من گناهکارم(2)

من گناهکارم (1)

در اتاق باز شد

مامور وارد اتاق شد و مامور وارد اتاق شد.

بدون فوت وقت یک پاکت سیگار با یک فندک روی میز گذاشت و روبه متهم: اینم از سیگارت!

متهم با دست های لرزان یک سیگار رو از بسته بندی در میاره و روشن میکنه!بعد از پک اول با یک لرزش در صدا:ممنون و شروع به سرفه میکنه!

مامور:آب میخوای؟!

متهم:نه...خوبم!

مامور یک دستی به سرش میکشه بعد از یه نفس عمیق رو به متهم:قبل از اینکه ضبط صوتت رو هم بیارن بذار بگم که با پدرت یه ملاقات داشتم!

متهم با کمی تامل:خب؟!

مامور:هیچی فقط میخواستم بدونی که دیدمش و از ما خواسته که بتونه باهات یه گفتگو داشته باشه و ببینتت!

متهم:گفتگو فعلا لازم نیست!

مامور که کمی تعجب کرده بود شونه هاش رو بالا انداخت و به دوربین توی اتاق اشاره میکنه تا مامورین ضبط صوت رو بیارن به همراه کاست ها!

بعد از چند دقیقه ای که برای آوردن ضبط صوت در روند کار اخلال ایجاد شده بود همه چیز به روند عادی خودش برگشت و همه چیز مهیای شروع رسمی اعترافات متهم شد!

متهم نوار اول رو توی ضبط صوت میذاره و شروع میکنه به حرف زدن: من وحید فنایی متهم به قتل،آدم ربایی و گروگانگیری اعترافات رسمی خودم رو با سلامت کامل عقل و بدون هیچگونه آذار و اذیتی از سمت مامورین مربوطه و بدون درخواست وکیلی از دستگاه مربوطه شروع میکنم و میدونم که هر حرفی بزنم توی جلسه ی دادگاه علیه من استفاده میشه!

البته این نوارها برای یک نفر دیگه ای هم هستن،همونی که بهم گفت باهام میاد هرجایی که برم ولی...

(بعد از کمی مکث)بگذریم من آمادم که شروع کنم!

مامور:هروقت آماده بودش شروع کن!

وحید:خب من لیلی رو از ترم یک دانشگاه میشناختم و یه جورایی ازش خوشم میومد!اوایل فقط خودم میدونستم که خوشم میاد و دوس داشتم این حس همینطوری باقی بمونه فقط یه دوست داشتنی که میدونستم بهش نمیرسم!

مامور:اونوقت چرا؟

وحید:جراتش رو نداشتم که بهش بگم،خجالت میکشیدم آخه تو خانواده ی ما این کارا رسم نبود!

مامور:دقیقا کدوم کارا؟

وحید:دوستی و رفت و آمد با یک دختر.ولی خب بعد چن وقت تو کلاس این حرف دهن به دهن میگذشت که من از لیلی خوشم میاد آخه من خیلی تابلو تو کلاسا بهش نگاه میکردم معمولا یه جایی تو کلاس میشستم کمی عقب تر از اون باشم تا وقتی میخوام ببینمش برنگردم که بیشتر خودم رو لو بدم!

مامور:خب این کارا تا کی ادامه داشت؟

وحید:تا ترم چهارم که استاد یکی از درسا گفت برای یک ارائه باید گروهی کار کنیم و من و لیلی بر حسب اتفاق باهم توی یک گروه قرار گرفتیم.خیلی خوشحال بودم که بالاخره قراره رو در رو باهاش برای اولین بار حرف برنم.البته کنارش کمی ترس هم داشتم.ترس از اینکه اولین برخوردم باهاش چجوری میتونه باشه؟

مامور (با تعجب):یعنی چیزی حدود دو سال باهاش حرفی نزده بودی و این داستان رو برا خودت نگه داشته بودی؟

وحید:در واقع میشه گفت تقریبا با هیچکدومشون!

مامور:هیچکدوم یعنی دقیقا...(حرفش توسط وحید قطع میشه)

وحید:همه ی کلاس! خب من درواقع توی کلاس به مِستر سالینت مشهور بودم،زیاد حرف نمیزدم و خودمونی نمیشدم و تقریبا دیگه تو کلاس جا افتاده بود که من با کسی حرفی نمیزنم و رابطه ای ندارم.اون اوایل چنتا از بچه ها منو به دورهمی هاشون دعوت کردن ولی خب یا نرفتم یا اگر هم رفتم اینقدر ساکت و تو لاک خودم بودم که کسی نمیتونست تحویلم بگیره.

مامور:چرا اونوقت؟مشکل چی بودش؟

وحید:از بچگی اینطوری بودم!مادرم میگفت از بچگی گوشه گیر و تو لاک خودت بودی مثلا وقتی میخواسته برای کاری به بیرون از خونه بره لازم نبوده که نگران من باشه من پای تلویزیون می نشستم تا مادرم برگرده!

