!بیگانه ای در خط زمانی متفاوت

...پیرمردی که ساکن اینجا بود،بار سفر بست ولی خب بعد یه مدت برگشت

!بیگانه ای در خط زمانی متفاوت

...پیرمردی که ساکن اینجا بود،بار سفر بست ولی خب بعد یه مدت برگشت

!بیگانه ای در خط زمانی متفاوت

دائما یکسان نباشد حال ما!
امیدوارم که اینجا و خاطراتش رو از یاد نبرید:)



پیام های کوتاه

آقا شهرام داری چیکار میکنی؟

این کار شهرام خان ناظری رو دوس دارم و گفتم بعد از مدت ها به بهانه به اشتراک گذاشتنش در اینجا یک نیمچه فعالیتی بکنیم:))
کیا هستن هنوز اینجا؟؟؟

 

هنر رندانه مقاومت کردن

درباره مقاومت چی میشه گفت؟واقعا چه عملی رو میشه مقاومت نامید؟ در چه حدی باید باشه میزان اون عمل؟ در چه زمینه هایی صورت میگیره و هزار و هزار و هزار سوال دیگه ای که اگه کمی به موضوع فکر کنیم ممکنه به ذهنمون بیاد و زهنمون رو درگیر کنه ... اما شاید مهم ترین سوالی که به ذهن آدمی خطور کنه اینه که اصلا چرا باید مقاومت کرد؟ مگه نمیدونیم که مقاومت هزینه داره؟ مگه نمیدونیم که مقاومت سختی داره و مث همون سوالا هزار و هزار و هزار مگه نمیدونیم هم به سراغمون میاد.

یکمی به همین پروسه نگاه کنید ... شاید سادست ... شاید میدونید میخوام چی بگم و بطالت وقتتون رو تماشا میکنید که سر این نوشته داره بوقوع می پیونده ولی خب چون بنا رو روی این گذاشتم که تماما در این فاز حرف بزنمو حرف بزنمو حرف، پس متاسفانه باید بهش بپردازم و ادامه بدمش ... تو این حالته که یه جنگ بین دونسته ها و سوالاتمون پیش میاد که میتونه نتایج متفاوتی رو برامون دربر داشته باشه اما تقریبا میشه گفت مهم ترین چیزی که توی این جنگ و دعوا نقش داره و حرف آخر رو میزنه تعریف جایگاهی هست که در اون قرار داریم. این یعنی چی؟ یعنی اینکه به واسطه جایگاهی که در اون قرار داریم وابستگی ها، تفکرات، سلایق و تصمیمات متفاوتی میتونیم بگیریم و خودمون رو فرد متفاوتی تعریف کنیم که این تعریف با تعریف فلان شخص یا دوست یا غریبه از جایگاهی که اون درونش هست متفاوت میشه.

خیلی خب پس تا الان دوتا چیز گفتیم که اولی این بود که همیشه ما تو ذهنمون همیشه یک دعوای دائمی داریم بین دانسته ها و ندونسته ها که برخاستنه از اون نتایج متفاوتی بوجود میاد و دومی اینکه باتوجه به جایگاهی هم که داریم این نتایج متفاوتن. اما اگر بخواهم کمی بیشتر درموردش حرف بزنم باید بگم که از نظرم نقش جایگاه مقدم بر دانسته ها و ندانسته ها هست. البته که خیلی نمیخوایم بحث کلاسیک و چارچوب مندی بکنم و واو به واو از توی تعاریف کلاسیک درخصوص جایگاه و انتظارات حرف بزنم که ممکنه ادامه دادنش باعث انحراف بحث میشه ولی خب مسخوام بگم بیاید جایگاه رو به فضایی که فرد در زندگیش اشغال کرده تعمیم بدیم ... توی این حالته که ما با شبکه روابط مختلف از اونواع خانوادگی، دوستان، فامیل، اقتصاد، فرهنگ و ... روبرو میشیم که هرکدومشون یه دنیای عظیم از آورده ها برای ما به ارمغان میارن.

دوباره باید بگم که شاید دارم بدیهیات میگم ولی متاسفانه یا خوشبختانه قراره که ادامه دار باشن ... پس اینجوری میتونیم بگیم که وقتی ما یه تصمیمی رو میگیریم یا یک حرفی رو میزنیم، یک تصمیم یا حرف ساده نیست ... ممکنه در یک پرش ذهنی یا لحظه خاص و حتی در جمعی متفاوت نصمیمی رو بگیریم که بعدا وقتی تو خلوت خودمون بهش نگاه میکنیم ازش شرمنده بشیم و بگیم که چی شد که اینطوری شد ولی اگه کمی بهش عمق بدیم میتونیم نقش روابط مختلف رو در اون تصمیم پیدا کنیم. پس با این نتیجه اون تصمیم یا حرفی که زدیم پره از این روابط ... یعنی توش میشه اثر دین، اقتصاد، فرهنگ و هزار و هزار و هزار چیز دیگه رو دید.

