دلم هوایت را کرده...
لعنتی یک سر هم که شده به کوچه ی ما بزن حداقل هوای آمدنت را استشمام کنم.
دیدنت پیشکش،لیاقت میخواهد که نداشتم و ندارم ولی فکر میکنم حداقل اندازه ی دیدن یک سایه از تو مایه داشته باشم...
کمی به آدم بد ها هم لطف کن خورشیدِ ناخورشیدِ من.


نورِ شفارشی دادن که کاری ندارد حتی من هم آن را بلد هستم.ادعایِ هنری داری بتاب حتی به من،به منی که تاریکم چه از برون و چه از درون.
حضرت شهرزادِ من میشود یک بار دیگر؟!
فقط یک بار دیگر برایم قصه بگو حوس آن خواب هایم را کردم...
مغرور بودم و هستم،دستم به صیغه ی مخاطب نمیرود من میگویم خواب هایم ولی تو باز بخوان خواب هایت.
حوس خواب نگاهت، آن نگاه که تمام دردهایم را درمان میکرد.
از وقتی تو از آن در رفتی خواب هم از چشمانم رفت،فکر میکنم خواب هم فقط به واسطه ی وجود تو مرا تحمل میکرد.
خسته ام...خسته،تحمل خودم سخت است برایم بدون تو و سختی ای که برای یک لحظه اش هست...