مامور:خب برگردیم سراغ لیلی،اولین ملاقات؟

وحید:وقتی که قرار بود به دفتر استاد برم و منابع رو برای تحقیقمون بگیرم ازشون و با لیلی هماهنگ کنم.اونروز من دیر رسیدم و وقتی به جلوی دفتر استاد رسیدم استاد تو دفترش حاضر نبود و رفته بود.وقتی داشتم برمیگشتم لیلی صدام کرد.


اگه خدا بخواد ادامه داره!

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۷ آذر ۹۶

    روز واقعی منع خشونت را در تقویم جایگذاری کنید

    دیروز بود که تلگرام را باز کردم سیل پیام ها با عنوان روز منع خشونت علیه زنان خانه ی من را که همان گوشی بود ویران کرد!

    وقتی یک سر به وبلاگمان هم زدیم با مطلبی از یکی ازوبلاگ های دوست جان هایمان مشاهده کردیم با عنوان منع خشونت علیه زنان.از بردن نامش پرهیز میکنم بلکم کمی به تفکر فرو رود و شاید نزد پروردگارش توبه کند از این حرکت خویش!

    ولی از این داستان ها که بگذریم باید بگویم این بار دست به قلم شده ام تا خط بطلانی بر این شوآف فمینیستیِ ساخته شده توسط غرب جنایتکار بکشم تا میلیون ها جوان راه گم کرده به أصل خویش بازگشته و بتوانند سعادت حقیقی را بازجویند تا به مقصود غایی این بیت

    هرکسی کو دور ماند از أصل خویش

    بازجوید روزگار وصل خویش

    بحث را بیش از این نمیکشم و به ارائه مثالهایی در مورد این داستان دروغین میپردازم:

    ١.برویم به همان سال های بدنیا آمدنمان.ما آقایان همیشه زیر سلطه ی جور و ستم بوده ایم حتی همان چند دقیقه بعد از به دنیا آمدنمان که پرستارها با اطلاع از پسربودنمان شروع به گرفتن یه شیرینی تپل از پدرانمان میکنند و پدر که کمرش زیر این حجم از پول خم شده تا چشمش به ما می افتد شروع به نگاه های خشونت آمیز به ما میکنید و در ادامه گریه های بلند ما همانا و اخم های پدر همانا و این اتفاق نسل به نسل منتقل میشود!

    ٢.وقتی نوبت به انتخاب اسم میرسد هم داستان غم انگیزی در انتظار ماست ما آقایان اسم هایمان را باید با خانم ها قسمت کنیم و هر اسمی که داریم را خانم ها طی یک حرکت ناجوانمردانه با چسباندن [ه] به آخرش برای خود میکنند و حالش را میبرند!

    ٣.وقتی برای خرید لباس ما را میبرند یا اصلا نمیبرند هم نمیتوانیم هرچه که میخواهیم بپوشیم و بخریم دقیقا برعکس دختران که خرید کردن برایشان یک منوی خیلی باز است!

    ٤.از دوران کودکی کمی فاصله میگیریم و به دوران نوجوانی میرسیم جایی که خریدها در هرساعت از شبانه روز به عهده ی پسران مظلوم است در اینجا سوالی مطرح میکنم که این مورد برای دختران به خوبی جا بیوفتد:هفت صبح جمعه پدرگرامی بیدارتان میکند تا بروید برای خرید نان؟!

    ٥.برسیم به دوران جوانی و ازدواج،مراسمی که تماما برای تضعیف داماد است و بس!عروس که حرف نمیزند چرا ؟چون زیر لفظی میخواهد!عروس ناز میکند راهکار چیست؟!شیر بها و مهریه را بیشتر بکنید!عروس ناراحت است اینبار دیگر مشکل کجاست؟!هیچی فقط یک تالار مجلل رزرو کنید و در تهیه ی جهیزیه پول چیزی معادل ٩٥ درصد از اجناس را بدهید!

    ٦.قبل از ازدواج باید حداقل دو مشکل اساسی سربازی و کار را حل کرده باشید که از سختی مورد اول زنان درکی از آن ندارند و دومی را هم غبضه کرده اند و کاری دیگر پیدا نمیشود حتی برای گویندگی در مترو و بانک و بیمارستان و غیره!

    ٧.اصلا به فرض ما مردها سربازی رفتیم و کار هم پیدا کردیم و زن هم گرفتیم پس لااقل کمی فضای آزادی به ما بدهید که در آن به بدبختی هایمان فکر کنیم،دیگر چرا مترو را از ما میگیرید؟!چرا شما حق دارید به بخش مردانه بیایید ولی ما نمیتوانیم برعکسش را انجام دهیم؟!

