به نام آن که هستی ام برای اوست

آن شب از اولش یک چیزی بد میلنگید.
از حرف نزدن هایش تا صدای خورد و دیوانه کننده ی موزیکی که پسرک را با دردهایش تنها کرده بود.
از نحوه ی پهن شدن سفره ی شام بدون شور و اشتیاق همیشگی اش از زیر لب غرغر کردن های پدر
از گوشه نشینی های مادر و از تکرار یک جمله ی کثافت"بس کنید"که توسط دختر کوچک خانه گفته میشد.
بساط شام تبدیل شده بود به میدان جنگ و منتظر جرقه ای بودند که زده شد.میدان جنگی که شاهد پرتاب انواع اراجیف به یکدیگر توسط زن مرد بود و هر کدام زخمی به یکدیگر میزدند.از مادری که حرف مردم برایش مهم بود و پدری که فقط چشمش نیاز های مادی و ظاهری فرزندان را میدید.انگار قبول کرده بود که تنها نقش او نقش یک خودپرداز است.

خیلی جالب است وقتی 2 فرد با هم جر و بحث میکنند و میزنند به سیم آخر.
واضح است چرا⬅چون آنجاست که حقایق گفته میشود و چهره ی واقعی افراد از زیر این ماسک های
گندیده رویت میشود.
پسرک آن شب فهمید که پدرش فلان کار و بهمان کار را میکند.
پسرک آن شب فهمید که مادرش اینقدر کوته بین هست که نقد را ول کند و نسیه را بچسبد،حرف کسانی را باور کند که شاید اصلا واقعیت نداشته باشند.پس اعتماد به یکدیگر چه؟!اعتماد به یکدیگر کیلویی چند است 
اعتماد مانند یک کاغذی است که دقتی تایش کردی دیگر شکل اولش را ندارد و ظاهر صاف خود را با یک ظاهر خط خطی عوض کرده و از بین میرود.
چه دعاهای خوبی که در حق یکدیگر نکردند.
چه صحبت های زیبایی که به سرانجام رسیدند.
 و چه احترام هایی که هیچوقت شکسته نشد.