دقیقه ازهم خداحافظی کردن و قبل از اینکه بره داخل کتابخونه آروم صداش کردم.برگشت نگاهم کرد و باهم سلام و احوال پرسی کرد.به شوخی بهش گفتم چیه مریمخانوم امروز کبکت خروس میخونه؟!مریم با کمی خجالت گفت:از شما چه پنهون غزاله بهم گفت با خانوادشون میخوان بیان خونمون برای داداشش خواستگاری من!انگار دنیا روی سرم خراب شد و بقیش رو نمیگم که تا چند وقت حالم خراب بود فقط این رو بدونید که تا ١٢ ماه داشتم قسط حلقه رو میدادم.

 

مورد شماره 13: پیرهن سبز مغز پسته ای 

با رعنا توی فضای مجازی آشنا شدم.داستان آشناییمون هم اینطور بود که من با نام کاربری منفرد توی اینستاگرام پست های عاشقانه میذاشتم و اون یه بار اومد دایرکت و کم کم صحبت های بینمون گل انداخت و خیلی از زمان ها رو توی مجازی باهم میگذروندیم و احساس میکردیم خیلی بهم نزدیکیم و همین باعث شده بود که به این باور برسیم که لازم نیست قیافه ی هم رو ببینیم و همدیگه رو برای همدیگه میخواستیم. القصه بالاخره بعد از گذشت چند هفته به این نتیجه رسیدیم که یه قرار دوستانه تو یکی از کافه های شمال تهران بذاریم و بالاخره همدیگه رو ببینیم. برای هماهنگی طی کردیم که با هم چه لباسی میپوشیم که بتونیم بشناسیم هم رو. چند دقیقه زود تر از ساعت قرار رسیدم به کافه و پشت یه میز نشستم. راس ساعت 5 عصر  رعنا وارد کافه شد. من درجا محو زیباییش و ناخودآگاه پیش پاش بلند شدم ولی اون از کنارم رد شد و رفت به سمت میز پشتیم که یه پسر پیرهن سبز نشسته بود. جا خوردم و نشستم و به فکر فرو رفتم. بعد چند دقیقه رعنا اومد بالاسر من و من رو صدا کرد. با خودم گفتم که بالاخره فهمیده که اشتباه کرده و بهش نگاه کردم و یه لبخند زدم. بهم گفت: میتونم این صندلی رو بردارم؟ من فقط داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که با ناامیدی گفتم: بله. تشکر کرد و صندلی رو برداشت و رفت. وقتی دیدم که بدون توجه به تفاوت های من و اون پسر چقد خوشحاله بلند شدم که از کافه بیام بیرون.وقتی داشتم صورت حسابم رو پرداخت میکردم به سرم زد که از خانم صندوق دار سوالی بپرسم. 

-ببخشید خانوم

+بله؟

-این پیرهن من مگه سبز نیست؟

+نخیر

-پس چه رنگیه؟

+مغز پسته ای!پیرهن سبز پیرهن اون آقایی که کنار اون خانوم نشستن هست!

با ناامیدی تمام از کافه زدم بیرون و...

مورد شماره 21:ستاره 212628 

بعد از چند وقت که به خاطر داستان پروانه(مورد شماره 20 که داستان آن کاملا محرمانه است) حالم گرفته بود یه پیام شخصی در تلگرام با آیدی ستاره 212628 برام اومد که حاوی متنی عاشقانه بود. وقتی ازش پرسیدم که کی هست جواب داد که پیمان از بچه های دانشگاه منو معرفی کرده و گفته گزینه ی مناسبی هستم. چند وقتی گذشت و روابطمون صمیمی تر شد و داستان رعنا که برام درس عبرتی شده بود باعث شد ازش عکس هایی بگیرم و شناخته بودمش. مدت ها بهش پیشنهاد قرار حضوری میدادم ولی خب هر بار بنا به دلایلی رد میکرد و میگفت به وقتش میام سر قرار ولی فعلا همین مجازی و تلگرام مناسبه تا من هم شناخت بیشتر و بهتری بدست بیارم.بالاخره بعد 3 ماه قبول کرد که بیاد به سر قرار و ایندفعه بهش نگفتم چه لباسی میپوشم چون عکس هام رو براش فرستاده بودم و اون هم منو شناخته بود. روز موعود فرا رسید و امیدوار بودم که به آرزوم برسم و دیگه این اتفاقات رو تموم کنم.کمی زودتر رسیدم و یه بار دیگه حرف هام رو چک کردم.بالاخره در کافه باز شد و ستاره وارد کافه شد. محو هیبتش شدم، تا حالا هیچکدوم از موردهام اینجوری نبودن و یکمی ترسیدم و آب دهنم رو قورت دادم. رسید بالا سرم و گفت آقا بهزاد هستی دیگه؟ جواب دادم بله.نشت بغل دستم و کمی از تعجبم خندید و به شوخی یه مشت به بازوم زد. بعد با خنده گفت:چرا خشکت زده؟ یه حرفی بزن بابا. تمام عزمم رو جزم کردم که بتونم یه جمله بگم و اون این بود که:تو مَردی؟ آقای رضا ناصری برام توضییح داد که ستاره یه ربات تلگرامه که سعی کرده برای اوقاتی که آدم ها تنها هستن ازش استفاده کنه و برای اینکه این ربات بتونه این کارکرد رو داشته باشه باید شیوه های گفتاری مختلفی رو آنالیز کنه. پس برام مشخص شد  که اون عکسا هم مال یه کاربر دیگه بوده. در نهایت به خاطر کارهام ازم تشکر کرد و خورد و خوراک اون روز رو مهمون ایشون بودیم.

اگر بخوام براتون مورد های دیگه رو بگم فقط زیاده گویی کردم و درام داستان رو زیاد تر کردم ولی خب وقتی به عنوان یه سوم شخص به این داستانا نگاه میکنم نمیدونم که بخندم یا گریه کنم.خلاصه که الان چند وقتی هست که عاشق نشدم و تنهام پس اگر شما میخواید پیشنهادی بدید الان بهترین زمان ممکنه پس گیرنده ی شخصی بنده به روی تمام شما عزیزان باز خواهد بود!

به امید دیدارتون!

پ.ن: خوشحال میشم بگید که نظرتون درمورد عکس های توی نوشته چیه!

