۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

رای دادگاه

به نام صاحب رای
امروز آماده میشوم که به دادگاه بروم.دادگاهی برای اعاده ی حیثیت.من متهم به سوء استفاده از موقعیت و دست بردن در تقدیر هستم.
ماهیت آن را اصلا نفهمیدم و نمیفهمم ولی توضیخی که به من داده اند این است که بیش از حد در زندگی امروز خوشحالم مخصوصا در ده سال گذشته.
آن ها شواهد و مدارکی پیدا کرده اند که نشان میدهد من در ده سال گذشته بدترین اتفاقات ممکن را تجربه کرده ام ولی هروز خوشحال تر از دیروز بوده و هستم.
ولی آیا این گونه بوده است؟
خودم هم که به گذشته نگاه میکنم میبینم تناسب اتفاقات خوب و بد در زندگی من پنج به دو به نفع بدی هاست.
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

    اشتباه

    به نام خالق

    درست میگفت:

    جنون واقعا مانند جاذبه است و در این حالت فقط به یک ضربه نیاز دارد.

    آن لحظه ای که فکر میکنی اری این دیگر خودش است ، این همانیست که ارزشش را دارد و با او میشود همه کاری کرد.

    این بلا سر خیلی هایمان می آید و آمده.ما اشتباهاتی میکنیم که هیچ جای دفاعی برای آن نداریم

    گاهی اوقات فکر میکنم که ما خواسته اشتباه میکنیم.شاید ذاتمان این است که یک خوشی زودگذر را سر زندگیمان قمار مکنیم.از آن قمار های 1 به 10.بزرگمان که آدم بود و

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    شام آخر

    به نام خدا

    #مهدی_ذوالقدر

    با بوسه و لبخند مخالف هستی
    مجموعه محجوب لطائف هستی
    یک خورده بگیر چادرت را شل تر
    انگار که استاد معارف هستی
    ..............................................
    روزی روزگاری و بعد از مدت ها به فست فودی رفتم و مهیا ی غذا خوردن شدم،تازگیه خوبی داشت برایم ناگهان دیدم که روی شیشه ی فست فود کاغذی زده شده.اشک شوق در چشمانم جمع شده بود.نه اشتباه نکنید خبری از پول یا طلای پیدا شده نبود تا بتوانم صاحبش بشوم.رو کاغذ با فونت ب نازنین با اندازه ی بیست و هشت و رنگ قرمز نوشته شده بود"وای فای فیری"

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵

    شبی لعنتی وار

    به نام آن که هستی ام برای اوست

    آن شب از اولش یک چیزی بد میلنگید.
    از حرف نزدن هایش تا صدای خورد و دیوانه کننده ی موزیکی که پسرک را با دردهایش تنها کرده بود.
    از نحوه ی پهن شدن سفره ی شام بدون شور و اشتیاق همیشگی اش از زیر لب غرغر کردن های پدر
    از گوشه نشینی های مادر و از تکرار یک جمله ی کثافت"بس کنید"که توسط دختر کوچک خانه گفته میشد.
    بساط شام تبدیل شده بود به میدان جنگ و منتظر جرقه ای بودند که زده شد.میدان جنگی که شاهد پرتاب انواع اراجیف به یکدیگر توسط زن مرد بود و هر کدام زخمی به یکدیگر میزدند.از مادری که حرف مردم برایش مهم بود و پدری که فقط چشمش نیاز های مادی و ظاهری فرزندان را میدید.انگار قبول کرده بود که تنها نقش او نقش یک خودپرداز است.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵
    دائما یکسان نباشد حال ما!