۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

خدا رو شکر

نمیدونم شما هم با من موافقید یا نه ولی من احساس میکنم این بچه های تیز هوشان یه دنیای عجیبی دارن و همین باعث میشه هروقت باهاشون رو به رو شدم باعث خندم میشن.
همه چی رو یجور دیگه میبینن و تو تخیل و اینا محون.
البته من همیشه خدا رو شکر میکنم که تیزهوشانی نشدم تا این حال رو داشته باشم.
پ.ن:الان یکیشون اومده به مسئول مدرسه میگه آقا فلانی داره به من فحش میده،خب شما میخوای نخندم 
به دنیاشون.
پ.ن:این فقط یک شوخی با تیزهوشانی ها بودش وگرنه ما خیلی هم تیزهوشانی ها رو دوست داریم
  • ۱ | ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵

    شانس


    فک کنم ما موقع تقسیم شانس هم سرمون کلا رفته.

    همیشه اون دختر خوشکله که دوس داشتیم بیاد و تو تاکسی 

    کنارمون بشینه رفته تاکسی بقلی و اون پیرزنه سوار تاکسی ما میشه که

    یه عالمه هم خرت و پرت داره و تا مقصدمون اینقد خودش رو میندازه رو ما که له میشیم.


  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵

    انتخاب من برای اسکار


    اگر دست من بود اسکار را به تو میدادم.

    این جایزه برای توست با تمام نقش آقرینی هایت.

    با آن گریم های سنگین و دیالوگ های ماندگارت.

    قشنگ ترین دیالوگت را هم از بر هستم:

    "بی تو هرگز"

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

    آرامش


    +یک چیز بگویم؟
    -بگو!
    +از همان اول هم گوشت بدهکار نبود.
    -چطور؟!
    +مگر نگفته بودم لبخندت اسباب آرامش من است.
    -چرا گفته بودی
    +فکر کنم زیادی با آرامش رابطه ی خوبی نداری که لبخند را فراموش کرده ای.
     (و او میخندد و حالا آرامشی که همیشه آن را میخواستم)
  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵

    باران میخواهم

    باران میخواهم منتها در کنار خودت.
    باران میخواهم،همان بارانی که اولین بار باعث آشماییمان شد.
    یادت هست که آن روز بارانی در مسیر دانشگاه چتری نداشتی و مثل گنجشک ها از ترس خیس شدن بال هایشان زیر درختان و جاهای خشک میرفتی.

  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵

    سیاسی ترین و صریح ترین نامه ی تاریخ

    دیگر جانم به لب رسیده و صبرم به آستان.
    میخواهم‌بر خلاف میل باطنی ام صریح ترین نامه ی سیاسی تاریخ را برای شخصی بنویسم که به عنوان منتخب ملت انتخاب شد.
    سلام آ شیخ حسن،احوال شما،خبری نیست جز  اشتیاق دیدن شما.گلایه هایی دارم از شما و دولتتان که میخوام‌ با زبان سرخ بگویم تا شاید بعدها بهانه داشته باشید که سر سبزم را بر باد دهید.خسته شدیم از این وضع فلاکت بار زندگی هایمان.همه اش شده سیاست زدگی و اقتصاد مریض و بیماری که نفس پدرانمان را گرفته.
    استاد من از شما انتظار نداشتم که به عنوان مدیر و مسئول و دبیر و مجری(ماشالله چن شغله اید شما خدا سایه اتان را کم نکند از روی سر این مشاغل)این وضع باشید،بالاخره ما شما را با امید و آرمان و آمال هایی بر مسند قدرت نشاندیم.

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵
    دائما یکسان نباشد حال ما!