به نام خدا

پرده ی اول
مصطفی امروز بهش میگم.
مصطفی:چی رو بهش میگم؟اصلا به کی میخوای بگی؟!
سعید:معلومه دیگه به همونی که میدونی.
مصطفی:احمق نشو.خودت میدونی که اون قضیه دیگه تموم شده.همین دیروز نبود که بهم میگفتی مصطفی بزن تو گوشم اگه یه بار دیگه با دختر جماعت حرف بزنم.
سعید:دیروز بود کلمه به کلمش رو یادمه ولی...
مصطفی:ولی نداره بیا بریم بیخیالش شو.

پرده ی دوم
ساعت 2:30 دقیقه ی بامداد
تلفن مصطفی زنگ میخوره.مصطفی چشم هاش رو میماله و به صفحه ی تلفن نگاه میکنه.
تعجب میکنه چون سعید هستش.جواب میده.
الو.بله؟!
سعید:سلام احوال داش مصطفی چطوره؟!
مصطفی:باور نمیکنی اگه بگم.
سعید:چطور؟!نه بگو داداش.من اینجام که باور کنم.
مصطفی:هیچی،تا چن ساعت پیش داشتم گوسفند میشمردم که خوابم برد و حالا تو ی گوسفند زنگ زدی و بیدارم کردی.
سعید:خواب بودی؟!
مصطفی:به نظرت ساعت 2:30 نصفه شب نباید خواب بود؟!
سعید:منطقیه.ببین یه زحمتی برات داشتم...
مصطفی با کلافگی:ببند اون دهنتو گوسفند خدافظ تا فردا صبح.
و تلفن رو قطع میکنه و عین یه خرس قطبی میخوابه.

 پرده ی سوم
ساعت 4:30 بامداد
تلفن مصطفی زنگ میخوره.دوباره چشم هاش رو میماله و با تعجب به تلفنش نگاه میکنه.
یه شماره ی ناشناس و این وقت شب؟!
تلفن رو جواب میده.
مصطفی:بله؟!
طرف جواب میده ولی با یه صدای دست کاری شده از اون جنس صداهایی که علی عبدالماکی اول آهنگاش میزاشت(نمیدونم هنوز میزاره یا نه)
این کار باعث تعجب بیشتر میپرسه:ببخشید شما؟!
شخص مذبور:من دوست رعنا هستم.اومدم بهت بگم میکشمت لعنتی تو گند زدی به تمام احساسات رعنا.
مصطفی:من؟!خانم کجا رو گرفتی؟اصلا میدونی من کی هستم؟
دوست رعنا:مشخصه تو سعید هستی همونی که رعنا رو به بازی گرفت.
مصطفی:اشتباه گرفتی خانم من سعید نیستم.
دوست رعنا که دید گندش دراومده صداش رو درست کرد و گفت:جدا؟! من فک میکروم تو سعیدی.
مصطفی:من دوستشم.مصطفی.
دوست رعنا با شنیدن این جمله قند تو دلش آب شد آخه کیه که ندونه یه دانشگاه دختر دنبال این پسر هستن.
با خوشحالی گفت:عه چه خوب ببخش تورو خدا.میخوام از دلت دربیارم.
مصطفی:نه خانوم من ناراحت نشدم به هر حال انسان خطا میکنه.
دوست رعنا:عه یه سر بیا کافی شاپ پایین دانشگاه حساب من یکم هم حرف بزنیم(گوشه ی لبش رو گاز میگره و منتظر جواب مثبت هست)
مصطفی:ببینید خانوم...لازم نیست این کارا.
دوست رعنا:بیا نترس(میخنده)
مصطفی:ببین یه مسئله این وسط وجود داره.
دوست رعنا:چه مسئله ای؟!
مصطفی:این که من نامزد دارم.شب شما بخیر.
تلفن را قطع میکنه.

پرده ی چهارم
صبح شد بالاخره این شب کوفتی برای مصطفی.
شب رو که درست نخوابیده اون از بیخوابی اول شبش و بعدش زنگ سعید و بعدترش زنگ دوست رعنا و نهایتا بیدار باش پدرش که عادت داره راس ساعت 7:30 بیدار باش بده.
رادیو روشنه قوری روی سماور و مادر داره صبحونه رو آماده میکنه. 
پدر داره ظرف تخمه ی کاسکو رو عوض میکنه و با کاسکو بازی میکنه.
پدر:شامپولی شامپول جقلی بقول شادیس بادیس
پدرسوخته چقد تخمه خوردی(میخنده)
مادر مصطفی:آقا چن بار بگم اینجوری با این کاسکو حرف نزن یاد میگیره و ابرومونو میبره.
دیروز آقا ی مصباحی اومده در خونه کاسکو برداشته بهش میگه چطوری کچل
آبرمونو جلو در و همسایه برده.
پدر مصطفی:جدا به مصباحی گفته کچل؟
یه ریز خنده میره
مصطفی خمیازه میکشه
پدر مصطفی ادامه میده:چقد باحاله این پدر سوخته بیا این تخمه های اضافی واس شیرین کاریه دیروزت.
مادر مصطفی:من میگم ابرومونو برده تو بهش تخمه میدی؟
پدر مصطفی:کاری نکرده واقعیت رو گفته.
کشیدن دومین خمیازه از طرف مصطفی همانا و پس گردنی خوردنش از پدر همانا.
پدر ادامه داد:اگه شب تا صب جای اینکه با اون مهشید اس ام اس بازی نکنی و بگیری بخوابی الان اینجوری نمیشدی.
مصطفی:من؟!بابا اون بنده خدا اصن دیشب به من پیام نداد.
دومین پس گردنی
پدر مصطفی:این واسه این که دروغ نگی به بزرگ ترت.
مصطفی با ناراحتی:مامان
مادر مصطفی:مامان و مرگ راس میگه دیگه اخر ماه مشخص میشه تو قبضت چقد ور الکی زدی باهاش.
مصطفی:مامان مهشید نامزدمه باید با هم حرف بزنیم خوب.
پس گردنی سوم.
مصطفی:بابا اینقد زدی پس گردنم از پشت صاف شدم.
پدر مصطفی:بیا برو اماده شو از کلاست جا نمونی بلبل زبونی میکنی واسه من.

*قسمت دوم این متن رو هم بزودی میزارم اگر خدا بخواد