    ٨.این مورد فقط مخصوص مردان متاهل هست،آنهایی که از هشت صبح تا هشت شب سرکار هستند و وقتی خسته و کوفته به خانه می آیند همسرانشان انتظار دارند آنها در کار خانه سهیم باشند و روی کاناپه لم ندهند و چایی را خودشان برای خودشان بریزدند و در نهایت جای دیدن فوتبال باهم سریال افسانه دونگی را برای بار چهل و سوم ببینند!

    خلاصه اینکه در این جهان این مردانند که بشدت مظلوم واقع میشوند و کسی حتی کَکَش نمیگزد موارد بسیارند و من دیگر دلیلی برای سوزناک تر کردن این نوشته نمیبینم.میخواستم راهکارهایی نیز برای مقابله با این وضع پیشنهاد کنم از فرار و درگیری تا انقلاب و اصلاحات ولی به علت ذیق وقت بودن از آنها میگذرم و فقط به یک درخواست بسنده میکنم و آن هم این است که

    "یک روز را هم برای منع خشونت علیه مردان در این تقویمتان مشخص کنید"

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۶ آذر ۹۶

    تصورش رو بکنید...

    تصورش رو بکنید که بعد از مدت ها دوستاتون زنگ میزنن که دعوتت کنن یه رستوران خوب برای صرف شام و در عین اینکه بعد از مدت ها دور هم جمع شدید عشق قدیمیتون رو ببینید که داره با عشق جدیدش غذا میخوره...

     

    تصورش رو بکنید که یه روز گرم تو تابستون که آفتاب با تمام وجودش قسم خورده که گرمازدتون بکنه و شما بالاخره سوار تاکسی میشید و رادیو ی ماشین به صورت اتفاقی داره موزیک مورد علاقتون رو پخش میکنه و دارید یکمی کیف میکنید که یهو بقلیتون میگه آقا اگه میشه کمش کنید...

     

    تصورش رو بکنید که بعد از چند هفته فشار درسی سنگین با بچه ها هماهنگ کنی برای بین التعطیلی تعطیلات هفته ی بعد برید بگردید که استاد میگه کار تحیقیت رو باید همون هفته ی بعد ارائه بدی و سفری در کار نیست دیگه...

     

    تصورش رو بکنید که بعد مدت ها یه حراج بوت های زمستونی برای خانم ها گذاشتن و دوستان با پنجاه درصد تخفیف بوت خریدن که تو برف زمستونی بپوشن ولی خب در گرم ترین زمستون تاریخ به سر میبریم و خانم ها تماما در حال ذکر گفتن برای فروشنده حراج هستن...


    تصورش بکنید که کار اداری دارید و کمی از ضعف سیستم اداری عصبی هستید در همین حال یه نفری تنش به تنتون میخوره و شروع به درگیری میکنید باهاش و بعد از إتمام درگیری و کارهاتون پی امضای نهایی میرید و یهوویی میبینید اونی که باهاش درگیر شدید پشت میز نشسته...

     

    تصورش رو بکنید که بالاخره بعد مدتها بگو مگو کردن با خودت در مورد اینکه بهش بگی دوسش داری یا نه وقتی خودت رو آماده میکنی بهش بگی دوستاش میگن حذف کرده و دیگه سر این کلاس نمیاد...

     

     

    تصورش رو بکنید که دارید درمورد یک داستانی با یک فرد مطرح میکنید و منظورتون یک چیز دیگست ولی اون فرد یک برداشت بی معنی میکنه و بشدت دردسر براتون درست میشه و حالا شما میمونید و یک سیل عجیب نگاه از سمت دیگران که باید براشون توضییح بدید...

     

    خلاصه کنم اگر شما هم از این دست تصورش رو بکنید دارید بدونید که زندگی داره روی واقعیش رو بهتون نشون میده چون بزرگی میگفت زندگی یک سریال بزرگ از بدبختی هاست که بینش کمی خوشی مثل پیام های بارزگانی چیده شده!

     

    مفعول و مفاعیل و مفاعیل و فعل!!

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶

    ایران در مسیر دوربرگردان!

    در این چند وقت بنا به دلایلی دستمان بر قلم نمیرفت و حال نوشتن نداشتیم و بیش از کمی تا قسمتی ابری بودیم ولی خب اتفاقات اخیر بعد از این زلزله ی کرمانشاه ما را بر آن داشت تا چند خطی بنویسیم شاید دلمان وا بشود!

