قانون دوستانه ی بلاگی!(پست ثابت)

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه.

این چند وقتی که توی بلاگ بودم سعی کردم یواشی از توی سایه ها بیام و هر چند وقت یه متن از نوشته هام رو بذارم براتون و بیشتر میشه گفت یه حیات نباتی داشتم و با بقیه ی بلاگی ها کاری نداشتم ولی حالا دیگه میخوام این رویه رو عوض کنم و با بلاگی ها معاشرت دوستانه داشته باشیم و باهم حرف بزنیم و به هم کمک کنیم تا حال خودمون و نوشته هامون رو بهتر کنیم! پس هرکسی دوست داره که تو این حرکت کنار ما باشه بعد از اینکه اینجا رو دنبال کرد بگه که ماهم دنبالش کنیم و یه معاشرت دوستانه داشته باشیم.

معاشرتی به وسعت دنیا!


  • ۱۰ | ۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

    طناب



    زندگانی واقعا عجیب است.گاهی در اوج لذتی و گاهی در اوج خفت.ما آدم های مهره های خاک خورده ی در خدمت بازی سخت و دل ریش روزگاریم.روزگار ما را به بازی میگیرد و تماما به ریشمان میخنددومیتواند بدون هیچ تعاقب عملی ما را جا به جا کند.عقب به جلو یا جلو به عقب،بالا به پایین یا پایین به بالا و حتی میتواند بالاخره مارا حذف کند ولی با یک هنرمندی زیبا جوری که مقدمات صحنه را میچیند و تو مجبوری طبق قواعد عمل کنی.میزان ماندن در این بازی هم بستگی به صبرمان دارد و البته ترسمان!

    چرا صبر؟انگاری روزگار مارا برروی یک صندلی با دو پای شکسته گذاشته و دست بسته طنابی بر گردن ما کشیده.هرچه تعادل بهتری داشته باشی عمر بیشتری خواهی کرد اما بالاخره یک جایی خودت خسته میشوی از این چپ و راست شدن ها و به یک آن تعادلت را برهم میزنی.

    و چرا ترس؟تنها چیزی که میتواند جلوی تورا بگیرد ترس توست که بعد از هر نهیبت برای برهم زدن تعادل به سراغ تو می آید و وادارات میکند که کما فی السابق به این ابتذال تن بدهی!

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

    گمشده ، گمشدگان یا گمشده ایم؟!



  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

    کانتری بازاش بیان!(Hold The Line)




  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷

    آخرِ شبی بشنویم!



  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۶ مهر ۹۷

    جورج لوکاس،تارانتینو یا عباس کیارستمی؟!

    ماجرا تماما از دیدگاه و زمینه ی فکری ما آب میخورد!نگاه به موضوع #عشق تماما به زمینه ی فکری ما مربوط میشود.

    میشود عشق را قصه ی یک دختر و پسر فراری از سیاره ی خود دید که برای مدت ها از هم به اجبار زمانه جداشده اند و بعد از سالها همدیگر را ببینند ولی نه دختر دیگر آن دختر معصوم است و نه پسر آن بچه ی ساده.

    یا میشود عشق را در قالب اوج جنگ جهانی درون یک سینمای فرانسوی که از سر ناچاری میزبانِ هیتلر هستند و صاحبِ سینما در کشاکشِ یک رابطه ی عشق و نفرت نسبت به گذشته و حالِ خود باشد و این وسط پسرکی هم به دنبالِ سینمادار افتاده باشد.

    شاید هم بشود عشق را در سکانسی از سینمای روشنفکری و جدید ایران دید که دیالوگ ها سعی در واکاوی احساس میکنند ولی چقدر در این امر موفق هستند به پای مخاطب!

     

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۶ مهر ۹۷
    دائما یکسان نباشد حال ما!