درس آموزگار به شاگردانش!

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


منیع:داستان های آموزنده

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۷ آبان ۹۵

    مردی که در اتاقش را قفل می زد

    می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زدتا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

    پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

    به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

    هدف مولانا از روایت این داستان

    هدف مولانا از داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

    منبع:نمکستان

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    #شاهکار

     

    آهنگسازا سن مشخصی برای بازنشستگی ندارن.

    اونا وقتی باز نشست میشن که آهنگ جدید به ذهنشون نرسه.افزودن تصویر از فضای اختصاصی

    افزودن تصویر از فضای اختصاصی

     
     
     

    پ.ن:یه کانال نیمه فعال زدم توی تلگرام به آدرس cafe_saeed@ دوست داشتید اد شید توش

     

     

     

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    دلم میخواست...

    پیش نویس اول:متن رو از صفحه ی یکی ازدوستان مجازی که با اجازه ی خودشون کپی کردم.قلم خوبی دارن و ایشالله در آبنده اگه بازم اجازه دادن میزارم کاراشون رو.
    پیش نویس دوم:پیشنهاد میکنم موقع خوندن این متن  آهنگ بیقرار از علی رضا قربانی رو گوش بدید.
    برای خرید این تک قطعه از آلبوم حریق خزان اینجا رو کلیک کنید.
    و حالا خود متن: 

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    توصیه برای عاشورای حسینی


    برای شنیدن کلیک کنید

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۲۱ مهر ۹۵

    توصیه برای تاسوعا ی حسینی


    برای شنیدن کلیک کنید

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    در هوای تو

         "ساقی بدست باش که این مست مِی پرست   چون خواب ز پادشه است و هنوزش خمار توست"  

    یادم هست ولی آیا تو هم یادت هست که چه روز هایی را با هم گذراندیم؟
    اوضاع خوب را تجربه کردیم و  بد را بیشتر را تجربه کردم،سخت!!!سخت مال یک لحظه اش بود.یادم هست که چقدر برایت دویدم ولی آیا تو هم یادت هست؟
    لبخند میخواهی؟! از این کنایه ها و شکایاتم خسته شده ای؟

    بفرما.از همان هایی که دوستش داشتی،من که خیلی خوب یادم هست تو چه؟یادت هست؟
    یادم هست  که مصرانه بال و پر پرواز میخواستی
    اذیت شدم ولی به فدای تو بال هایم.به ناز چشمت آن ها را کندم و به تو دادم،با چسب عشقم برایت چسباندمش برات یادت هست؟
    یادم هست که گفتی پس خودت په؟

     گفتم تو خوشحال باش و در آسمان برای دل من ،جایگاه من همین گستره ی خاکیست،همین که از پایین به تو نگاه میکنم برایم بس است ولی تو یادت هست که آن ها را کنار گذاشتی؟
    کنار گذاشتن که هیچ بخواهم راستش را بگویم زیر پایت لهشان کردی.
    خلاصه میکنم حرف هایم را، فقط بدان از اولین دیدارمان که یادم‌می آید جانم بودی ،روانم بودی و هستی و خواهی بود ولی آیا تو یادت هست؟ اولین بار که هیچ آخ،حداقل آخرینش را بگو که یادت هست لعنتی.
                    "بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد   
    ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست"

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    دانشجو جماعت


    "ضعیف ترین و شکننده ترین قشر جامعه قشر دانشجوعه"

    شاید تا دانشجو نشی اینو نفهمی.

    وقتی دو روز از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی میری و کتاب مدنظرت

    رو گیر نمیاری و تو این وا نفسا جد و آباد شخص مذبور رو تو دلت فحش میدی.

    آقا با دانشجو ها مهربون باشید.

    خخخخخخخ

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

    جهانم


    حال نوشتن ندارم،باز همان حرف های تکراری.

    احساس میکنم دیالوگ هایم در مقابلت دوچار دور شده اند.

    دست خودم نیست ولی این دور را دوست دارم.

    پس برای بار هزارم میگویم:

    "جهانم بی تو الف ندارد"

  • ۰ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

    خدا رو شکر

    نمیدونم شما هم با من موافقید یا نه ولی من احساس میکنم این بچه های تیز هوشان یه دنیای عجیبی دارن و همین باعث میشه هروقت باهاشون رو به رو شدم باعث خندم میشن.
    همه چی رو یجور دیگه میبینن و تو تخیل و اینا محون.
    البته من همیشه خدا رو شکر میکنم که تیزهوشانی نشدم تا این حال رو داشته باشم.
    پ.ن:الان یکیشون اومده به مسئول مدرسه میگه آقا فلانی داره به من فحش میده،خب شما میخوای نخندم 
    به دنیاشون.
    پ.ن:این فقط یک شوخی با تیزهوشانی ها بودش وگرنه ما خیلی هم تیزهوشانی ها رو دوست داریم
  • ۱ | ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!