 

 


  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

    ارغوان



    میتونم با قاطعیت بگم که اصلا از شعر خوشم نمیاد البته کمی مولانا رو دوست دارم ولی باقی رو زیاد درک نمیکنم مخصوصا شعرای معاصر رو که اصلا ولی هوشنگ خان ابتهاج (خدا حفظش کنه) داستانش فرق میکنه و جایگاهش توی ذهنم واقعا اون بالاهاست.

    کمی کیف کنیم دور هم!


  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

    یکم اینو بشنویم دور همی!

    با اینکه زمانش کوتاهه ولی گوش دادنش کیف میده J

     

     

     

     

     

     

    پ.ن: بعد مدت ها یه ایده هایی اومده تو سرم که شروع کنم مجموعه داستان بنویسم ولی با توجه به خستگی زیادی که دارم احساس میکنم تا سالها دست نخورده میموننJ

     

     

     

     

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

    در باب به وقت شام

    ابراهیم حاتمی کیا باز هم نشان داد که توانایی سوپرایز کردن مخاطب و غیر مخاطب را دارد.
    ولی این سوپرایز بیشتر جنبه ی محتوایی فیلمش است تا طی کردن روند صعودی در کارنامه ی هنری خود.بعد از صحبت های جنجالی او در اختتامیه ی جشنواره ی فجر و نقد ها صفر و یکی و کژدار و مریض مصمم شدم تا بعد از تجربه ی لذت بخش #فروشنده در تابستان نود و پنج با سالن سینما آشتی کنم و به پای #به_وقت_شامبنشینم.
    ابتدا باید گفت که #حاتمی_کیا برای روایت به وقت شام یک قالب حادثه محور انتخاب کرده است و این یعنی اینکه دیگر با حاتمی کیای شخصیت محور یا دیالوگ محور رو به رو نیستیم.

    یکی از نکات قابل تامل در این فیلم تغییر نگاه و نگرش #ابراهیم_حاتمی_کیا به قشر جوان نسبت به فیلم قبلی خود یعنی #بادیگارد است.در مقایسه ی #حاج_حیدر بادیگارد با #حاج_یونس در به وقت شام این نکته مشهود است که آن نگاه سیاه نسبت به قشر جوان در بادیگارد به یک نگاه سفید به این قشر در به وقت شام تغییر یافته است و این خود یک نکته ی خوشحال کننده است.ولی جدا از این نکته مواردی در فیلم دیده میشود که باعث میشود حاتمی کیا یک روند صعودی نداشته باشد و حتی نسبت به بادیگاردی که از چ عقب تر است گاهی پایین تر بایستد. نکته ی دیگر در فیلم که یک نکته ی کلی است رابطه ی پدر و پسر فیلم است که تا فینال کار اصلا کششی ایجاد نمیکند اما این کششدر فینال کار هم بیشتر رویه ای إحساسی است تا منطقی!
    نکته ی بعدی را میتوان با این تک جمله از#هادی_حجازی_فر شروع کرد:خودم را در به وقت شام دوست نداشتم!
    هادی حجازی فر همان نقش #مریلا_زارعیدر#بادیگارد را دارد.نقشی که حذف آن از فیلم صدمه ای را به فیلم نمیزند ولی بودنش شاید کمی به درام داستان اضافه بکند.شاید میشد استفاده بهتری از این شخصیت بشود.

    نکته ی بعد در مورد فیلم برداری اثر است.بی راه نیست که بگوییم در به وقت شام شاهد قاب های زیبایی هستیم که مشاهده ی آن ها لذت بخش هستند ولی گاهی اوقات دوربین در حال عکاسی است نه فیلم برداری.در گاهی اوقات تعلل دوربین و سکونش باعث بر هم خوردن تعلیق لحظه ای اثر شده و به فیلم ضربه میزند.
    نکته ی بعدی میشود به مجموعه تصمیمات عجیب ابراهیم حاتمی کیا در اثر اشاره کرد.سکانسی در فیلم وجود دارد که یونس و علی در باند متروکه فرودگاه در زیر نور مهتاب باهم به رد و بدل کردن دیالوگ هایی میپردازند که نقش مهمی در رابطه ی آن ها دارد.ولی این سکانس ما جزئیاتی از میمیک صورت بازیگران در اختیار نداریم و کمی توی ذوقمان میزند.علی رغم اینکه سعی شد بازیگران با لحن درست جملات را به کار ببرند ولی باز هم یک جای کار میلنگد.
    مشکل بعدی کار که میتواند در پارگراف بالایی قرار گیرد این است که حاتمی کیا تا حدی در نشان دادن گستره ی تفکری-عقیدتی داعش دچار مشکل میشود.یعنی سعی میکند که نشان زهد در داعش چه نفراتی وجود دارند از کسانی که در اسارت و هواپیما نماز اول وقت و جماعت میخوانند و آیات قرآن را حفظ هستند تا یک مرد احمق که دنبال گوسفند ها میکند و یک زن آواز خوان که قبلا بارها خودکشی کرده ولی حالا به عضویت داعش درآمده تا عملیات تروریستی انجام بدهد.گاهی این تلاش قابل تقدیر است ولی گاهی نازا تلقی میشود!
    در آخرین مبحث هم میتوان به کیفیت جلوه های ویژه اشکال وارد کرد ولی همین که حاتمی کیا برای ساخت این جلوه ها روی جوانان ایرانی حساب کرده باعث خوشحالیست.جدا از اشکالات فیلم باید گفت که فیلم دارای یک موسیقی جذاب است که زاییده ی ذهن خلاق #کارن_همایونفرمیباشد و اگرچه شاید بهترین کار نباشد ولی اکثر اوقات به لذت بخش تر کردن کار کمک میکند.


    البته باید گفت در این بلبشو و قحطی فیلم هایی که ارزش دیدن داشته باشند وجود و حضور ابراهیم حاتمی کیا و فرزند عزیزش به وقت شام برای سینمای ما یک نعمت است.باید با خوشحالی از آن استقبال کرد و به تماشای آن نشست و از خوش ساختی آن لذت برد ولی میشد این اثر فاخر با کمی چکش کاری بیشتر فاخر تر بشود.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷

    راه کارهایی برای مقابله با حملات میهمانان در دور برگشت دید و بازدیدهای نوروزی


     

    امروز بار دیگر در یک متن تحلیلی پیشنهادی درباره ی نحوه ی برخورد با حملات میهمانان در این بحبوحه گرانی بازار با مال و اموال خود همراهتان خواهیم بود.

