در باز میشود... یک مرد(مامور) با یک پرونده زیر بغل وارد اتاق میشود و در را میبندد و رو به روی متهم می ایستد!

صندلی را به بیرون میکشد و روی آن مینشند،پرونده را روی میز می اندازد ونگاهی به متهم میکند و میگوید:کاراگاه ساکت هستم از دایره ی جنایی مسئول رسیدگی به این پرونده.

 ولی همچنان متهم سرش پایین است درحالی که صورتش خشک شده از خون است.

مامور پرونده را باز میکند و صدای خود را صاف میکند و شروع به خواندن میکند:جواد عاشق(شروع به ورق زدن پرونده میکند)رتبه ی 7 کنکور(ورق میزند) بورسیه دانشگاه استندفورد (ورق میزند) برگشت به ایران و ادامه تحصیل در دانشگاه تهران (و باز ورق میزند)بار اول به جرم ضرب و شتم جزئی 2 روز بازداشتگاه(ورق میزند)بیخیال سابفت توی بازداشتگاه که چن بار اتفاق افتاده و الان اینجایی برای 3 فقره قتل!

متهم آب دهن خود را قورت میدهد و فقط یک لحظه به گوشه اتاق خیره میشود و سپس سر خود را مجددا پایین می اندازد و یک آه میکشد.

مامور:قبل اینکه شروع کنیم چیزی نمیخوای؟
متهم باز آب دهن خود قورت میدهد و میگوید:سیگار(سر خود را تکان میدهد)

کاراگاه:میدونی که اینجا سیگار کشیدن ممنوعه!

متهم با بغض:من برای محدودیت هام قبر کندم و دفنشون کردم!دیگه این دنیا چیزی برای به اسم محدودیت وجود نداره!

کاراگاه(با کمی تعجب):ببینم میتونم کاری برات بکنم یا نه!حالا چیز دیگه ای نمیخوای؟

متهم:یه ضبط صوت و چنتا نوار که بشه گفته هام رو ضبط کنم!

کارگاه با تعجب: ما اینجا هرچی اتفاق بیوفته رو هم به صورت ویدیویی و هم به صورت صوتی ضبط میکنیم ضبط صوت میخوای چیکار؟!

متهم:برای خودم میخوام یه خواسته هم از خودت دارم که آخرش بهت میگم.

کاراگاه انگار گیج شده:خب باشه...الان یعنی وکیل نمیخوای یا ملاقات با خانوادت؟!

متهم: نه فقط همین 3 تا خواسته رو دارم فعلا!

کاراگاه به بیرون اتاق می آید و کمی با تعجب به افسر پایین رتبه ی خود میگوید:هرچی خواست رو براش بیارید هروقت آماده شد به من بگید تا کار رو شروع کنیم.

افسر:چشم قربان

کاراگاه به روی شانه ی افسر میزنده و به سمت اتاق خود حرکت میکند.

حین حرکت به سمت اتاق متوجه یک سر و صدای بلند میشود و به سمت سر و صدا میرود.یک پیرمرد با نارحتی درحال درخواست از یک نگهبان برای دیدن افسر یک پرونده است.مردم هم در حال اعتراض به نگهبان که دست از اذیت کردن پیرمرد بردارد.

پیرمرد:توروخدا بذار من برم تو خودم پیداش میکنم جایی رو هم به هم نمیریزم.(مردم خواسته ی پیرمرد را تکرار میکنند)

نگهبان:پدر جان بخدا نمیشه اقایون عزیز نمیشه خانومای عزیز نمیشه بخدا...یعنی نمیتونم بذارم چون قدرتش رو ندارم!شما از این در بری تو منو توبیخ میکنن.جان عزیزت اذیتم نکن!من چندبار زنگ زدم ولی گفتن توی دفترش نیست هروقت اومد اجازه میدن بری پیشش کاراگاه ساکت اینجور آدم خوبیه کارت رو راه میندازه.

در همین حال کاراگاه وارد فضا میشود و از کم و کیف ماجرا میپرسد.

پیرمرد قبل نگهبان بی هیچ مقدمه ای:من پدرشم!

پایان قسمت اول


پ.ن:آقا ما یه کانال زدیم ولی هیاهوی خاصی توش نیست فقط یسری نطالب نتفاوت با اینجا هر چندوقت یه بار توش میذاریم اگر دوست داشتید توش عضو شید.ممنون

برای عضویت در کانال اینجا رو کلیک کنید