    از نخستین روزهایی که در سال نود کم کم سختی در زندگیمان ملموس شد و کم کم فشار زندگی داشت بیشتر از گذشته مانند تازیانه ای بر جسم بی جان پدرانمان با بی رحمی تمام مینواخت موجی از انتقادات از دولت وقت شکل گرفت.موجی سرخورده و به مراد نرسیده در سال هشتاد و هشت که حالا راهی جز انتقاد نداشتند.روزها میگذشت و زندگی برایمان سخت تر میشد،تورم پدر بازار و مصرف کننده را درآورده بود و آمریکا هم داشت به شمار تحریم هایش اضافه میکرد که به پایان سال نود و یک نزدیک شدیم و این بار جریان مقابل دولت اسمی از گلدانش بیرون کشید که با هر تفسیری توانست رای بیش از پنجاه درصدملت را بدست بیاور و بر مسند قدرت بنشیند!

    حسن روحانی در نطق آغازینش برای مراسم تنفیذ شاید توانست یک امید مهم را حداقل در بین مردم ایجاد کند همانطور که قبل از انتخابات مدام از واژه ی امید استفاده میکرد ولی شاید اولین ضربه را انتخاب کابینه اش به طرفدارانش زد وزیرانی سن بالا و اکثرا در حدود آخر های کارشان که هرچند تعبیر آقای نوبخت مبنی بر اینکه این دولت یک سری کشتی بان میخواهد شاید کمی این جو را شکست ولی کارهایی از دولت سر زد تکه تکه اعتبار دولت را پیش طرفدارانش کم میکرد!

     دولت آقای روحانی درکنار کارهایی که میکرد یک سیاست مهم را هم نهادینه کرد و آن هم ایجاد تشویش علیه دولت قبلی بود هرچند که برخی نقد ها شاید به جا باشد ولی این حجم از انتقال کارها به پیشینیان هرچند درست حالت جالبی نداشت و باعث درگیری های جناحی بسیاری شد که هروز دوطرف با انتشار متن های به پاره کردن گلوی همدیگر میپرداختند آن هم در برهه ای تاریخ که نیازمند عمیق ترین همبستگی جناحی هستیم تا این مشکلات عدیده ای که بر پیکر مردممان خنج میزند را پشت سر بگذاریم!

    اگر برجام را دستاورد اصلی این دولت بیانگاریم که پر بیراه نرفته ایم.دولت حاضر بسیاری از مشکلات اقتصادی و بازاری و پزشکی و غیره را مرتبط با تحریم های کاملا ظالمانه میدانست و اینکه چند درصد این مشکلات ئاقعا مربوط به تحریم ها میشد را میسپاریم به کارشناسان حق گرا بحث اصلی سر نتیجه ی آن است که هرچند به صورت سند و یک گفتمان بین المللی درآمده است آمریکا با قلدری تمام حاظر به انجام تعهدات خود نیست و حتی یک بچه هم میداند نبود آمریکا در این تعهد به مسابه این است انگار هیچ توافقی صورت نگرفته و ما فقط داوطلبانه بخشی از(درصدش هم دست کارشناسان حق گرا را میبوسد) دستاودر های هسته ای که طی سال ها بدست آوردیم را نابود کرده باشیم!

    روزهای پایانی سال 95 بود که حسن روحانی طبق سنتی که بیت تمام رئسای جمهور جهان است برای بار دوم در انتخابات سال نود و شش ثبت نام کرد.اینکه دست دولت به معنای واقعی کلمه خالی بود قطعا برکسی پوشیده نیست و تنها دل خوشی طرفداران افراطی دولت خرید چند هواپیما ی شبه دار و محار آزمایشگاهی تورم و یک برجام که بیشتر شبیه آن زن عقیم در اثر گابریل گارسیا مارکز بود چیزی برای ارائه به قشر خاکستری صاحب رای نداشتند ولی در یک اتفاق و یا شانس خوب آقای روحانی وی در یکی از بیرقیب ترین انتخابات های ممکن پیروزی را به طرزی سهل و آسان بدست آورد.

    البته بودند کسانی که استعداد رقابت داشتند ولی پشت خط ماندند یا به تعبیری پشت خط گذاشتنشان و کسانی جلو آمدند که بیشتر شبیه یک حباب جلو آمدند و بادشان در مناظرات توسط استراتژی بی نقص آقای روحانی(آوردن آقای جهانگیری تا چند روز مانده به انتخابات) ترکید.

    حالا به هر روشی که بود از جناحی نکردن ولی درعین جناحی کردن امام رضا و انتقاد از دور و اطرافیان فلان نامزد یا شانتانژ سمگین رسانه ای و در نهایت گفتن ناگفته ها آقای روحانی رای آورد تا ایران تا سال هزار و چهارصد با فرمان دکتر روحانی به جلو حرکت کند!

    ولی از آن روز ما یک متر حرکت رو به جلو ملموس که ندیدیم بلکه احساس میکنیم داشتیم به سمت یک دوربرگردان حرکت میکردیم که وقتی درون آن حرکت میکنید به دویست متر عقب تر برمیگردید به لاین اصلی.این آشی که آقای روحانی و طرفداراشون و هم جریانانشون پختن  قدری دیگه بی نمک و بدمزه شده است که دیگر هیچ آشپزی نمیتواند با اضافه کردن ادویه ی خاصی مزه به آن بدهد!