خب این همه حرف زدیم که به چی برسیم؟ به اینکه از نظر من مقاومت کردن یه هنره ... یه هنر که میشه ازش در انواع مختلف استفاده کرد تا به چیزهایی که میخوایم برسیم ... البته این فکر که با مقاومت میشه به همه چی رسید کاملا اشتباهه ... در اکثر اوقات زور طرف بیرونی خیلی بیشتر از شماست ... کنترل اوضاع در اختیار اونه... افراد و زیردستای مختلف و متفاوت داره ... از راه های متفاوت میتونی برتریش رو به شما نشون بده و هزار و هزار و هزار چیز دیگه که نشون میده واقعا مقاومت کردن هزینه داره و هرچی که طرف مقابلت بزرگ تر باشه باید هزینه بیشتری هم پرداخت کنی.

اینجا جاییه که دوست دارم درباره یه چیزی صحبت کنم به عنوان عمق نگاه و سلامت نگاه اقتصادی که شاید باید بهشون کمی بپردازم ولی قبلش دادن این تذکر واجبه که این اصطلاحاتی که من در این نوشته های شلخته و خودمونی ای که به کار میبرم ممکنه با تعاریف آکادمیکی که دارن متفاوت دربیان و من هم ادعایی در این زمینه ندارم و فقط یه پیرمرد بی آزارم که دارم برا خودم دو دوتا چارتاهای ذهنی و اولیه اناج میدم که ممکنه بعدها حتی بهشون معتقد هم نباشم ولی الان دارم باهاشون ور میرم تا شاید یسری نتیجه مطلوب بدست اومد.

برای باز کردن بحث باید بگم که منم عین اکثر آدما موافقم که عقل و اختیار از ویژگی های انسانه ولی خب نه اینکه همیشگی و دائمی توانایی استفاده از اونها رو داشته باشیم ... مثلا من شاید قبول داشته باشم که آدمی با یک نگاه اقتصادی و سودانگرانه به مسائل نگاه میکنه و سعی میکنه با انتخاب بهترین مسیرها به اهداف خودش برسه ولی از طرف دیگه چیزی که بیشتر باهاش موافقم اینه که برحسب شرایط ممکنه که ما خیلی هم عقلانه به مسائل نگاه نکنیم و یا در خیلی از مواقع اختیاری جهت تغییر مسیر نداشته باشیم و از طرف بد ماجزا هم گاهی ممکنه به حدی به مسائل از جنبه اقتصادی نگاه کنیم که غیر خود و موفقیت خودمون چیزی رو نبینیم و نخوایم.

اینجا از نظرم ما با یک نوع اشتباه از انسان اقتصادی مواجه هستیم ... انسانی که منفعت براش مهمه ولی به منفعت کوتاه مدت راضی و قانع هست ... اینجا دقیقا جایی هست که ما نقش عوامل خارجی رو احساس میکنیم ... یعنی چی؟ یعنی اینکه شرایط به طور کل باعث شدن تا این ایده در ذهن شخص نقش ببنده که رسیدن به سریع ترین منفعت از کوتاه ترین راه رو به منفعت حقیقی و راستینی که هزینه هایی رو هم دربر خواهد داشت ترجیح بده.

حالا اینجا ما با چی مواجه میشیم؟ با خیل اشخاصی که نمیتونن کنارهم قرار بگیرن ... اینجا دیگه درد دیگری اهمیتی نداره ... اینجا تنها دردی که اهمیت داره درد خودت هست و برای درمون تنهایی دردت باید با آدمایی روبرو شی که اونا هم در پی درمون درد خودشونن. اینجا اونجاییه که تو ترجیح میدی به زورگویی صاحب کارت درمقابل همکارت اعتراض نکنی به این علت که میترسی با برخورد صاحب کارت باهات به اهدافی که در سر داری نرسی.

