یکی با رویای حج آمد حاجت گرفت و برگشت

 
سالروز شهادت امام رضا(ع) ولی نعمت سرزمینمان بر تک تک شعیان تسلیت باد
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    دیکتاتور

    راست میگفت،واقعا اگر یک حرف راست در عمرش زده باشد همین است.

    مطمئنا همه با هم موافق خواهیم بود در مقابل نطقش.

    و آن شاه جمله :

    "خاور میانه پر از دیکتاتور است"

    دیکتاتور هایی دلربا و زیبا ، دیکتاتورانی با احساس قدرت،خشم،حسادت،کمال طلبی و...

    آری "خاور میانه پر است از دیکتاتور

    دخترانی با چشم های مشکی"

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    ادعا

     
     
     
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵

    زخم دل

    شهاب مظفری را تحسین میکنم زیرا این بهترین اجرایی بود که برای این 

    زخم ها میتوانست انجام دهد.

    آی نبودنت امونمو دیگه برید         آی یه کاری کن جونم دیگه به لب رسید

    آی زخمه دلم مرهمه دستاتو میخواد            آی نبودنت زندگیمو داده به باد

     
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    دانشجو ی مهمان(مسابقه با حافظ)

    سه شنبه بود خسته بعد از کلاس های خیلی مهم روز  بی حوصله

    نشسته بودم یه گوشه ای تو دانشگاه و منتظر شروع اکران مستندی که

    قرار بود توی آمفی دانشگاه باشه بودم ولی حدود 2 ساعتی مونده بود.

    با کاسه  ی چه کنم ها نشسته بودم که یکی از دوستان فیلسوف گفت:

    "خوب اگه بیکاری بیا سر کلاس ما!"

      خلاصش رفتم ولی همونجور که مشخصه و بود با ورود من به کلاس کلا

    چشمه ی فهم فلسفیم کور شد و طبق معمول سفرم به عالم وهم شروع شد.

    همون لحظه ها بود که توی عالم خیال دیدم یه پیرمرد با یه ریش چند متری سفید

    اومد و دستم رو گرفت.

    گفتم: شما؟!

    گفت: حافظم

    گفتم:به به حافظ چی؟!

    گفت:حافظ شیرازی دیگه.

    گفتم:خوب کی هستی حالا؟! چیکار داری آقا ی شیرازی؟!

    اولش چن دقیقه تو افق محو شد بعدش زل زد تو دوربین  بعدش گفت:هیچی شاعرم اومدم ببینم چطوری؟

    گفتم:ممنون شما جدا شاعری؟

    آخه من بعضی وقتا شعر میگم ولی برای خودم و کسی ندارم که بهش نشون بدم.

    گفت:چی رو دقیقا؟

    گفتم:شعر رو دیگه.یدونه همین چن دقیقه پیش سر کلاس قبل وصل شدن سیمم گفتم، بگمش؟!

    گفت:اینجوری که حال نمیده من 3 بیت میگم تو هم 3 بیت بگو بعد برنده جایزه داره.

    گفتم: قبوله بسم الله

    فرمود:

    نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد       که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

    به مطربان صبوحی دهیم جامه ی پاک        بدین نوید که ابد سحرگهی آورد

    بیابیا که تو حور بهشت را رضوان        درین جهان ز برای دل رهی آورد

    گفتم: آفرین شیخ

    گفت: حالا تو بگو پسرجان

    فرمودم:

    بنشسته بر سر کلاس تاریخ فلسفه         چشمانِ مست و خسته مخ لای منگَنه

    استادما بگو نظرت را برای شر               از تو که نیست افضل فیلسوف منطقه

    استادما بیا و کمی با ما راه بیا            یک جور نخون ز رو که انگار اینجا مکتبه

    چیزی نگفت و فقط با دستاش به صورت نمادین زد تو سرش.

    گفتم:خوب جایزه ی من رو بده که برم.

    هنچنان داشت به صورت نمادین میزد خودش رو.

    گفتم:مشخصه میخوای بزنی زیر قولت داری این کارا رو میکنی.

    همچنان در همون حالت بود.

    گفتم:بابا ولش کن از خیر جایزه گذشتم.راستی تو خواجه شمس الدین محمد رو میشناسی؟

    چون شنیدم شیرازیه.تو همکه شیرازی هستی و باید بشناسیش به گمانم.تازه ایشون  خیلی معروفه توی دنیا.

    یکم سعی کن ازش تاثیر ببری من که شنیدم خیلی کار میکنه این حرکت.

    از نظرم داشت آماده میشد که رگباری بهم فحش بده که دوستم محمد سیمم را کشید و زد رو شونه هام  و گفت:بلن شو بریم که کلاس تموم شده.

    و عجب کلاس پرباری!!!

    پ.ن:خیلی دوس دارم با شاعر های دیگه هم مسابقه داشته باشم.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    بی حوصلگی


    به مرحله ای از بی حوصلگی رسیدم که حتی به صفحه های

    چهارم و پنجم گوگل هم میرسم /:

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    شاه خوبان

    خدا رو شکر روزیمون شده که مهمون امام رضا باشیم.

    هرکی دعایی یا حاجتی داره اگه دوس داره کامنت کنه اگه فرستش بود و رفتم حرم بگم.