    با گذشتن از روز پنجم فروردین دیگر روند دید و بازدید های نوروزی وارد فاز برگشت خواهد شد و همیشه هم گفته شده که دیگر در دور برگشت مسابقات اجازه ی اشتباهی وجود ندارد و هر مسابقه حکم یک فینال بزرگ را خواهد داشت.با ذکر دلایلی میتوان به اهمیت و حساسیت این دور برگشت مسابقات پی برد.بنده ابتداعا چند دلیل برای افزودن به این حساسیت و ایجاد آگاهی در بین شما مخاطبان عزیز خواهم پرداخت و سپس به ارائه راه حل هایی در مقابل حملات میهمانان خواهم پرداخت.

    و اما دلایل:

    ١.مستهلک شدن و کمبود انرژی میزبانان نسبت به اوایل عید.

    ٢.پایان یافتن ذخایر میوه و شیرینی و آجیل مخصوصا پسته ها.

    ٣.گران شدن قیمت وسایل پذیرایی نسبت به سال گذشته.

    ٤.نخواندن دخل و خرج خانواده ها در آورده ها و داده های عیدی.

    ٥.عید دیدنی های تلافی جویانه و حتی ناموسی.

    ٦.پایان یافتن درآمد ماهانه ی شما لنگ ماندن در جور کردن مایحتاج خانه تا آخر ماه.

    ٧.شروع شدن مراحل حذفی و در نهایت فینال رقابت ها قبل از ١٣ فروردین.

    ٨.پایان یافتن بسته ی اینترنت خانه و هزینه ی بالای تمدید آن.

    و دلایلی که گفتن آن ها در معرض عموم خوبیت ندارد!

    اما چند راه حل قابل پخش برای مبارزه با این مشکلات:

    باید بگویم که این راه حل ها در دو دسته ی تدافعی و تهاجمی هستند و به ترتیب آن ها را برایتان خواهم نوشت!

    ١.جواب سر بالا دادن:قدیمی ترین روش جواب کردن میهمان از گذشته های دور.گفته شده که کوروش بزرگ در به کار بردن این حرفه دستی بر آتش داشته و فنون این حرکت را به خوبی از بر بوده.در این روش به میهمان بگویید که خانه نیستید و حتی خارج از شهرید و تا بعد از تعطیلات نیز برنخواهید گشت.

    ٢.قطع کردن تمام وسایل برقی خانه:این مورد برای اوقاتی است که میهمانان بدون هماهنگی قبلی و سرزده آماده باشند.در این موقعیت تمام وسایل برقی خانه را قطع کرده و خود هم برای دقایقی که پشت در است ساکت باشید تا میهمانان فکر کنند خانه نیستید.البته این حرکت ٣ ریزه کاری دارد که اگر آن ها را انجام دهید به مشکلی برنخواهید خورد.

      سایلنت کردن تلفن همراهتان

      برداشتن لباس های شسته شده از پشت پنجره

      خاموش کردن مودم اینترنت

     

    ٣.تعویض نام وای فای:اگر میهمانان با موفقین از مراحل قبلی با پیروزی عبور کردند و در خانه ی شما درخواست رمز وای را کردند سریعا نام وای فایتان را به عناوینی چون"زودتر پاشید برید"یا"یا وای فای یا آجیل" عوض کنید و امیدوار باشید که میهمانانتان با فرهنگ و نکته گیر باشند.

    ٤.سیرخوراک کردن میهمان:قبل از آوردن آجیل و شیرینی سعی کنید با چای و آب،آب به شکم میهمانان ببندید تا کمی جلوی خورده شدن آجیل و شیرینی ها را بگیرید.البته ممکن است کودکان میهمان از خوردن آب و چای امتناع کنند که در این مورد آن ها را از ندادن عیدی بترسانید.حتما کار ساز خواهد شد!

    ٥.به حرف گرفتن میهمان:از شیوه های زیبایی است که میتوان میهمان را از خوردن آجیل و شیرینی باز داشت این است که با او وارد یک بحث و صحبت نفس گیر و ادامه دار شوید.

    ٦.قایم کردن پسته ها زیر ظرف آجیل:با این حرکت میتوانید از تلفات بیشتر جلوگیری کنید.

    ٧.استفاده از شیوه ی به در بگوییم که به دیوار بشنود:در این روش فرزندانتان بازوی اجرایی شما خواهند بود و به آنها بگویید کار هایی که میهمانان میکنند را انجام دهند و اگر کاری بود که از آن خوشتان نمی آمد به آنها تذکر بدهید.

    ٨.قول و قرار های الکی:باز هم در این مورد فرزندان بازوی اجرایی شما خواهند بود.از قبل با آن ها هماهنگ کنید که اگر مهمان بیش از حد کنگر خورده و لنگه انداخته با گفتن اسم رمز به قول و قرار جایی که میخواستید بروید به دفعات کافی اشاره بکند.

    ٩.تکنیک ضدحمله:همه ی ما دیگر به لطف حضور ژوزه مورینیو ب بزرگ در دنیای فوتبال با این حربه و چگونگی انجام آن آشنایی داریم.در این روش به میهمان بگویید که داشتیم آماده میشدیم که به دیدنتان بیاییم و بعد از این دیدار خواهیم آمد که در این حرکت میهمان مراعات عملکرد خود را در خانه ی شما میکند.

    ١٠.رفتارهای تلافی جویانه در مقابل کودکان میهمان و کم عیدی دادن:این روش بیشتر جنبه ی انتقامی دارد و اگر میهمانان مراحل قبل را با پیروزی پشت سر گذاشتند میتوانید در این مرحله تلافی کنید.این مرحله ٢ بخش دارد که اولی به عهده ی فرزندانتان است و بخش دوم به عهده ی خودتان.در بخش اول با فرزندانتان کودکان میهمان را در گوشه ای خفت کرده و آن ها را اذیت کرده و در بخش دوم شما به آن ها عیدی کم و کهنه بدهید.مطمئن باشید همین ٢ حرکت باعث میشود کودکان میهمان خوشی آنها را از خوشی عید دیدنیشان از دماغشان در می آورند.

    در این مقاله سعی شد تا چند راه حل قابل پخش را برای مقابله با میهمانان نوروزی ارائه کرد و اگر راه حل های دیگری میخواهید لطفا به پی وی بنده مراجعه فرمایید.

    پ.ن:عکس مربوط به یکی از همین درگیری ها بین میزبان و میهمان است که میزبان با سختی فراوان به پیروزی بر میهمان دست یافته!