اما اگر کمی نگاهمون عمق داشته باشه چی؟ یعنی اینکه کمی بعد از 5 سال پیش رومون رو ببینیم یا با کمی تخیل خودمون در برابر مشکلاتی که تا بحال مارو تهدید نکرده بگذاریم شاید از یه جنبه دیگه ای منفعتمون رو فهم کنیم. شاید اینجا کمی سیاسی بشه ولی خب لاجرم مجبوریم کمی سیاسیش کنیم ... مثلا به این فکر کنیم که ممکنه مشکل کمبود و هدررفت آب بعد از چند مدت گریبان مارو در حتی در پایتخت بگیره یا اینکه مشکلات معیشتی باعث مهاجرت افراد و گروه های متفاوت به شهرهای مختلف بشه و به نوعی با تضادهای موجود مشکلاتی رو برای نظم موجود بوجود بیاره و این رو میشه به سطوح متفاوت و مختلف نعمیم داد و حتی درخصوص تغییر نوع حکومت و نتایج اون هم فکر کرد.

اما توجه به یه نکته ضروریه و اونم نهفته در فهم صحیح اصطلاح عمق نگاه هست ... این یعنی اینکه شما هرچی عمیق تر که بشی به صورت استعاری بیشتر پاهات روی زمینه و هرچی که از شدت این عمق کم بشه پاهای شما از روی زمین برداشته میشن و این برداشته شدن باعث بوجود اومدن توهم خوشبینانه میشه که مشکلات خودش رو خواهد داشت.

خوب توی این شرایط آیا منفعت جمع همون منفعت شخص نمیشه؟ درسته ... ممکنه که در این زمینه برخی از علایق شخصی یا توان و انرژی و یا خیلی چیزا در راه جمع قربانی بشن اما اگر این اتفاق بر درستی و نه دستوری صورت گرفته باشه نتیجه راضی کننده ای خواهد داشت و انوقته که مقاومت میشه یک روش و هنر رندانه در رسیدن به منفعت عمومی. توی این حالت این مقاومت هست که طرف مقابل رو هرچقدرهم که قوی و قلدر باشه بالاخره به زانو درمیاره چون به اون نشون میده که در این مقاومت آمادگی پرداخت هزینه های مختلفی وجود داره. مقاومت هنری هست عقلانی و به دور از رفتارهای هیجانی و مخرب و گاه اشتباه که سعی میکنه تا رسیدن به هدفش در سطوح مختلف و با روش های متفاوت ادامه داشته باشه و روز جشنش هم روزی هست که طرف مقابل به رسمیت بشناستش و از مزایای عقلانی بودنش - البته درخصوص سطوح عقلانیت و نقش بازیگرانش میشه صحبت کرد - همینه که نمیتونه گزک خاصی به دست طرف مقابل بده تا با داشتن بهانه هایی رد کنه این موضوع رو.

پس برای همین هست که من مقاومت کردن رو یکی از مهم ترین رویکردهای انسانی میدونم و برای همینم پیشنهادش میدم ... ما که بیشتر از یکبار زندگی نمیکنیم و این زندگی به اندازه ای کوتاهه که تو چند لحظه آخر میتونیم رو یه دور تند ببینیمش ... پس چرا از نعمت هایی که خدا بهمون داده استفاده نکنیم تا حداقل توی این یه بار زندگی کردن رضایتمندی عمیق تری رو تجربه نکنیم؟

پایان:))

در این یک سال:)

خب با احتساب امروز دیگه میشه گفت که دقیقا یک سال از آخرین پستی که در این وبلاگ گذاشته شد، گذشته و حالا دیگه میتونیم برای این سکوت نسبتا طولانی یه کیک خوشگل و پر از موز و گردو و شکلات و همه چیزای دیگه ای که تو کیک میریزن در ابعاد و طبقات متنوعی که میشه سرش بحث کرد، درست کنیم و یه شمع یک هم بذاریم روش.

اما چیشد واقعا؟ چرا این اتفاق افتاد؟ چرا یهو همه چی سیاه شد و رفتم؟ نه اینکه خیلی آدم مهم یا بزرگ و یا حتی از شاخای این فضای به اصطلاح نوستالژیک باشم ... نه، از این خیالات و توهمات ندارم ... فقط میخوام کمی باب صحبت رو بازم کنیم البته اگر هنوز کسی توی این فضا باقی مونده باشه:))