    یا نه اصلا تو دل خودتون یه لحظه وصل شید کانال مشهد و خواسته هاتون رو مستقیم به خود امام بگید.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵

    یسری شاهکار دسته جمعی





  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

    نظرمن


    آقا شما هم با من موافقین که باید بچه هار رو تو همون کوچیکی و بانمکیشون تافت زد که همونجوری بمونن؟!

    والا بزرگ بشن که چی؟! وقتی میتونن گوگولی بمونن با فرموا من!!!

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

    دختری به نام جسیکا

    ملاک و معیار برخی از دختر خانم‌ها (شما بخوانید از برخی بیشتر!) در مورد ازدواج تغییر کرده و نسبت به قدیم، دچار دگردیسی شده است. قدیم (نه خیلی قدیم) وقتی پسری به خواستگاری می‌رفت، در اتاقِ کناری، اولین دیالوگی که از دختر می‌شنید این بود که: «همسرم باید متصف به صفت ایمان و تقوا باشه!» امروز نه‌تنها برای این صفت پشیزی ارزش قائل نیستند، بلکه اصلاً به زبان نمی‌آورند یا اگر هم بیاورند، آن ته ماجرا اگر شد، شد، نشد هم نشد! یعنی مرد پول‌دار باشد، مشروب هم بخورد طوری نیست؛ سانتافه داشته باشد، نماز هم نخواند اشکالی نیست؛ خوشگل و پردرآمد باشد، 30 سال هم بزرگتر باشد به کی چه؟ یزید وار برخورد کند، سفر و گشت و گذارش به داخل و خارج به راه باشد، آدم هم نباشد، نباشد! ببینید چطور درِ دلِ آدم را باز می‌کنند!

    دخترخاله زاغِ نگارنده نیز از این‌گونه جانداران است. بعد از دادن پاسخِ رد به 1200 خواستگار، بالاخره به یک نفر «بله» را هدیه کرد. روزی که از او پرسیدم نام خواستگارت چیست؟ گفت: «محمد» بعد که پرسیدم چند برادر و خواهرند؟ گفت: «یه برادر به نام علی و یه برادر دیگه هم داشته که فوت کرده و یه خواهر به نام جسیکا!» نه به علی و محمد، نه به جسیکا! پاسخگو بود: «داستان داره پسرخاله، سورپرایزه!» من اما عاشق نام جسیکا بودم!

    به والده گفتم حالا که تازه داماد گرفتند، به عنوان خاله بزرگ‌تر دعوت‌شان کند منزل تا دور هم باشیم و گپی بزنیم. نیت ظاهراً گپ و گفت و دورهمی بود، باطناً اما مشتاق دیدار جسیکا بودم تا بلکه اگر مورد پسند بود، برایم خواستگاریش کند.

    با شنیدن صدای زنگ، از جا جستم. یک به یک آمدند و خوش و بش کردیم و نشستند. خبری از جسیکا نشد! دخترخاله را گوشه‌ای کشیدم و جویای احوال جسیکا شدم: «دختر خاله! جسیکاشون نیومد؟» - «آره، اینجاست، تو ماشین داره آهنگ گوش میده!» چون نامحرم بود، با مگس‌کش محکم به سرش زدم و راهیش کردم تا بیاوردش که اصلاً این همه خرج برای جسیکا بود!

    از لحظه ورود جسیکا بر خود لعنت فرستادم تا لحظه‌ای که خواستند بروند. حرص خوردن را در چشمان والده وسواسم می‌دیدم؛ اما بیچاره چاره‌ای نداشت، چه بگوید؟ جسیکا هم همه جا چرخید و دست به دست شد.

    بعد از رفتن آن‌ها که حسابی هم به‌شان خوش گذشت، ما ماندیم و شستن فرش‌هایی که جسیکا روی آن‌ها دویده بود و واق‌واق کنان دلبری کرده بود از مادرش که به قول خودش: «از وقتی پسرم از دنیا رفته، تنها مونسم دخترم جسیکاست! دقیق جاشو برام پر کرده!»

    بعد که معترض شدم: «بی‌شعور! چرا نگفتی سگه، تا تو همون خراب شده آهنگشو گوش می‌کرد؟!» گفت: «اشکال نداره پسرخاله، هر روز می‌شورنش، نجس نیست دیگه!» نمی‌دانستم تا این حد با خدا ارتباط دارد و از طرفش اجازه دخل و تصرف در احکام را دارد!

    آدم‌ها سه دسته‌اند، دسته‌ای از دست رفته‌اند، دسته‌ای در شُرُف از دست رفتنند و دسته‌ای هم هنوز از دست نرفته‌اند. روی سخنم با دو دسته اخیر است. وسائل را ورق بزنید، جلد 3، صفحه 417؛ حضرت علی علیه السلام فرمود: «از نزدیک شدن به سگ‌ها بپرهیزید...» و «خیر و خوبی در سگ‌ها نیست...»

    از من گفتن و نوشتن بود که گفتم و نوشتم، بعد احدی بهانه نیاورد که کسی نه نوشت و نه گفت، گفته باشم!



    از وبلاگ دوست خوبم میرزا

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۸ آبان ۹۵
    دائما یکسان نباشد حال ما!