پرده ی اول

مامور نظافت دانشگاه در حین تمیز کردن راهرو ی دانشکده متوجه چیز عجیبی شد!

متوجه شدکه از دستشویی مردونه ی اون طبقه آب داره میزنه بیرون!

وقتی رفت جلوی دری که ازش آب بیرون میومد، صدای شر شر آب زیادی میومد و کسی داشت داخل دستشویی آواز میخوند.

مامور نظافت نگاهی به اطراف خودش کرد و دید که ظرف مایه ی دستشویی شکسته شده.

دیگه طاقتش تموم شد و در زد،صدای شر شر آب و خوانندگی شخص داخل دستشویی قطع شد.

سعید با صورت کفی در دستشویی رو باز کرد و با لبخند گفت الان میام بیرون!

نظافت چی از فرط تعجب و ناراحتی سری به سمت سعید تکون داد و راه خودش رو گرفت و رفت و فقط به گفتن لفظ خر وحشی بسنده کرد.

پرده ی دوم

سعید مشکل بوی عرق رو حل کرده بود و حالاپاچه ی شلوار خودش رو توی جورابش زد و نوهاش رو هم درست کرده بود فقط مونده بود مشکل دمپایی ها رو حل کنه پس به دنبال یه راه حل گشت و شروع به فکر کردن کرد ولی خب راهی پیدا نمیشد بعدش راضی شد که با همون دمپایی ها بره سر کلاس.

زمان کلاس اولش تموم شده و بود باید آماده ی کلاس دوم خودش میشد که اتفاقا رعنا هم سر اون کلاس حضور داشت.

با چند دقیقه تاخیر طبق معمول روانه ی کلاس شد در رو باز کرد داشت دنبال رعنا میگشت ولی خب نه رعنایی در کار بود و نه کلاسی روی تخته ی کلاس نوشته شده بود کلاس تشکیل نمیشود!

پرده ی سوم

رعنا ی داستان ما دختری بود شیرین و زیرک و خوشخنده و بر خلاف اسمش با یک قد خیلی خیلی خیلی معمولی.شب ها راس 10:30 میخوابید و صبح ها راس 6:30 بیدار میشد.همیشه کتونی هاش رو دوگره میزد یا مثلا چایی صبحونش باید دو قاشق و نصف شکر داشت باشه.هرچی نباشه اون توی یک خانواده ی سلطنتی قدیمی بزرگ شده بود و وارث اون اخلاق بود.جد اون ها لطفعلی خان زند بود و خانوادش هنوز به سبک درباریان لباس میپوشیدن و نشست و برخواست میکردن.خلاصه که برنامه های روزانش همیشه از قبل معین و مشخص بود و خللی در برنامه هاش نداشت.همیشه برای دوستانش سوال بود که چرا همچین دختری با این چهارچوب های محکم باید با فردی مثل سعید برو بیا داشته باشه!

خود رعنا هیچوقت یک جواب درست برای این سوال پیدا نکرده بود ولی از وقت گذروندن کنار سعید خوشش که نه ولی بدش هم نمیومد!

یه جورایی انگار اون خشکی رعنا با منعطف بودن سعید یه پیوند عجیب شیمایی درست کرده بود که کشش بالایی داشت.

پرده ی چهارم

مهشید روی مبل داخل خونه نشسته بود و داشت به پیام های مصطفی جواب میداد.

مصطفی:مهشید این بابات کی میخواد دست از سر ما برداره؟

مهشید:درست میشه به امید خدا،دیشب خواب دیدم داریم با هم زندگی میکنیم.

مصطی:پس لابد قراره توی خواب به هم برسیم از دست پدرت!!

تنها بود و داشت کارتون میدید.اسنک های حلقه ای دونه دونه میکرد دور انگشت های دست چپش میکرد و یکی یکی میخوردشونو با دست راستش با گوشیش کار میکرد.صدای کلید توی قفل رو شنید و سریع کانال رو عوض کرد.

در باز شد و پدرش وارد خونه شد،مهشید از جاش بلند شد و سلامی کرد.پیام ها رو در جا پاک کرد.پدرش جوابش رو با اشاره داد.خسته بود،اولین چیزی که به زبون آورد کلمه ی آب بود،مهشید سریع رفت و یک لیوان آب آورد و داد به پدرش.

پدر مهشید:گوشیت رو بده!

مهشید:باباجون امروز دیگه واقعا کاری با هم نداشتیم،پیامی ندادیم و زنگی هم به هم نزدیم.

پدر مهشید:بده ببینم.

مهشید:بفرما باباجون.شما ببین اصن اسم مصطفی رو نمیبینی توی لیست پیام ها و زنگ ها

پدر مهشید:باشه حالا برو یه چایی برام بیار،باباجون نمیخوای به بابای پیرت یکم برسی؟

مهشیدلبخندی زد و گفت:چشم باباجون همین الان

مهشید رفت داخل آشپزخونه و شروع به تدارک برای پدرش میشه.صدای اس ام اس میاد.برای گوشی مهشید بود.

مهشید با استرس برگشت رو به پدرش که گوشیش دستش بود و مضطرب که نکنه مصطفی باشه.

پدرش با تعجب گفت اپراتوره!

مهشید:پس چرا تعجب میکنی باباجون؟

پدر مهشید:آخه نوشته کجا رفتی دختر بازن اون بابات اومد و بین ما فاصله انداخت؟!