به نام خالق زیبا

با سلام موضوع متن در باره یبعد از یک همایش خوب به اسم "بییییییییییب" از آوردن اسم معذوریم آخه چرا همش دنبال اسم هایید اصلا گیریم من اسم رو به شما گفتم آیا شما میای جریمه ای که صدا و سیما برا ما میبره رو بدی؟نه دیگه!

نمیدی همش به ما ضرر وارد میکنید.بگذریم سیمینار خوبی بود و شیک...اصن انگار رفتی از این سمینار خارجیا صندلیاش اینقد راحت بود که نگو...چی؟مارک صندلیاش چی بود؟بابا جان مثل اینکه تا ما یه جریمه ی تپل نشیم ول نیستی شما...حالا هر کوفت و زهره ماری...برامون میوه آوردن خیلی عالی بود پرتغالاش هرکدوم اندازه ی کله ی ممد سگ کله بود...چنتا جعبه از اتاق تدارکاتشون کش رفتم جا ساز کردم با خودم ببرم خونه...خلاصه همایش تموم شد رفتیم سوار مینی بوس اوس ممد شدیم آخه گله ای رفته بودیم و تو تاکسی جا نمیشدیم.

فکرش رو بکن مینی بوسی بری تو همچین همایشی ...تو مینی بوس جا واسه سوزن انداختن نبود مجبور شدم جعبه ها رو بذارم رو پام...چی؟مگه چن نفر بودیم؟جون تو اره و اینا خیلی بودیم کریم آقامون بود...چی؟کدوم کریم؟کریم مش حسن دیگه...تو مینی بوس یکی گفت:

آق سعید اون رادیو ی گوشیتو روشن کن ببینیم نتایج بازی های فوتبال امروز چی شدن...کل امروزمون رفت پای این همایش کوفتی...تا اومدم روشن کنم یکی دیگه گفت نه آقا سعید اگه میشه بزنین موج 93 که الان قصه های شب داره لااقل این بچه ی ما بخوابه دیگه هی تو لباسای ما وول نخوره...گفتم:چیییییییی؟تو لباسات؟!یعنی اونو قاچاقی با خودت آوردی تو همایش...خجالت نمیکشی؟!

زد زیر گریه :خوب پول نداریم چیکار کنیم!واسه ورود هرکی 10 چوق میخواستن...نداشتم بدم...شما هم که تنها گذاشتی رفتی مارو...اصن خود شما چجوری رفتی تو؟از شما بعیده همچین پولایی بدی...رو کردم و بهش گفتم:قول میدی کسی جز همین بچه های مینی بوس که میدونن نفهمه...گفت:اره...گفتم:از در پشتی به عنوان مهمان ویژه ی خارجی...بنده خدا کف کرد و کف بالا آورد و کف مینی بوس آب را افتاد...

خلاصه گذشت و داشتیم میرسیدیم محل که دیدم کت و شلوار سیا اگزوز کثیف شده...محکم زدم تو سرم و گفتم:سیا تو چرا همش خرابکاری میکنی...آخه چرا اینو کثیف کردی...خوب الان آقا انوش صاب کارم میفهمه که این کت و شلوار کار کرده شده... رو به همه کردم و گفتم:آقا خواهشا کت و شلوار هارو همونجوری که سالم و بهتون دادم پس بدید توروخدا...صاب کارم بفهمه شر میشه برامون...رو به سیا کردم و گفتم:سیا حالا چه خاکی به سرمون بریزیم با این کت شلوار قرمز...خیلی تابلوعه آبم که بهش بخوره بدتر میشه...سیا با خوشحالی گفت:نگران نباش من یه راه حل خوبی دارم...با خوشحالی گفتم:چی؟؟؟!

سیا با یک لبخند احمقانه گفت:وایتکس