۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

#این_خیابونا_طوری!

 

 

  • ۶ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶

    بیاید یه کم فکر کنیم

    امروز داشتم به ترک دیوار نگاه میکردم و...

    قبلش بگم که یسری از تئوری ها و نظرات من کاملا از محو شدن به یه جایی بدست میان حالا بگذریم داشتم فک میکردم درمورد خلقت و با خودم گفتم چی میشد انسان ها هیچوقت گرسنه نمیشدن اونوقت یه عالمه وقتمون رو میشد صرف یسری کار دیگه کرد بعدش گفتم چی میشد اگر انسانها از اون اول نیازی به مدرسه رفتن نداشتن و اگه اینجوری میشد یه عالمه دیگه از وقت هایی که صرف این کار شده هم کم میشد!(راستش الان دارم فک میکنیم چی میشد که نیازی به پول نداشتیم)

    وقتی به موضوعات بالا فکر میکردم فقط مقصودم صرف زمان بودش ولی خب بعد از کمی مکث با خودم فک کردم فقط زمان خرج نمیکنیم که و تو خیلی از مسائل از دید من مشکل هست مثلا چی میشد اگه انسانها تو زندگی دیگران دخالت نمیکردن یا مثلا پشت کسی حرف نمیزدن یا برای دیگران تصمیمی نمیگرفتن و یا حتی آشغال هاشون رو زمین نمیریختن تا یک فرد دیگه ای بیاد و جمعشون کنه!

    یا مثلا چرا وقتی ما یه مشکلی داریم انسانها نمیان کمک کنن و به قول معروف گوشی رو در میارن و از شرایطمون عکس و فیلم و سلفی میگیرن!

    یذره دیگه فکر کردم با خودم گفتم واقعا کاش انسانها حقوق دیگران رو هم همونجوری واسه حقوق خودشون میجنگن تا زنده کنن زنده کنن!یا اصن چی میشد یسری از انسانها یکمی شعور داشته باشن که هرجایی فحش ندن شاید یکی حالش بد شه با این کلمات!

    کلا متن داشت با این اوضاع خراب به فنا میرفت که یهو یادم افتاد یه دسته ای از این همین نژاد آدم ها هستن که هم عاشق میشن و هم راستگو هستن و از مظلوم دفاع میکنن،راه درست رو به آدم نشون میدن،تو سختیا برعکس دیگران که میان سلفی بگیرن دستت رو میگیرن و بهت کمک میکنن،حالت بد باشه حالت رو خوب میکنن،یه کتاب خوب بهت معرفی میکنن و یه عالمه کار خوب که تورو امیدوار میکنه به اصلاح اون دسته ی دیگه 

    بشدت به وجود این آدما نیاز دور بر هرکدوممون قطعا!


  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶

    بداهه ای برای فعال نبودن دوستان در این وبلاگ

    آورده اند که سعید میرزا از اوضاع کساد نظرات وبلاگش کلافه بود.

    ابو حنیقه ی کاجوری حتی گفته است که کار به خودکشی به سبک راسل کرو در یک فیلم خارجی فاخر را هم کشیده بود و سعید میرزا این را میخواست انجام بدهد ولی از فرط استرس به خاطر این که بلایی که سر تام یا رود رانر می آمد قبل از پرش خود را خراب کرده و به مستراب بالای پل رفته و خود را تمیز کرده.

    در مورد آن اواخر مجسید الدوله ی گاتامی(فکر کنم همشهری بتمن بوده)میگوید روزی سعید میرزا را دیدم که کنج ایوان نشسته و در افکار خود غرق شده بود.

    زدم بر روی شانه هایش و خواستم به او روحیه بدهم ولی سعیدمیرزا از شدت ترس مرا به باد کتک گرفت و اینقدر من را زد که تا دو هفته در کما بودم.

    بحّار العما میگفت روزی در پی شیخ بودم که سعید میرزا را دیدم در حالی که دامن شیخ را گرفته و از او طلب کمک میکند.

    بحّار ادامه داد که شیخ وقتی وضعیت سعیدمیرزا را دید دعاهایی کرد به شرح زیر:

     الهی کسی که کامنت نمیگذارد برای تو اول کمرش بترکد سپس چشم هایشار حدقه دان بیرون بزند و آنگاه سیاتیکش بزند بیرون علاوه بر این زن و فرزنداش را از دست بدهد و کارش به دست آن هیولا های خشن هری پاتر بیوفتد.