    ایام به کامتان باد


  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

    نامه ای به رئیس جمهور روحانی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    جناب آقای دکتر روحانی سلام علیکم.

    طبق سنتی که از پارسال شروع شد تصمیم گرفتیم که امسال نیز یک نامه برایتان بنویسیم و از آنجا که شاهد آخرین نفس های سال 96 هستیم بهترین زمان برای نشر آن همین امروز است. ولی قبل از هرچیزی خدمت رئیس دولت تدبیر و امید باید بگویم که اتفاقات یک سال اخیر بقدری تلخ بوده که کمی الفاظ تدبیر و امید را از گذاره ی دولتتان گرفته است.اگر به سال 96 نگاهی بیاندازیم میبینیم که خالی از اتفاقات جنجالی نیست ولی بنده برای شروع نامه ی خود از آنجایی مینویسم که شما عزمتان را جزم کردید تا در انتخابات دوره ی 12 ریاست جمهوری پیروز شوید.یادمان نمیرود که هروز در نقطه ای از کشورمان چندین طرح عمرانی افتتاح میشد و افراد حاضر در آن جلسات وعدههای شما را با اشتیاق تمام میشنیدند.انتخابات 1396 برگذار شد و جنابعالی در یکی از بی رقیب ترین انتخابات های این تاریخ 40 ساله ی نظام با یک رای چند میلیونی پیروز شدید.ولی دیری نپایید که آن جناب روحانی فعال جای خود را با یک جناب روحانی کمی غیرفعال عوض کرد و اینجا بود که بنده تئوری ای را که به ذهنم رسید در اینجا مطرح میکنم که شما آن جناب آقای روحانی فعال نبوده و نیستید بلکه ایشان جناب آقای روحانی فعال از دنیای موازی ما بودند و فقط برای چند صباح تبلیغات و افتتاح طرح ها به دنیای ما آمده بودند و پس از پیروزی در انتخابات عنان کار را به خودتان سپردند و به دنیای خودشان رفتند.از آنجا که نقدی به جناب روحانی اول از دنیای موازی وجود ندارد نقد هایمان را به شما که وعده هایی توسط آن جناب روحانی داده شد و شما به آن ها عمل نکردید میکنیم تا شاید اوضاعمان کمی بهتر بشود.

    وعده ی شماره 1:وزیر زن

    یادمان نمیرود که شما این وعده را دادید و گزاف نیست اگر بگوییم بخش اعظمی از رای بانوان سرزمینمان برای این با نام حسن روحانی در صندوق ریخته شد که انتظار داشتن سهم و نقش بیشتری در تصمیمات مدیریتی کشورشان داشتند و این امید شاید تا لحظه ی ارائه ی لیست وزرای جنابعالی وجود داشت که آن امید جایش را به یاس داد.

    وعده ی شماره 2:پایین آوردن سن وزرای کابینه ی دولت 12 نسبت به دولت 11

    این وعده برای این داده شد تا به نوعی پویایی بیشتری در هیئت دولت دیده شود.تا آنکه دیگر شاهداین صحنه نباشیم که یکی از پشت سری های وزیر حرف هایش را به او یادآوری بکند و هم این که این عزیزان وقت آزاد خود را به دیدن خوانواده و نوه های خود صرف بکنند ولی شما در یک حرکت که بدون شک نام آن را فقط میشود یک حرکت جناب آقای روحانی وار نتنها سن کابینه را پایین نیاوردید بلکه با وجود داستن یک وزیر زیر 40 سال میانگین سنی کابینه را 2 سال افزایش دادید.

    وعده ی شماره 3:رفع تحریم ها و پایان ایران هراسی

    با اطمینان باید گفت که بدنه ی عظیم رای دهندگان به شما هدفشان همین برداشتن تحریم ها و پایان به ایران هراسی بوده است.ولی اگر حافظه ام یاری بکند شما در شب توافق لوزان گفتید: که تمام تحریم ها ی هسته ای،مالی و بانکی،موشکی و... برداشته خواهد شد ولی بعد از دوسال درست در آخرین سخنانتان در آخرین مناظره و در مقابل میلیون ها ببیننده فرمودید که: تحریم های هسته ای را برداشتم و اگر به من رای بدهید تحریم های دیگر را هم برخواهم داشت.حالا نمیدانم که چرا مردم متوجه این صحبت شما نشدند شاید خیریتی در آن بوده و شاید هم دستی پشت آن.ظاهرا این نکته تنها آنتی سنتزی است که میشود وجود یک دکتر روحانی از جهان موازی را تکذیب کرد ولی با این حال جناب آقای روحانی شما حتی موفق به برداشتن کامل تحریم های های هسته ای نیز نشده اید.اینکه نمیتوانیم دلارهای کسب شده حاصل از فروش محصولاتمان را به دلیل مسدود بودن سیستم بانکی دریافت کنیم و مجبوریم با پول آن ها 150 تن مربا از انگلیس یا 160 تن کود انسانی و سنگ پا وارد کنیم نامش رفع تحریم ها نیست که حتی با اغماض میشود دور زدن تحریم ها نامیدش! در مورد ایران هراسی هم که هم اگر منظورتان صعود یکی دو پله ای در فهرست اعتبار پاسپورت ها است بهتر است حرفی نزنیم.ولی شاید آن جناب روحانی در جهان موازی توانسته که هم تحریم ها را برای کشورش رفع بکند و هم ایران هراسی را از بین ببرد و ما در آن جهان موازی در یک ایران پر نعمت و پر آسایش زندگی میکنیم.اگر اینطور باشد که باید یک ماشین طی الارض بسازیم که بتوانیم بین 2 جهان رفت و آمد بکنیم.اینکه گفتم به ایران موازی برویم به دو دلیل است:اولی اینکه هزینه های ساخت این تئوری کمتر از عوارض خروج میشود و دومی هم اینکه ما که وطن فروش نیستیم حالا که داریم مهاجرت میکنیم چرا به ایران در جهان موازی مهاجرت نکنیم.

