شانس


فک کنم ما موقع تقسیم شانس هم سرمون کلا رفته.

همیشه اون دختر خوشکله که دوس داشتیم بیاد و تو تاکسی 

کنارمون بشینه رفته تاکسی بقلی و اون پیرزنه سوار تاکسی ما میشه که

یه عالمه هم خرت و پرت داره و تا مقصدمون اینقد خودش رو میندازه رو ما که له میشیم.


  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵

    انتخاب من برای اسکار


    اگر دست من بود اسکار را به تو میدادم.

    این جایزه برای توست با تمام نقش آقرینی هایت.

    با آن گریم های سنگین و دیالوگ های ماندگارت.

    قشنگ ترین دیالوگت را هم از بر هستم:

    "بی تو هرگز"

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

    آرامش


    +یک چیز بگویم؟
    -بگو!
    +از همان اول هم گوشت بدهکار نبود.
    -چطور؟!
    +مگر نگفته بودم لبخندت اسباب آرامش من است.
    -چرا گفته بودی
    +فکر کنم زیادی با آرامش رابطه ی خوبی نداری که لبخند را فراموش کرده ای.
     (و او میخندد و حالا آرامشی که همیشه آن را میخواستم)
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    باران میخواهم

    باران میخواهم منتها در کنار خودت.
    باران میخواهم،همان بارانی که اولین بار باعث آشماییمان شد.
    یادت هست که آن روز بارانی در مسیر دانشگاه چتری نداشتی و مثل گنجشک ها از ترس خیس شدن بال هایشان زیر درختان و جاهای خشک میرفتی.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سیاسی ترین و صریح ترین نامه ی تاریخ

    دیگر جانم به لب رسیده و صبرم به آستان.
    میخواهم‌بر خلاف میل باطنی ام صریح ترین نامه ی سیاسی تاریخ را برای شخصی بنویسم که به عنوان منتخب ملت انتخاب شد.
    سلام آ شیخ حسن،احوال شما،خبری نیست جز  اشتیاق دیدن شما.گلایه هایی دارم از شما و دولتتان که میخوام‌ با زبان سرخ بگویم تا شاید بعدها بهانه داشته باشید که سر سبزم را بر باد دهید.خسته شدیم از این وضع فلاکت بار زندگی هایمان.همه اش شده سیاست زدگی و اقتصاد مریض و بیماری که نفس پدرانمان را گرفته.
    استاد من از شما انتظار نداشتم که به عنوان مدیر و مسئول و دبیر و مجری(ماشالله چن شغله اید شما خدا سایه اتان را کم نکند از روی سر این مشاغل)این وضع باشید،بالاخره ما شما را با امید و آرمان و آمال هایی بر مسند قدرت نشاندیم.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    تشکرنامه

    داشتم یه ویدیو میدیدم که توش خبرنگار از یه بچه میپرسه که: اینجا چه چیزایی یاد گرفتی؟

    بچه اولش به تفکری عمیق فرو میره و همراه با کلوزآپ فیلمبردار تنها کاری که میکمه مثل یه بچه شیر از ندونم کاری غرش میکنه رو به خبر نگار.

    وقتی این ویدیو رو دیدم فقط و فقط یاد خودمون افتادم😂
    خودمون که مجبور بودیم سالی دو جین کتاب و درس های مختلف بخونیم و آخرش هیچیش به کارمون نیاد😐
    تهش هم یه کنکور بدیم و مثلا خودمون رو خلاص کنیم😲
    بعضی وقتا شده نفهمی قضیه چیه؟

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

    پیر، پدر،جوان و جوووووووون

    به نام حق

    آورده اند که در عهد بوق کیوان میرزایی بود چون الدنگان روز و شب و شب و روز به تیر چراغ برق که هنوز کاربرد های امروز(امثال نوازش داورها و غیره)را نداشت تکیه میدادندی و مدام میگفتندی:"جووووون"
    روزی پدرش او را در حال الدنگی بدیدندی و بدو گفتندی:ای خاک بر سر چرا تغییری در زندگی ات نمی دهی؟
    خیر سرت 2 سال دیگر میروی درون 30 سال دیگر چه میخواهی؟
    مدرکت را که خریدم،اجباری ات را همینطور،هر خواستی داشتی اجابت کردندی،آیا حق نداشتندی که تو را در لباس آدمیت بدیدندی؟
    کیوان:ای پدر برو پیری پیدا کردندی تا برویم و آدم شدندی.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

    رای دادگاه

    به نام صاحب رای
    امروز آماده میشوم که به دادگاه بروم.دادگاهی برای اعاده ی حیثیت.من متهم به سوء استفاده از موقعیت و دست بردن در تقدیر هستم.
    ماهیت آن را اصلا نفهمیدم و نمیفهمم ولی توضیخی که به من داده اند این است که بیش از حد در زندگی امروز خوشحالم مخصوصا در ده سال گذشته.
    آن ها شواهد و مدارکی پیدا کرده اند که نشان میدهد من در ده سال گذشته بدترین اتفاقات ممکن را تجربه کرده ام ولی هروز خوشحال تر از دیروز بوده و هستم.
    ولی آیا این گونه بوده است؟
    خودم هم که به گذشته نگاه میکنم میبینم تناسب اتفاقات خوب و بد در زندگی من پنج به دو به نفع بدی هاست.
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    اشتباه

    به نام خالق

    درست میگفت:

    جنون واقعا مانند جاذبه است و در این حالت فقط به یک ضربه نیاز دارد.

    آن لحظه ای که فکر میکنی اری این دیگر خودش است ، این همانیست که ارزشش را دارد و با او میشود همه کاری کرد.

    این بلا سر خیلی هایمان می آید و آمده.ما اشتباهاتی میکنیم که هیچ جای دفاعی برای آن نداریم

    گاهی اوقات فکر میکنم که ما خواسته اشتباه میکنیم.شاید ذاتمان این است که یک خوشی زودگذر را سر زندگیمان قمار مکنیم.از آن قمار های 1 به 10.بزرگمان که آدم بود و

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    شام آخر

    به نام خدا

    #مهدی_ذوالقدر

    با بوسه و لبخند مخالف هستی
    مجموعه محجوب لطائف هستی
    یک خورده بگیر چادرت را شل تر
    انگار که استاد معارف هستی
    ..............................................
    روزی روزگاری و بعد از مدت ها به فست فودی رفتم و مهیا ی غذا خوردن شدم،تازگیه خوبی داشت برایم ناگهان دیدم که روی شیشه ی فست فود کاغذی زده شده.اشک شوق در چشمانم جمع شده بود.نه اشتباه نکنید خبری از پول یا طلای پیدا شده نبود تا بتوانم صاحبش بشوم.رو کاغذ با فونت ب نازنین با اندازه ی بیست و هشت و رنگ قرمز نوشته شده بود"وای فای فیری"

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!