    در همین حین قلبش بگیرد و سکته کند ولی پزشکان نفهمند و تنها به زدن چسب زخم بر روی نافش بعد از عمل آپاندیسش افاقه کنند و در نهایت انگشت کوچکش دائما بخورد به لبه ی میز.

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    #شهاب_مظفری_طوری!



  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶

    بداهه ای از سر بیکاری!

    • آورده اند که در عهد بوق کیوان میرزایی بود چون الدنگان روز و شب و شب و روز به تیر چراغ برق که هنوز کاربرد های امروز(امثال نوازش داورها و غیره)را نداشت تکیه میدادندی و مدام میگفتندی:"جووووون"
    • روزی پدرش او را در حال الدنگی بدیدندی و بدو گفتندی:ای خاک بر سر چرا تغییری در زندگی ات نمی دهی؟
      خیر سرت 2 سال دیگر میروی درون 30 سال دیگر چه میخواهی؟
      مدرکت را که خریدم،اجباری ات را همینطور،هر خواستی داشتی اجابت کردندی،آیا حق نداشتندی که تو را در لباس آدمیت بدیدندی؟
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

    من گناه کارم!

    در باز میشود... یک مرد(مامور) با یک پرونده زیر بغل وارد اتاق میشود و در را میبندد و رو به روی متهم می ایستد!

    صندلی را به بیرون میکشد و روی آن مینشند،پرونده را روی میز می اندازد ونگاهی به متهم میکند و میگوید:کاراگاه ساکت هستم از دایره ی جنایی مسئول رسیدگی به این پرونده.

     ولی همچنان متهم سرش پایین است درحالی که صورتش خشک شده از خون است.

    مامور پرونده را باز میکند و صدای خود را صاف میکند و شروع به خواندن میکند:

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶

    #بیست_و_یک_روز_بعد_طوری!


  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶

    تحلیل هایی از جنس فضا

    • اینکه نمایندگان مجلس در یک حرکت انتحاری با یک خانوم بی حجاب که دست برقضا از دشمنان ملت ایران است عکس یادگاری میگیرند نشان دهنده ی این است که آن ها میخواهند علنا به مردم نشان دهند که در پی قانونی کردن بی حجابی و رد از اسلامیت ایران و ورود به یک نظام لیبرالیسم افراطی برپایه ی نظرایات حسگرایانه و اساس شکیات دیوید هیوم هستند!
      #تحلیل_های_کاملا_از_ته_دل_درست
      هرکس متوجه نشد بگه براش تفسیر کنم کلمه به کلمه رو 😂😂😂😂
      #برجام #مجلس #سیاست #خرکی#تعطیلات #تحلیف #دشمن_شاد_کن#سلفی_نندازیم
      در نهایت باید بگم این متن یه شوخی بودش 😁😁😁
  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (4)

    پرده ی اول

    مهشید که پدرش رو کمی عصبی میدید سریع شروع به عذرخواهی کرد

    +باباجون ببخشید خب!شما پدرمی ولی خب اونم شوهرمه!یعنی میخواد شوهرم باشه،دوسش دارم،اونم دوستم داره.نمیتونم جوابش رو ندم

    -حرف نباشه!دخترم دخترای قدیم.باباشون میگفت بمیر نمیذاشتن باباهه به صدای ر برسه درجا میمردن حالا دختر ما برا حرف ما تره هم خورد نمیکنه!نمیدونم گناهی به درگاه خدا کردم که گیر شماها افتادم.

    +عه باباجون ناراحت نشو دیگه!بخدا من دوس دارم شما رو ولی واقعا از من این یه کار رو نخواه

    صدای مهشید شروع به لرزیدن میکنه و با یک بغض عاشقانه به باباش میگه :من مصطفی رو دوس دارم باباجون

    دل پدر مهشید با دیدن بغض دخترش شروع به نرم شدن میکنه و سرش رو پایین میندازه

    صدای گوشی مهشید باز هم شنیده میشه و پدر مهشید گوشی رو باز میکنه ولی کمی مکث میکنه و پیامی که از طرف مصطفی اومده رو نمیخونه و گوشی رو به سمت مهشید میگره و میگه:تا پشیمون نشدم بگیر بخون ببین چی میگه!

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

    #دلارام_طوری!

     

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!