با اینکه حرفم ادامه داره و خب طبیعتا توی این حال پارگراف عوض کردن بی دلیله ولی دوست داشتم که ادامه حرفو توی این پارگراف بزنم و اون دو نقطه و پرانتز بسته برای خودش تنها اون بالا بمونه...برگردیم سر بحث خودمون ... داشتم میگفتم که نمیدونم هنوزم کسی اینجا هست یا نه ... آخه میگن اپلیکیشن هایی مثل اینستاگرام و تلگرام و باقی رشد و گسترده میشن و فرایند به اشتراک گذاری مطالب و تفکرات رو راحت تر، سریع تر و با رنگ و لعاب تر میکنن دیگه خیلی به اینجور فضاهایی که هنوزم من توش احساس راحتی میکنم اقبالی نشون داده نمیشه...مث کتاب حافظ یا سعدی بهش نگاه کنیم یا اصن مثل خود آیات قرآن. احتمال اینکه یه آیه یا بیت رو توی یکی از صفحات اینستاگرام ببینیم معمولا بیشتر از رجوع به اصل منبع هست و حالا نظر من در این خصوص که شاید بشه روش بحث کرد و گفت من کمی عقب تر از زمانم حرکت میکنم هم به کنار ولی همونجور که گفتم من با این فضا خیلی بیشتر از اپلیکیشن های امروزی راحت ترم و تنفس راحت تری اینجا نسبت به اونجاها دارم ... برای همینم امیدوارم چند نفری هنوز اینجا باشن و بخونن و از یخ صحبتی که شکستم استفاده کنن و باقی ماجرا:))

یه پارگراف دیگه هم تموم شد و همچنان در مقدماتی شلخته و بهم ریخته ... راستیتش علت رفتنم به نوع نگاهم به دنیا یا شخصیتی که دارم برمیگرده ... معمولا آدمی هستم که شاید خیلی آبم با دیگران توی یه جوی، جوب و یا حتی جو نره ولی خب تا حد توان که احتمالا هم شاید خیلی خیلی خیلی کم هست سعی میکنم نوع رفتار و حرکاتم در برابر دیگران و اوقاتی که تنها هستم متفاوت باشه تا خدای ناکرده تاثیر منفی ای روی دیگران نذارم و تو اوقاتی که با کسایی که برای معاشرت مناسب میدونم سعی میکنم تا حال خراب کن جمع نباشم - که البته ممکنه دوستام دقیقا برعکس اینو بگن و مدعی باشن که دپرس، غرغرو و پیرمرد جمع من هستم ولی خب از اونجایی که من با خودم آشنامو میدونم که چیکار دارم میکنم - هرچند که این اجازه رو به خودم میدم بنا به از خودگذشتگی های شایانی که در این زمینه انجام میدم یه توانایی وتوهایی هم به خودم بدم:))

اما این توانایی وتو چیه؟ اینکه به خودم اجازه میدم در یک مقطع زمانی، روند گذران امور رو متوقف کنم و به خیلی از چیزا و مسائل فکر کنم ... توی این فرایند که غالبا به یکباره صورت میگیره همه چی متوقف میش ... حتی زمان ... مسائل مورد آنالیز قرار میگیرن و تصمیمات جدید گرفته میشن و مجددا بعد از گذر یه برهه که ممکنه کوتاه یا طولانی باشه امور به حالت معمولی برمیگردن. البته که ممکنه بین شرایط، امکانات و حتی نفرات قبل و بعد از برهه توقف تفاوت های آشکاری وجود داشته باشه اما بالاخره این توانایی وتویی هست که خودم به خودم دادم و خیلی با قاعده و قانون و منطق این دنیا خوندنی و حل شدنی نیست.

مرداد ماه پارسال دقیقا چنین اتفاقی رخ داد ... بنا به همین مسائل، کنکور ارشدی که داشتم و یکسری مسائل دیگه احساس کردم باید یکسری چیزا رو متوقف کنم و یسری تصمیمات جدید بگیرم. نتیجش خروج موقتی از بیان و دیگر فضاهای مجازی، دادن کنکور ارشد و مشخص کردن اوضاع ادامه تحصیل و سر و سامون دادن به یسری مسائل شدش.