    هروز اتفاقاتی رخ میدهد که ما را نامیدتر میکند به این دولت و طرفداران و جریانشان،در آخرین حرکت طی این چند روز به جای اینکه حواس ملت را منعطف به کمک به مردم مظلوم کرمانشاه کنند با کمک موج اینستاگرامی برخی هنرمندان کاملا داستان را خواسته یا ناخواسته از سو مدیریت مراجع به ضعف مسکن های مهر تعویض کردند!

    خواهشا کمی از انرژی خود را در برای بهبود وضعیت مملکت خرج کنید.

     

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

    چند وقتیه که...

    این چند خط یه شوخی با واقعیت چنذوقت اخیره!
    چند وقتیه که دستم به قلم نمیره و بیشتر تو اوقات دنیام توی موزیک و فیلم میگذره!

     

     

    فک کنم یکمی بیش از حد توی چند ماه اخیر به خودم فشار اوردم و الان از کار افتادم باید استراحت بکنم :))

     

     

    الان از قبلنا خیلی بهتر شدم و دیگه اون نگاه ابزورد کامل رو ندارم و فعلا نگاه یکم بیش از حد ابزورد دارم به دنیا!

     

     

    ولی خب فعلا موزیک که میتونم بذارم و پس لطفا بشنوید و مث خودم کیف کنید البته بعید میدونم شما بلد باشید تو حالت ابزورد کیف کنید!

     

     

    برای یادگیری اصول کیف کردن در حالت ابزورد با شماره ی 222222222222 تماس بگیرید تا از کلاس های آموزشی استاد یه بنده خدا بهرمند بشید!

     

     

    اگر همین الان با این شماره تماس بگیرید یک ست کامل آبگوشت خوری به همراه یک عروسک گروه 5 آتشین خواهید شد.همچنین در قرعه کشی اهدا ی 3 دستگاه عروسک استاد چیفو نیز شرکت خواهید کرد!

     

     

    برای تسهیل تصمیم گیری شما در برقراری تماس چند جمله ی اول این آموزش ها رو براتون به اشتراک میذارم!

     

     

    توجه:این قسمت فقط برای دختر های دم بخت مناسب است!

     

     

    هروز تو دنیا 91957224438 نفر از دنیا میرن و به جاش 91957225578 به دنیا میان که شماره اولیه دستم نیست ولی دومیه مال خودمه!

     

     

    یا مثلا حمله ی مغول ها به کانال سوئز از عرض جغرافیایی 91957225578 انجام شد

     

     

    مثلا چیزی نمیتونستم بنویسم

     

     

    خخخخ

     

     

    پ.ن1:آقا تو شمارهه یه رقم اضافی گذاشتم که یه دفعه به جرم اخفال نوامیس نگیرن بندازنمون هلفدونی!

     

     

    پ.ن2:از موزیکه لذت ببرید.

     

     

     

    پ.ن3:بقیش با خودتون

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۶ آبان ۹۶

    من زنده ام!


    شبتون بخیر باشه و البته قشنگ به قشنگی همین آهنگ(البته از نظر من) که الان آپلود کردم.

    خیلی وقت بود از این وبلاگ و من صدایی در نمیومد و چنتا از دوستان پیگیر بودن و خواستیم با این کار بگیم که نترسید ما زنده ایم!

    و چه چیزی از موزیک بهتر برای اعلام حیات :))

    امیدوارم خوشتون بیاد!

  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • یه بنده خدایی
    • شنبه ۲۹ مهر ۹۶

    فقط علیرضا منصوریان نبود که باید استعفا میداد!

    خیلی وقته که دیگه دستم به نوشتن نمیره و یه عالمه سوژه واسه نوشتن دارم و هروقت پای لب تاپ نیستم میتونم داستانشون رو ببرم جلو ولی وقتی میام پای لب تاپ مخم قفل میکنه و یه کلمه هم نمیتونم بنویسم.دوست داشتم دوتا از داستان هایی که تا حالا اینجا نذاشتم رو توی دو مسابقه شرکت بدم ولی خب بازم دستم به نوشتن نمیره و شاید تا پایان تاریخ ارسال آثارشون هم نتونم بنویسمشون!

    یه چالش هم عنوان کردیم که برگذار کنیم که همینجا دم بچه ها گرم که گفتن شرکت میکنن حالا باید ببینیم که کی موقع انتشارش رو بذاریم که متن اون رو هم توی ذهنم دارم ولی بازم نمیتونم پیادش کنم!دوست داشتم یه همکاری هم با یکی از وبلاگای خوب بلاگ داشته باشم ولی خب بازم به همون خستگی میرسیم که نابودمون کرده!