    وعده ی شماره 4:رونق در اقتصاد

    دیری نپایید که من به علاقه ی عجیب شما به افعال معکوس پی بردم.و این افعال معکوس نتنها در کلام که در عملکردتان نیز وجود داشت که خود این حرکت یک طنز قشنگ در درونش نهفته است که بشدت در دنیای تئوریکال با آن موافقم ولی در نیای واقعی کمی با آن مشکل دارم.مشکلم آنجاست که پدری که امروز به خاطر تعدیل نیروی کارخانه ای بیکار شده و شب برای اینکه فعلا خانواده چیزی نفهمند علت اینکه مایحتاج شبانه را تهییه نکرده فراموشکاری میگوید.یا موسسات مالی ای که پول مردم هر روز در در آن ها بیشتر و بیشتر میسوزد(هرچند این مورد آخر یه موضوع بسیار پیچیده است و فقط دولت جناب عالی در آن دخیل نیست).یا اینکه ملت سرافراز ایران،ملتی که همه چیزشان را برای دفاع از این نظام داده اند در یک نمایش تحقیرآمیز حاضر شوند و جلوی صرافی ها صف بکشند.

    خلاصه که اتفاقات تلخی همچون معدن یورت،زلزله ی کرمانشاه،کشتی سانچی،هواپیمای آسمان،برخورد های کژدار و مریض شما با منتقدان و همچنین قهرمانی پرسپولیس در لیگ برتر در سال 96 اتفاق افتادند.بله منکر این نیستیم که اتفاقات خوش نیافتادند ولی قبول کنید تلخی های 96 بیشتر از خوشی های آن بود.و اگر بخواهیم در مورد هرکدامشان بگویم شاید ساعت ها بشود نوشت هرچند برخی را قبلا نوشتیم و برخی خیر و حتی فکر کرد آیا ما آمادگی برخورد با بحران ها را داریم یا خیر؟!

    در آخر باید بگویم که این نامه نه از سر نیش و کنایه است که فقط از سر یک دلسوزی 2 طرفه همانند پارسال نوشته شد.از طرفی برای خود ما جوانان که خواستار توجه بیشتری از سمت مسئولین هستیم و از طرفی هم برای شما که شاید با فعال تر شدن و عملی کردن وعده هایتان در راستای تحقق اهداف انقلاب اسلامی وقتی در سال 1400 به گذشته ی 8 ساله ی دولتتان یک لبخند واقعی را داشته باشید و یک جایگاه خوب در تاریخ جمهوری اسلامی ایران و نه فقط رضایت مردم ایران که یکی از جهات مهم رضایت خداوند عزوجل یاری و کمک به مستضعفان و خدمت به خلق است.

    در حال حاضر که فکر میکنم شما حتی کلیپ تبریک عید نوروزی خود را هم ضبط کرده باشید ولی اگر در آینده ی نزدیک آماده ی کار بودید بسم ا... اگر که نه زنگ بزنید آن یکی جناب آقای روحانی از دنیای موازیمان بیاید و همه ی ما را نجات دهد.

     

    پ.ن:آقا به یکی از دوستام سپردم هروز زنگ بزنه بهم اگه یه روز زنگ زد و جواب ندادم بدونید اومدن بردنم یه جای نا معلوم :))

    پ.ن بعدی:هرکی حتی یه جمله از این متن رو قبول داره منتشرش کنه یا به دیگران بگه یا اصلا خودتون هم یه نامه به رئیس جمهور بنویسید.


     


  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶

    توضییحاتی در مورد علت ماهوی و کارکردی دانشگاه ها در ایران!

    آورده اند که در گذشته های دور در بلادی از بلایای کشور تیمور شرقی دانشگاهی تاسیس شد تا جوانان آن بلاد به تحصیل علم بپردازند،با بالا بردن کیفیت کارهای تخصیصشان به آبادانی مملکت خویش کمک کنند.همزمان با بالاگرفتن جریان دانشگاه و تحصیل جوانان جوانی به نام ژان کریستف بایابک که یک دانشجوی مشروطی بود از تحصیل انصراف داد و پی کار بازاری گشت.او کم کم به عنوان یک بازرگان معروف شناخته شد همچنین برای خود نام و اعتباری کسب کرد.ژان کریستف بایابک شروع به بازرگانی با کشور های مختلفی کرد و در یکی از سفرهایش برای بدست آوردن کالاهای مورد نیاز خود به کشوری به نام ایران رفت.ایران در آن زمان درگیر جنگی چندین ساله با یکی از همسایگان خود بود و افراد بسیاری به ژان کریستف بایابک جوان در مورد امنیت موجود در 

    آن اخطار داده بودند ولی این بازرگان دلیر آماده بود برای بدست آوردن اهدافش سختی ها را به جان بخرد.درست در وقتی که بایابک و کاروانش قصد ورود به ایران را داشتند توسط دشمنان ایران دستگیر شدند و به جایی نامعلوم برده شدند.تیمور شرقی به دادگاه لاهه برای این اتفاق از ایران شکایت کرد و ایران طبق حکم دادگاه موظف به انجام مذاکرات و تحویل گرفتن گروگانان شد.طبق این مذاکرات ایران متعهد شد تا سرزمین های مورد مناقشه که سهم زیادی در توزیع کار بین جوانانش داشت به کشور همسایه بدهد.بعد از انجام تحقیقات از سوی کارشناسان حقوقی مشخص شد که هدف سفر ژان کریستف بایابک از ایران خرید قند و شکر و چای برای احتکار در تیمور بوده تا بتواند سود بسیاری ببرد.تیمور شرقی با اطلاع از این نقشه ی بایابک اجازه ی ورود او را باطل کرد و او مجبور بود باقی عمر خود را در ایران سرزمینی که به او به چشم یک فاجعه ی انسانی میشناختند زندگی کند.طولی نکشید که پادشاه ایران برای خروج از زیر فشار های اقشار مردم دستور داد تا او را در بلند دروازه ی شهر چنارستان دار بزنند.پس از درخواست های بسیار زیاد از سمت بایابک برای ملاقات با پادشاه بالاخره روز قبل از اجرای حکم اعدامش موفق شد پادشاه را ببیند تا بلکم زندگی خود را نجات بدهد.

    "در مقر پادشاهی"

    مسئول تشریفات به محظر شمس تابنده ی ایران می آید و با کمی لرزش در صدایش شروع به صحبت میکند:سرورم،صاحب جانا،پادشاها ژان کریستف بایابک جوان نحس النحوس خدمتتان آمده اند،اجازه ی ورود میدهید؟!

    پادشاه با اخم همایونی:بگویید بیاید تو پدرسوخته!البته بدون تشریفات!

    مسئول تشریفات:ژان کریستوف چی چی گورتو گم کن بیا تو ببینم!

    بایابک به داخل سالن می آید و ابتدا تا کمر برای پادشاه خم میشود.