چی بدست آوردم از این اتفاق؟ خب چیزای مختلفی بدست اومد و منطقا در مقابلش چیزایی هم یا کنار گذاشته شدن و یا از دست رفتن ولی میتونم بگم که مشغول یه پروژه شبهه کاری شدم و با آدمایی معاشرت کردم که هرکدومشون خوبیای خاص خودشون رو داشتن و باعث شدن تا چیزای جدیدی یاد بگیرم ... کنکور قبول شدم و خوشبختانه همچنان در همین شهر خودمون داریم ارشد میخونیم. باید بگم که خانواده یکی از فاکتورهای مهمی هست خداروشکر با این اتفاق و قبولی ارشد و نزدیکشون موندن یکی از مهم ترین اتفاقات ممکن برام در سال گذشته رقم خورد خداروشکر. وقت صرف مسائل دانشگاه کردم و اوضاع اونجا هم تقریبا خوبه مجددا شکر خدا و در نتیجه تصمیم بازگشت به بلاگ رو گرفتم ... نه برای اینکه آدم خفنی هستم ... نه ... به این جهت که تنفس اینجا راحت تره و میتونم راحت تر به چیزایی که دوست دارم با روش های عجیب و غریب و خاص خودم بپردازم.

مثلا یکی از چیزایی که دوست دارم بهش بپردازم یه چالش هست که برای خودم درنظر گرفتم. دوست دارم که این چراغ رو به صورت روزانه روشن نگه دارم ... خب اینجا تقریبا دو فاز رو پشت سر گذاشته ... فاز اول نوشته های گهگاهی بود که هر از چندگاهی اینجا بارگزاری میشد. فاز دوم حالت تماتیکی بود که اینجا به خودش گرفت و کمی نظام مند شدش. نوشته های مختلف توی تمای مختلفی که همواره سعی میکردم تا هربار متنوع تر و بهتر از قبل بشن. اما فاز جدید که امیدوارم عملیاتی بشه حالت روزانه ای هست که امیدوارم اگر توانی بود حالت تماتیک هم حفظ بشه ولی درحال حاظر حالت روزانه برام از اهمیت بیشتری برخورداره و امیدوارم که بتونم عملیاتیش کنم تا توش هم خودم رو بشدت برای نوشتن های متعدد و روزانه خسته کنم و هم حوصله شمارو سر ببرم:))

برنامه چیه؟ هیچی ... راه اندازی فاز سوم ... انجام پروژه های کاری ... نوشتن پایان نامه ارشد ... دادن کنکور دکتری و قبولی ... ایست موقت و فرایند وتو و تصمیمات جدید ... شروع مجدد کارها که امیدوارم توی تک تک لحظات و برنامه ها خدا کمکم کنه.

هوووووووووف ... چقد حرف زدم:/

امیدوارم که هنوزم کسایی باشن اینجا

موفق باشید:))

 

زندگی!

زندگی بشدت و حقیقتا کوتاه است

اگر کوتاه نبود،چگونه میتوانستیم

در چند ثانیه آخرمان از اول تا آخرش را ببینیم؟!

داستایفسکی به آنا(1)