    خستم!خیلی هم خستم و فک کنم به یه بن بست تاکتیکی خوردم که دیگه کم کم باید از هدایت خونه ی سعید استعفا بدم پس فقط علیرضا منصوریان نبود که باید استعفا میداد! و قطعا توی این کنفرانس خبری دلایل ناکامی تیم رو راحت میگم!

    1.نداشتن یک زمین تمرینی برای برگذاری نوشته های تاکتیکی و انجام تمرین ها برای پیاده سازی نقشه ها در وزشگاه بیان ما زمین نداشتیم که توش تمرین کنیم یه روزی "من گناهکارم" اومد جلو گفت حاج آقا نمیتونیم اینجوری ادامه بدیم یکم پیچ خورده داستانمون!گفتم درست میشه ولی خب اعتراض هاش جلوی بازیکنا باعث شد که فعلا از ترکیب بیرونش گذاشتم!

    2.بی پولی باشگاه!باشگاه پول نداره که بازیکنایی که من میخوام رو بگیرن و همش میرن بازیکنای قدیمیه من رو باز برمیگردونن به تیم که دستشون درد نکنه امثال "رای دادگاه" و "بعد از یک همایش کوفتی" رو میارن تا هوادارا رو خوشحال کنن ولی این تیم نفس تازه میخواد من الان یه ساله میگم "آپارتمان شماره 13" رو میخوام و اسمش رو هم توی لیست گذاشتم ولی خب پولش رو نمیدن که بازیکن آزاد بشه بیاد به تیممون!

    3.لابی های سیاسیونی که دور و بر باشگاه رو گرفتن هم مزید بر علت بوده.ما میگفتیم فلان چیزو میخوایم بعد میگفتن بازدیدت پایینه باید فعال تر باشی بیا اینجا این کار رو بکن ما برات فلان چیز رو میاریم و غیره.کار به جایی رسید که این آقایون تو کار منم دخالت کردن و هروز داستان ما پیچیده تر میشد و هوادارا بیشتر اذیت میشدن پس دیگه به این نتیجه رسیدیم که استعفا بدیم!

    دلیل زیاده که بگم ولی خب نگران وقت شماها هستم که نکنه طولانی بشه و بعدا انشالله طی چند کنفرانس تمام اتفاقات افتاده شده رو به همراه اسم مسببینش اعلام میکنم و از هیچ کسی هم ترسی نخواهم داشت و تنها یه عذرخواهی بدهکارم که اونم به طرفداراست که یه روزی اگر خدا بخواد با دست پر برمیگردم و بدهیم رو پس میدم بهشون

    البته بودن کسایی که توی این چند وقت مایه ی دلگرمی بودن و پای ما ایستادن و نذاشتن زودتر استعفا بدیم مث همین "مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید" که هفته های یه تنه پای ما وایساد ولی خب بعد 5 هفته مصدوم شده و نمیدونیم کی برمیگرده!فعلا که زیر تیغ جراح هاست تا این پیچش داستانیش مداوا بشه و هروقت آماده ی حضور بودش برگرده!

     

    پ.ن:این نوشته یه شوخی کوچیک بود که یهویی شکل گرفت!اصن یه چیز دیگه ای بود که به اینی که الان هست تبدیل شدش مث اینکه کل مدارک بگن بچت دختره ولی خب یهو پسر به دنیا بیاره خانومت!اولش فقط صفحه رو باز کردم و چنتا جمله نوشتم بعد یه جمله ی دیگه به ذهنم رسید بعدش عنوان رو عوض کردم و بعدترش چند جمله ی دیگه نوشتم و بعدترترش یه چنتا جمله ی دیگه و بعدترترترش متن رو تکمیل کردم و دیدم دیگه کامل شده و حالا هم منتشرش میکنیم!

    پ.ن تر:یه وقت فک نکنین حالا ما زن داریم و قراره بچه دار بشیم نه بابا ما زن و بچمون کجا بوده!

    پ.ن ترتر:پیشاپیش به پیامایی که قراره برای اعلام وضعیتم توی پ.ن تر قراره ارسال شه اینه که جوابی نخواهم داد البته شاید جواب هم دادم خدا رو چه دیدی! خخخ

     

  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

    چالش بزنیم؟؟؟؟

    سلام آقا این که این حرکت انجام بشه یا نه فقط و فقط به شماها بستگی داره که دوست دارید توی این حرکت سهیم باشید یا نه!

    تا فردا همین موقع اگر کسی شرکت نکرد این پست به طور خودکار حذف میشه

    حالا موضوع واسه اونایی که دوست دارن توی چالش شرکت کنن چیه؟


    اگر شما یه نیروی فراطبیعی داشتید(قهرمان بودید خودمونیش) دوست داشتید اون قدرت چی باشه و باهاش چیکار میکردید و(حتی میتونید مثلا بگید رقیب اصلیتون کی بود) درنهایت چگونه زندگی میکردید!