    پادشاه با دیدن این صحنه دستی بر سبیل همایونی کشید و با غضب:این کارها نجاتت نمیدهد بایاکک!

    بایابک:بایابک هستم پادشاها

    پادشاه:حالا همانی که هستی،چه فرقی برایت میکند؟ولی قول میدهم که برای ثبت نامت در تاریخ درست تلفظ شود.

    بایابک با عجز و لابه:سرورم خواهش میکنم به من فرصتی بدهید تا برای ایرانی که دیگر تبدیل به سرزمین من شده مفید باشم.

    پادشاه با عصبانیت:چگونه؟بخش اعظمی از مملکتمان از دست رفته،جوانانمان بیکار شده اند و به واسطه ی آن فقر بشدت گسترش یافته!چه غلطی میخواهی بکنی مردک؟!

    بایابک:قربان حالا که کار های یدی در ایران کم شده باید به سمت کارهای تخصصی برویم.

    پادشاه با تعجب: حالا این کارهای تخصصی چه هستند؟!

    بایابک:سلطان اگر اجازه بدهند توضییح میدهم ولی ابتداعا برای این قبیل کارها نیاز به سواد آکادمیک دارد.برای کسب سواد آکادمیک باید دست به تاسیس دانشگاه بزنید.

    پادشاه:خب میزنیم دستور بدهید در هر محله ای یک دانشگاه بزنند!فقط کارکرد این دانشگاه چیست؟

    بایابک:دانشگاه محلی است که در آن مبانی مختص به یک کار تدریس میشود و اشخاصی که آن مبانی را فرامیگیرند دانشجو نامیده میشوند.پس از اتمام آموزش دانشجو باید از زیرساخت های ایجاد شده ی کشور در جهت پیشبرد اهداف حکومت تلاش بکند.

    پادشاه:یعنی جوان تا از دانشگاه بیرون نیاید کار نمیخواهد؟!

    بایابک:بله سرورم

    پادشاه:آن وقت این روند چه مدت طول میکشد؟!

    بایابک:در تیمور چیزی حدود 4 سال.

    پادشاه دستی بر سبیل همایونی کشید و با تعمل:چه میشود اگر این روند در ایران کمی بیشتر طول بکشد؟

    بایابک با تعجب:یعنی که چه؟!

    پادشاه:یعنی جوانان بیش از 4 سال صرف کسب علم بکنند اینطوری هم پایه های علمی خود را قوی تر کرده اند و هم ما فرصت کافی برای ایجاد زیرساخت داریم همچنین اصلا میشود بخشی از علوم یادگرفته را برخلاف صلاح مملکت بدانیم و برای آن ها زیر ساختی ایجاد نکنیم.به اساتید میگوییم امتحان هایی سخت و طاقت فرسا از دانشجویان بیگیرند،این کار به مصداق سرعت گیر عمل خواهد کرد.همچنین آن ها باید دانشجو را معطل بکنند و به راحتی نمرات آن ها را ندهند تا آنان نتوانند به مراحل بعدی برسند.

    بایابک:ولی سرورم این کار عواقب خوشی نخواهد داشت.شما با این کار باعث از کار افتادگی بخش زیادی از جامعه میشوید،این کار باید به صورت محدود انجام شود و حکومت باید شرایط تحصیل جوانان را فراهم آورد.

    پادشاه:دیگر بحث کردن با تو بس است،باید شروع به انجام کار بکنیم.اولا چند دانشگاه رایگان میزنیم ولی در عمل با تبلیغات برای کسب تحصیل کاری میکنیم تا خود دانشجو پول تحصیل خود را بدهد.تازه لازم نیست زیادی کیفیت تدریس را هم بالا ببریم.این وزیر اعظم کجاست؟

    پادشاه بدون توجه به توضیحات بایابک درحالی که تصمیم خود  را گرفته بود وزیر اعظم را فرا خواند.وقتی وزیر اعظم وارد شد پادشاه دستورات خود را در مورد تاسیس دانشگاه و نحوه ی کارکرد آن به او ابلاغ کرد و از خواست سریعا این فرامین زمینه ی اجرایی پیدا بکنند.

    پس از رفتن وزیر اعظم پادشاه مسئول تشریفات را فراخواند،از او خواست تا هرچه سریع تر حکم بایابک را اجرا بکنند و او را بر بلندترین دیوار دروازه ی شهر آویزان بکنند.


    پ.ن:سیمرغ بلورین انتخاب بهترین عکس های مطالب اهدا میشود به "یه بنده خدا" :)))

    پ.ن بعدی:بهنام بانی طور یکم بخندیم :))

     

     

     

  • ۲ | ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

    من عاشق چَشمَت شدم طوری!

    آقا بشدت این آهنگ من رو به پرواز در میاره مخصوصا اونجا که علیرضا جان قربانی میگه:

    "من عاشق چَشمَت شدم!"

    لذت ببریم یکم.

    راستی شما عشق رو چه رنگی میبینید؟

     

  • ۶ | ۱
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۶ بهمن ۹۶

    نامه ای به مسئولین،زلزله و دیگر هیچ!

     

    با عرض سلام خدمت مسئولان محترم کشور سربلندم ایران و حتی خود زلزله

     

    من گل مرادِ خانی و دوستان ساکن یکی روستاهای آسیب دیده ی زلزله ی اخیر هستیم و هدف از نوشتن این نامه یک تشکر از زحمات شبانه روزی شماست.بالاخره بعد از گذشت چند ماه بر ما واجب است که خداقوتی به شما شیر مردان عرض نماییم.امیدواریم که این خسته نباشید.

     

    *از موضوع بی خانه شدمان شروع میکنیم که فدای سرتان یک زلزله آمد و خانه هایمان خراب شد و سقفی نداشتیم ولی خب چرا نیمه ی خالی لیوان را ببینیم  ما در یک بازی دو گل خوردیم ولی خب سه گل هم زدیم که  میشود به اینکه از آن موقع همه زیر یک سقف خورده ایم و خوابیده ایم و اکسیژن مصرف کردیم و آن سقف آسمان دوار و خوشگل مملکتمان هست.تازه به یافته هایی هم دست باقتیم نظیر اینکه آسمان هم عین زمین گرد است! علاوه بر این با محیط دور اطرافمان نیز بسیار آشنا شدیم و به نوعی با طبیعتمان آشتی ای تاریخی کرده ایم!

