مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (3)

پرده ی اول

مامور نظافت دانشگاه در حین تمیز کردن راهرو ی دانشکده متوجه چیز عجیبی شد!

متوجه شدکه از دستشویی مردونه ی اون طبقه آب داره میزنه بیرون!

وقتی رفت جلوی دری که ازش آب بیرون میومد، صدای شر شر آب زیادی میومد و کسی داشت داخل دستشویی آواز میخوند.

مامور نظافت نگاهی به اطراف خودش کرد و دید که ظرف مایه ی دستشویی شکسته شده.

دیگه طاقتش تموم شد و در زد،صدای شر شر آب و خوانندگی شخص داخل دستشویی قطع شد.

سعید با صورت کفی در دستشویی رو باز کرد و با لبخند گفت الان میام بیرون!

نظافت چی از فرط تعجب و ناراحتی سری به سمت سعید تکون داد و راه خودش رو گرفت و رفت و فقط به گفتن لفظ خر وحشی بسنده کرد.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۶ خرداد ۹۶

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (2)

    پرده ی اول
    مصطفی دقیقا مثل یک بمب ساعتی از خانه خارج شد.خسته شده بود از بس پس کله و پس گردنی خورده بود،همین هفته ی پیش بود که رفت پیش دکتر و دکتر گفته بود این ضربات باعث ایجاد لخته ای خود در نقطه ی فوقانی کاسه ی سرش شده بود:

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۶ خرداد ۹۶

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید

    به نام خدا

    پرده ی اول
    مصطفی امروز بهش میگم.
    مصطفی:چی رو بهش میگم؟اصلا به کی میخوای بگی؟!
    سعید:معلومه دیگه به همونی که میدونی.
    مصطفی:احمق نشو.خودت میدونی که اون قضیه دیگه تموم شده.همین دیروز نبود که بهم میگفتی مصطفی بزن تو گوشم اگه یه بار دیگه با دختر جماعت حرف بزنم.
    سعید:دیروز بود کلمه به کلمش رو یادمه ولی...
    مصطفی:ولی نداره بیا بریم بیخیالش شو.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۵ خرداد ۹۶

    ابر میبارد و من میشوم از یار جدا

    ابر می بارد و من میشوم از یار جدا      چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا


    ابر و باران و من و یار ستاده به وداع    من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا
      

    ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی    چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

    دیده از بهر تو خونبار شد ، ای مَردمِ چشم    مردمی کن ، مشو از دیده ی خونبار جدا

    ابر می بارد و من میشوم از یار جدا     چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

    ابر و باران و من و یار ستاده به وداع      من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

    حرکتی ممنوعه


    دست هایت و دست هایم

    .

    .

    چشم هایت و چشم هایم

    .

    .

    و آغاز حرکتی ممنوعه بر لب هایت

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

    پلاسکو،غیرت و دیگر هیچ‎

    راستش را بخواهید اینبار لحن این قلم‌بی صاحب کمی تلخ است.تلخی ای که به سمت گروهی از دوستان هموطن نشانه رفته،گروهی که بلای جای این مملکت شده اند و با رقص های روزانه ی خود در صفحه ی رنگیه زندگی مجازی که شاید حالا واقعی تر از هرزمان ممکن برای آن ها شده است.تلخ برای یک‌لحظه ی آن است دقیقا به اندازه ی لحظه ای اولین پیچ و مهره ی پلاسکو در رفت و در کسری از ثانیه آن سازه ی عظیم ۴۰ ساله که تلخ و شیرین روزگار را از زمان محمد رضا و روح الله تا سید علی چشیده بود.
    پلاسکو ریخت ولی در کنارش چیزی عظیم تر و سهمگین تر از آن سازه ی ۱۷ طبقه ای و چند ده هزار تنی فروریخت نه تنها سطحی بلکه از پایه و اساس.
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

    موجودات عجیبی به نام ...

    به نام خدا

    خب راستش یکم سخته حرف زدن در موردش یا شایدم بشه گفت خیلی ستخه.
    اگه به من بگن از بین ۳ لیتر اسید و این موضوع کدوم رو انتخاب میکنی بدون شک میگم ۳ لیتر که بچه بازیه حاضرم توی وان اسید حموم کنم ولی در این مورد حرفی نزنم.
    الانم اگه دارم حرفی میزنم بار خاطر اینه که یکی از همجنساشون اینجا وایساده و داره بهم فشار میاره که در موردش حرف بزنم.
    همجنساشون؟!کلمه ایهام داره ولی کلا ۲ جا کاربرد داره یکیش توی بحث مواد هست که فک میکنم عقلانی نباشه که یه مواد به من فشار بیاره که درموردش حرف بزنم مگر در مواقعی.
  • ۱ | ۱
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    چنتا جک برا گذروندن اوقات

    اثر پروانه ای فقط اونجاش که هر کی هر ور دنیا هر کاری کنه ما به فنا میریم

    *************

    اومدم خونه
    مشغول شدم به خاروندن جای کش جوراب
    که یهو روی دستم یه زخم
    خشک شده اماده کندن دیدم
    .
    .
    .
    .
    .
    خوشبختی پشت خوشبختی 
    لـــذت پشت لـــذت

    *************

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    التماس

    دلم هوایت را کرده...
    لعنتی یک سر هم که شده به کوچه ی ما بزن حداقل هوای آمدنت را استشمام کنم.
    دیدنت پیشکش،لیاقت میخواهد که نداشتم و ندارم ولی فکر میکنم حداقل اندازه ی دیدن یک سایه از تو مایه داشته باشم...
    کمی به آدم بد ها هم لطف کن خورشیدِ ناخورشیدِ من.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۲۶ آذر ۹۵

    پخت نان لواش

    پخت لواش برای نانوا بسیار سخت است.
    نانوا باید به سطحی از لرزش برسد تا نان را به تنور بچسباند.
    این لرزش مهم ترین جای نانوایی است و مهم ترین چالش برای نانوا.
    و خیلی کار دارد تا نانوا به آن نقطه برسد.
    طوری که اگر به آن حد نرسد نان به تنور نمیچسبد و اگر آن حد را رد بکند لرزش دانش پاره میشود.
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵
    دائما یکسان نباشد حال ما!