آناجان،دوست عزیزم،همسرم
ببخش من را و پست فطرتم نخوان!جنایت کرده‌ام؛هرچه فرستاده‌بودی باختم؛همه را،همه‌اش را تا سکه آخر.همان دیروز پول را گرفتم و همان دیروز هم باختم!آناجان حالا چطور به رویت نگاه کنم؟حالا درباره من چه‌خواهی گفت؟درباره من چه فکری خواهی کرد؟فقط از قضاوت تو می‌ترسم!ممکن است بعد از این هم برایم احترام قائل باشی؟تکلیف عشق بدون احترام چه می‌شود؟پایه‌های ازدواجمان به لرزه می‌افتد.آه،دوست من،من‌را مقصر ندان!از قمار متنفرم،نه حالا،که دیروز هم نفرت داشتم،پریروز هم.لعنتش کردم.پول را دیروز گرفتم،به اسکناس تبدیلش کردم و رفتم تا به خیال خودم باخته‌هایم را ببرم و اگر شد اندکی پولمان را بیشتر کنم.حتی به بردی اندک هم امید داشتم.اولش کمی باختم،اما باخت ادامه پیدا کرد.می‌خواستم باخته‌هایم را ببرم،ولی بیشتر می‌باختم.آن‌وقت بی‌اختیار بازی را ادامه دادم تا دست‌کم پول برگشتم را جور کنم و دیگر همه را باختم.آنّاجانم،من التماس نمی‌کنم که دلت برایم بسوزد،بهتر است بی‌اعتنا باشی،اما وحشتناک می‌ترسم از قضاوتت.نگران خودم نیستم.برعکس،حالا،بعد از چنین سرشکستگی،ناگهان درباره آینده‌ام آرام شدم و نگرانی ندارم.دیگر فقط کار و‌ تلاش.ثابت می‌کنم که هنوز هم می‌توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم!نمی‌دانم شرایط در آینده مساعد خواهد بود یا  نه،اما کاتکوف دیگر امتناع نخواهد کرد.فکر می‌کنم تمام آینده به به شایستگی کارهایم بستگی دارد.کارم اگر خوب باشد،پول هم می‌آید.اگر به خودم بود که الان هم به فکر نمی‌افتادم،به ریشش می‌خندیدم و بی اعتنا می‌گذشتم.اما تو نمی‌توانی قضاوتت را درباره این جنایت من به زبان نیاوری،همین است که عذابم می‌دهد و سردرگمم می‌کند.آنا جانم،فقط خدا کند عشقت به من از بین نرود.حتی اگر این شرایط وحشتناک هم نبود،به هامبورگ می‌آمدم و بیش از هزار فرانک یعنی حدود سیصدوپنجاه روبل را در قمار به باد می‌دادم!این جنایت است!اما من که از روی سبکسری و هوس یا حرص پول را نباختم،برای خودم نبود.آخر من هدف‌های دیگر داشتم!خوب،حالا باید درستش کنم.زودتر باید بیایم پیشت.هرچه زودتر،همین الان پول برگشت را بفرست،حتی اگر آخرین پولی باشد که در بساط داریم.دیگر بیش از این نمی‌توانم اینجا بمانم،نمی‌خواهم بمانم.می‌آیم،می‌آیم.در آغوشت می‌گیرم.تو هم در آغوشم می‌کشی و می‌بوسی،مگر نه؟
آخ که اگر این هوای مزخرف و سرد و مرطوب نبود،دست‌کم 
خودم را می‌رساندم فرانکفورت!آن‌وقت دیگر اینها پیش نمی‌آمد،آن‌وقت دیگر بازی نمی‌کردم!اما آخر هوا طوری بود که من با این وضع دندان‌ها و سرفه‌هایم هیچ نمی‌توانستم راه بیفتم و یک شب تمام شب را با یک پالتوی نازک در راه باشم.اصلا امکان‌پذیر نبود،خطر محض بود؛حتما مریض می‌شدم.اما حالا دیگر این هم نمی‌تواند جلویم را بگیرد.همین الآن،تا این نامه را گرفتی ده امپریال بفرست(هیچ لازم نیست اصل پول را بفرستی،پول نفرست ،فقط حواله بانکی.مثل دفعه قبل،یک کلام،مثل دفعه قبل).ده امپریال،یعنی نود گولدن آن‌هم فقط برای خرج راه.امروز جمعه است،یکشنبه می‌گیرم و همان روز می‌روم فرانکفورت و آنجا سوار قطار سریع‌السیر می‌شوم.دوشنبه می‌رسم.من هم آخر آدمم،آخر در وجود من هم ذره‌ای انسانیت هست.یک‌وقت نکند فکرهایی بکنی،به من اعتماد نکنی و خودت بلند شوی بیایی اینجا. این بی‌اعتمادی تو ،که فکر می‌کنی من نخواهم آمد،می‌کشدم.به تو قول شرف می‌دهم که فورا بیایم،بی‌توجه به همه‌چیز،حتی باران و سرما.در آغوشت می‌کشم و می‌بوسمت.حالا چه فکری درباره‌ام می‌کنی؟آه!کاش می‌توانستم در همان لحظه‌ای که داری این نامه را میخوانی،ببینمت!
داستایفسکی تو(هامبورگ،۲۴مه۱۸۶۷)
بعدالتحریر:فرشتهٔ من،نگران من نباش!بازهم می‌گویم،اگر فقط خودم بودم که به ریش دنیا می‌خندیدم و تف می‌انداختم؛مهم نبود.فقط وضعیت تو و قضاوتت رنجم می‌دهد و این‌که چقدر زجرت دادم!تا دیدار.
آه،کاش زودتر برسم و پیش تو،زودتر باهم باشیم.باهم یک فکری می‌کنیم.

شرایط عجیب:))

طرف دهه شصتی هست و اگه اشتباه نکنم دخترش یا هشتادیه یا آخرای هفتاد داماد دار شده اونوقت من هنوز دنبال اینم که ببینم چه مقدار آب به دوغ اضافه کنم تا حجمش زیاد بشه ولی مزشو از دست نده :/

و این محمد معتمدی...

 

 

 

پ.ن:تابستون و تعطیلات کرونایی بهترین فرصت برای مطالعه و آزادی در دنیای ادبیات هست...تجربیاتتون رو هم اینجا و هم تو کتابخانه تعملی میتونید به اشتراک بذارید اگر دوست داشتید.