     

    *ما فکر میکردیم در جریان زلزله ما قشر ضعیف هستیم و ابتدا درخواست کمک داشتیم ولی خب اتفاقاتی رخ داد که دیدیم بدبخت تر از ما هم هست مثلا یکسری از اسباب و اثاثیه ی ما در همان ساعات اول از زیر آوار توسط برخی افراد نیازمندتر به کار گرفته شد یا مثلا یکی از کاروان های کمک به ما را سر راه دزدیدند و برندند برای مصرف شخصی.خلاصه خدا را شاکریم که توانستیم اسباب خیر شویم و به اقشار نیازمند کمکی کرده باشیم.

     

    *درست است شاید شب ها کمی سرد باشد و برخی بخواهند غر بزنند که ای بابا سرد است و ممکن است یخ بزنیم ولی شما بد به دلتان راه ندهید.قطع به یقین میتوان گفت که این سرما در مقاوم کردن ما در برابر سختی ها مؤثر بوده است.اصلا خود کوین آقا اسپسی هم میگوید هر دردی که شما را نکشد قوی ترت میکند پس نگران این اخبار دروغی که میگویند چند نَفَر یخ زده اند دروغ محض است و ما قوی تر از گذشته برخواهیم گشت.

     

    *یک تشکر هم باید بابت اینکه طی این زلزله از به کل هم ساختار جمعیتی شهرمان اصلاح شد و هم تراکم جمعیت در نقاط مختلف را مدیریت کرد بکنیم.اگر زلزله ای در کار نبود ما نمیدانستیم با این مشکلات چه کارهایی باید بکنیم!

     

    *موضوع بعدی که اهالی بشدت از آن خوشحالند بی کاریشان و تعطیل شدن شهر است که این اتفاق باعث شده مردم بشدت وقت آزاد داشته باشند و با فراغ بال به کار های دیگرشان برسند.حتی اگر خدای نکرده یک وقت شهر به زندگی عادی خود برگشت کلی پست و کار برای مردم باقی مانده خالی خواهد شد.

     

    *راستی این زلزله باعث شد تا خِیل عظیمی از دختران شهرمان که شوهر داشتند بی شوهر شوند و این خود باعث بالا رفتن میانگین ازدواج در بین مردم بشود که به نوبه ی خود خبری خوب برای کشور است.در شهر ما نه شوهر کم و نه دختر دم بخت!

     

    *یکی از جنبه های خوب زلزله این است که آدم های قوی را از آدم های ضعیف جدا میکند.آدم های قوی آن هایی هستند که می مانند و می جنگندند و آدم های ضعیف آن هایی هستند که می روند و می بازنند.این زلزله باعث شد که اقویا بمانند و ضعفا بروند پی خودکشی بازی هایشان و چه بهتر که زمین خالی از ضعفا باشد.ما که نفهمیدیم آن ها چرا این کار را کردند و فهم این موضوع را به کارشناسان میسپاریم!

     

    *یکی از نتایج این زلزله سر زدن شما مسئولین و سلبریتی های عزیز به شهرمان بود که خب خیلی ذوق کردیم از حضورتان.البته کم و کاستی هایی داشت این حرکت و به حق از سمت ما بود و ما شرمنده ایم که نتوانستیم میزبانان خوبی برای شما باشیم و اصول میهمان نوازی را به جا نیاوردیم.کاش این زلزله در عید می آمد که لااقل میتوانستیم با میوه و شیرینی و آجیل از شما پذیرایی کنیم.ببخشید اگر با حالی خوش با شما سلفی نگرفتیم یا مثلا وقتی به چادرمان سر زدید چادر خیس بود و نتوانستید بنشینید یا وقتی آمدید بالای سرِ ما بلند نشدیم.البته باید تشکر کنیم که شما همیشه با خوش رویی جواب بدخلقی های مارا دادید.عباس یکی از اهالی است که میگوید یک روز خیلی حالش بد بود و داشت گریه میکرد که یکی از مسئولین او را دیده و گفته

     

    "قصه نخور عزیزم همه چی درست میشه"

     

    عباس میگوید بعد از آن دیگر گریه نکرده و حالش بد نشده و همین یک جمله برای او کافی بوده تا به زندگی عادی اش برگردد.

     

    موارد بسیار است و وقت کم همینجا نامه را پایان میدهیم که حوصله ی شما عزیزان نیز سر نرود.در پایان هم ما زیر این نامه را امضا میکنیم که نشان دهنده ی ارادت به شما باشد.

    با عرض معذرت قربانعلی و یوسف خوراک ببر شده اند.

    کرم الله و حجت هم در همان شب های اول یخ زدند.

    غضنفر خیلی دوست در این مراسم شرکت بکند ولی خب درگیر شستشوی جاس پاها روی فرششان بود.جابر اصرار داشت که پارگرافی در این نامه نوشته شود در مورد وضعیت بهداشت منطقه که ما گفتیم ممکن است ناراحتتان کند و خودداری کردیم و او هم رفت خودکشی کرد.از اول میدانستیم که او انسان ضعیفی است!


    پ.ن:این متن فقط یه شوخی کوچیک بودش ناموسا اگر کسی دید بهش برنخوره 

    پ.ن بعدی:این نوشته یه پایان دیگه داشت(یه جمله ای توش بود )که به پیشنهاد یکی از دوستان حذف،تعویض وحتی کمی تعدیل شد!

    پ.ن بععدی:خدایی دارید چه عکسایی میذارم برا مطالب :)))

    پ.ن بعععدی:در حال آماده سازی برای یک دوره ی یه کوچولو پرکاری!انرژیم که افتاده بود با تشویقاتون برگشته سر جاش(البته فعلا با حال بیرونیم بعضی وقتا تناقض داره ;))

    پ.ن بععععدی: صد و پنجاه و یک جان عزیز وقتی از تلگرام که میری اینجوری ناهناهنگی پیش میاد :)))))

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

    زندگی بعد از زلزله

     

    گویند در زمان های قدیم یک زلزله ی بزرگ در روستای چنارستان اتفاق افتاد.