     

    حالا هرکی که دوست داره تو این حرکت شرکت کنه یه متن بنویسه و توی وبلاگش بذاره و سه تا از دوستاش رو هم دعوت کنه به این حرکت و در آدرس این صفحه رو هم توی متنش بیاره تا بقیه بتونن متن های بچه های دیگه رو بخونن.

    راستی به من هم بگه که همین زیر اسمش رو لینک کنم!

     

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

    قبل از کنفرانس مطبوعاتی نتانیاهو

    Before the Netanyahu's press conference


    .....در اتاق اطلاعات جنگ موساد باز شد و سرهنگ میشل به داخل اتاق رفت و در رو بست.

    سربازان داخل اتاق به احترام سرهنگ بلند می شن ...سرهنگ با یک اطمینان خاص با صدای جذاب گفت: بشنید سربازان باوفا...خوب احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه نخست وزیر میان تا اطلاعات مهم رو بگیرن و در کنفرانس مطبوعاتی مطرح کنن تا جهان شاهد حماسه ی قدرت ما باشه... یالا بهم بگید  تو هفته ی  پیش چه بلایی سر این مردم به اصطلاح بیچاره آوردیم؟؟؟

    همین سوال کافی بود تا سربازان داخل اتاق خودجوش سر خود را پایین انداخته و به کف اتاق انداخته و محو هنر بنّا ی ساختمان شوند... سرهنگ میشل با تعجب گفت : کسی نمیخواد بگه چه مرگتونه؟؟؟

    که یکهو از این وضع عصبانی شد و گفت : تا شماره ی 3 فرصت دارید من مسخره ی شماها نمیشم و آبروم رو جلو نخست وزیر از دست نمیدم.

    خوب میشمارم اگه تا 3 کسی چیزی گفت که هیچ ولی اگه نگفت یکی تون رو  با کُلتی که از پدر پرز هدیه گرفتم میکشم...1...2...در این حالت بود که یکی از اعضای اتاق گفت : قربان شما بگید چی میخواید تا ما به شما اطلاعات بدیم...سرهنگ گفت : خوب اول از سامانه ی گنبد آهنین بگید ببینم چه طور تونسته همه ی حملات مقاومت رو خنثی کنه؟؟؟

    یکی از سرباز ها گفت : قربان توی این هفته حدود 500 حمله از طرف مقاومت به ما شد که خوشبختانه 100 نفر از مجرب ترین متخصصان ما تونستن حدود 100 حمله ی اون ها رو خنثی کنن که این یک پیروزی بزرگی هست...

    سرهنگ با عصبانیت گفت: خفه شو...خفه...این افتضاحه این یعنی اینکه 5/4 موشکها از سامانه رد شدن...وای...جامعه ی جهانی ما رو مسخره میکنه...

    سرهنگ گفت : خوب یکی از عملیات های هواپیما های ما توضیح بده.

     سربازی پشت مانیتور نشسته بود گفت:  قربان توی 3 روز ما 38 حمله به سمت غزه انجام دادیم...سرهنگ گفت : آره...همینه...از اول همه میدونستیم که گنبد آهنین زیاد قابل اعتماد نیست ولی حُسن ارتش اسرائیل به نیروی هوایی همیشه پیروزش هست...اینه همین خبر میتونه قدرت ما رو به جهان ثابت کنه...بعد سرهنگ به همراه خودش گفت: این رو بزار تو پوشه ی سخنرانی...

    در این حال سرباز پشت مانیتور گفت: قربان نمیخواید نتیجه رو بدونید؟؟؟

    سرهنگ با لحن خوشحال گفت: نتیجه مشخصه دیگه پیروزی 100درصدی در حملات هوایی...

    سرباز گفت: خیر...همچین قضیه ای صحت نداره... درسته 38 حمله داشتیم که میشه روزی  12یا 13 هواپیما حدودا...ولی ما متاسفانه نصف هواپیما هامون رو از دست دادیم...

    سرهنگ که عصبانی شده بود گفت: (....)،(از به کار بردن جمله معذوریم).

    یعنی هیچ پیروزی قاطعی نداشتیم که بشه عنوان کرد؟؟؟

    یکی از سربازان گفت: چرا قربان یه پیروزی قاطع داشتیم که شاید به دردمون بخوره...

    سرهنگ که با این حرف کمی امید تو چهرش پیدا شده بود گفت : بگو...آفرین بالاخره یکی یه خبر خوب داره که بده و ما رو از تو گِل بدبختی دربیاره...جون مادرت یه خبر خوب بده...

    سرباز گفت: شنبه ی این هفته یک ماهی گیر از اورشلیم تونست تویه مسابقه ی حساس با مردم محله با صید یه ماهی برنده ی مسابقه بشه...