    خانه ها تخریب شد و مردم عزیزانشان را از دست دادند.هر یک از کمک های مردمی یک زانوی غم تحویل گرفته و های های میزدنند زیر گریه.البته تا اینجای ماجرا کمی خوب است چون مردم با فروش آبغوره های طبیعی حاصل از اشکهایشان توانستند کمی مایحتاج زندگی از قبیل :چادر،لباس،غذا،آب معدنی،مقداری داروی فراموشی و یک دیش ماهواره تهیه کنند که همان اول کار مامورین زحمت کش نیروی انتظامی دیش ها جمع شد و به هرخانوده یک گیرنده ی دیجیتال داده شد.در گزارش ها آمده است که مردم از این کار نیروی انتظامی بشدت خوشحال شده و برای قدردانی از زحمات این ارگان یک ساندویچ ١٢٠٠ متری درست کردند ولی خب قبل از اینکه دوستان نیروی انتظامی برای میل کردن آن سر برسند مردم قریه کاجستان که از کمک های نامتوازن مردم ناراحت بودند به سمت آن یورش برده و آن ساندویچ رعنا را معدوم کردند.یکی از بزرگان کاجستان گفته بود که دلیل اصلی حمله ی آن ها به ساندویچ کمک نکردن نیروی انتظامی به آنها و ندادن گیرنده ی دیجیتال است.

    چندوقتی از زلزله گذشت و کم کم اهالی چنارستان فراموش شدند.آنها ماندند و غم هایشان مملکتی که نه در آن جای ماندن بود و نه از آن توان دل کندن.

    حال که چندین سال از آن اتفاق گذشته است میشود بدون خودسانسوری مباحث مربوط به آن را مطرح کرد.

    شیخ سعید ابوباکری یکی از حادثه دیدگان است که دست برقضا فهمیدیم از اهالی کاجستان بوده ولی بعدها به شهر ما مهاجرت کرده است.کمی با به صحبت پرداختیم او حالا ٩١ سال سن دارد و در زمان وقوع زلزله ٢١ ساله بوده.

     او از آنچه رخ داده بود حرف زد،حرف هایی دردآور که بر ناراحتی ما لحظه به لحظه می افزایید.از اینجا به بعد مقاله را با رسم الخط و گویش خود شیخ سعید ادامه میدهیم تا شما نیز در این غم سهیم باشید.

    *والا یکی دو روز اول داستان خیلی خوب بودش و ملت خوب کمک میرسوندن!

    *یسری آدمم هی می اومدن محل ما و با ما عکس میگرفتن یه بار یکیشون سر انگشتاش رو با زبونش خیی کرد بعد مالید زیر چشاش و لبش رو به سمت افق غنچه ای کرد و با نصف صورت من تو کادر سلفی انداخت.

    *یه بار طرفای ساعت یک و نیم شب بود بعد دیدیم یه صدای عجیب و وحشتناکی داره میاد.فک کردیم زلزله دوباره اومده ریختیم تو کوچه ها یهو یکی به سرعت با چند عکاس دوید سمت من. بقلم کرد برد تو چادر گفت نترس عزیزم من یه مسئول خیلی رده بالای این مملکتم اومدم بهت کمک کنم و دردت رو تسکین بدم فقط محض خوب بودن عکس بوگو سییییییییییب.

    *چن ماهی از زلزله گذشته بود که گفتم برم یه شغل برا خودم پیدا کنم آخه جایی که قبلا کار میکردم هم همشون از شهر مهاجرت کرده بودن و هم محل کارم تخریب شده بود پس با بدبختی دنبال کار میگشتم که سبک درخواست نیرو ی شرکت ها منو از پیدا کردن کار ناامید کرد.

    مثلا یه بار یه آگهی دیدم نوشته بود توش:به یک منشی خانوم مجرد،قد بلند،بدون اضافه وزن،چشم عسلی و با روابط عمومی بالا نیازمندیم.

    *به خاطر زلزله و شیوع بیماری ها توی دام ها ما مقدار زیادی گاو،گوسفند،مرغ و تخمِ مرغ از دست دادیم که این اتفاق باعث کمبود از این قبیل محصولات شد و قیمتشون بالا رفت مثلا یادم میاد که تخم مرغ شده بود شونه ای بیست هزارتومن.

    *کم کم ما فراموش شدیم و خودمون موندیم و غم هامون.دیگه عادت کرده بودیم،خودمون داشتیم خونه هامون رو درست میکردیم.

    *یه بار یه نماینده ای از جناح مخالف دولت وقت اومد سمت محل ما و شروع کرد به داد و بیداد و فغان از بی عدالتی که ما دیدیم داره از دست میره یکم سبوس برنج بهش دادیم اعصابش آروم شد.

    مرور خاطرات توسط شیخ سعید داشت به درازا میکشید و ما برخی از آنها را برای چاپ گزینش کردیم ولی چیزی که مارا برای این پخش این مقاله مصمم کرد خودکشی شیخ سعید بود درست زمانی که از دادن گیرنده ی دیجیتال به چنارستانی ها پرده برداشتیم زیرا در آن زمان شیخ سعید در یکی از بیمارستان های اطراف کاجستان بستری بود و چیزی از این ماجرا نمیدانست.

    ما این حرکت شیخ سعید را یک اپوزیسیون وطنی برای مقابله با بی عدالتی های موجود میدانیم و تسلیت گرمی را به خانواده ی آن سرور گرامی تقدیم مینماییم.

     

    پ.ن١:دیشب که داشتم اینو مینوشتم همزمان زلزله اومد

    پ.ن٢:زمان انتشار ٧٣١ روز بعد از افتتاح این بلاگ یعنی ٢ سالی شد که بلاگ شده خونمون و تو این ٢ سال هیچوقت دلم رو نزد و هر روز برام جذاب تر شد.

    پ.ن٣:هم اکنون منتظر هدیه های تولد بلاگ خود میباشم پس دست بجبنانید!

    پ.ن٤:بنظرتون منو بلاگ تا کجای قصه پیش میریم؟!

    پ.ن٥:تمامی أسامی در این نوشته ساخته ی ذهن بیمار نویسنده میباشد و لطفا از انجام این حرکات در خانه شدیدا پرهیز بکنید.

    پ.ن٦:آهان راستی به یک دختر خیلی خوب قد بلند،چشم عسلی،بدون اضافه وزن،زیبا رو،دوستدار فوتبال و سینما،ترجیحا پولدار و خاکی برای انجام کارهایی نیازمندیم(رزومه ی خود را به صورت خصوصی بفرستید تا بتونم انتخابتون کنم)

    پ.ن٧:حال کنید بابا جامعه باید نشاد داشته باشه!

    پ.ن 8 : همیشه بودند دوستانی که میگفتن برا نوشته هات عکس بذار و من در شروع سال سوم این بلاگ این قول را خواهم داد که طبق سلیقه ی خودم عکس هایی رو برای مطالب قرار بدم.

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۶ دی ۹۶
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!