    سرهنگ گفت: تو به من بگو چه قدره؟؟؟

    سرباز: ماهی؟؟؟

    سرهنگ: خودت چی فکر میکنی؟؟؟

    سرباز: 3 کیلو!!!!

    سرهنگ: احمق اندازه ی مغزت رو میگم...ابله اصلا تو عقل داری؟؟؟

    سرباز: خیر!!!

    سرهنگ : کدوم ابلهی این تپه ی گچ رو اینجا تو اتاق اطلاعات استخدام کرده؟؟؟  

    سربازان: قربان ایشون با بالا ارتباط دارن...ایشون پسر خاله ی نخست وزیر هستن.

    سرهنگ با ترس گفت: ای وای...عزیزم چه خبر خوبی بود به خاطر این خبر یک هفته مرخصی تشویقی داری برو حالشو ببر...

    سرهنگ برای آخرین بار با لحن نا امیدی پرسید : کسی خبر دیگه ای نداره؟؟؟

    بعد از این سوال به محافظش گفت: نخست وزیر کی میان؟؟؟

    محافظ: تا 10 دقیقه ی دیگه میرسن ...

    سرهنگ این بار گفت :حداقل یه راه فرار معرفی کنید...

    یکی از سربازان گفت: قربان من یک پیشنهاد دارم...

    سرهنگ: بگو.

    سرباز: قربان پسر خاله ی من تو حیفا یه ویلا داره که هیچ کس خبر نداره...اگه بخواید و بتونید برا بچه ها و خودتون مرخصی رد کنید و بلند شیم بریم...البته باید لباس و مایو هم بیاریم تا یه کم تو آب و در حال شادی ظاهری در باطن خود خودمون رو اصلاح کنیم و از خداوند بخوایم که دیگه از این مشکلات پیش نیاد.

    سرهنگ : نه خوب نیست...من خودم یه نقشه دارم...میریم حیفا و ویلای پسر خاله ی تو و بقیشم که تو گفتی...

    بلند شین اگه میخواید سالم بمونید با ما بیاید... نقشه تغییر کرده پس بلند شین...

    The-End

     

            

     

     

     

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (5)

    پرده ی اول

    داخل هواپیما مصطفی کنار مهشید نشسته بود و هردو آماده ی حرکت هواپیما بودند مصطفی با یه شیرینی خاصی رو به مهشید:

    +مهشید

    -(با یک لبخند)جانِ مهشید؟

    +باورت میشه بالاخره رفتیم سر خونه زندگیمون؟باورت میشه بالاخره بدون استرس اینکه بابات ببینتمون یا از کارمون سردربیاره داریم میریم دنبال زندگیمون

    -وا!یجوری حرف میزنی انگار بابا ی من ضحاک ماردوش بوده و تو سیاه چال زندانیت کرده بوده!کلا بنده خدا حرفش این بود که تا شرایطت حل نشده خوبیت نداره دختر پسر باهم زیاد باشن.

    +(با حالت قهرو آمیخته با شوخی)من از اولش خم میدونستم که تو بابات رو بیشتر ازمن دوست داری که الان طرف اونی

    -(با تعجب) عه وا!مصطفی شوخی نکن دیگه!من جفتتون رو دوس دارم

    +منم دوست دارم خانومم

    -(با شیطنت)میدونم یه چیز جدید بگو آقا مصطفی

    هردو یک لبخند کوچک میزنن و در همین حین هواپیما شروع به پرواز میکنه!

     

    پرده ی دوم

    زمان روایت در گذشته روز خراب شدن رابطه ی سعید و رعنا

    ساعت 1:30 ظهر و همچنان سعید غرق در خواب و ناگهان گوشی تلفنش زنگ میخوره و از خواب میپره.

    رعنا پشت خط هست و سعید به بیدار شدن و دیدن نام رعنا و نگاه به ساعت روی دیوار با دست میزنه روی سرش و با خودش میگه:اینو حالا چیکارش کنم؟

    تلفن رو بر میداره و شروع میکنه به حرف زدن:

    +سلام،خوبی؟کجایی تو؟آقا لطفا اون جلو ماشین رو بکش اونور ما رد شیم بخدا قرار داریم...الووو

    -الو

    +سلام
    -
    سلام.کجایی؟

    +من تو راهم(موزیک پلیر رو روشن میکنه)ببین یه لحظه صبر کن آقا ببخشید میشه این صدای ضبط رو کم کنید من چیزی نمیشنوم.(دستگاه رو خاموش میکنه)ممنون آقا،خب کجا بودیم؟

    -پرسیدم کجایی؟

    +گفتم که تو راه

    -کجای راه دقیقا؟

    +دقیقا رو که نمیدونم ولی تو راهم دیگه!من سر ساعت میرسم اونجا.تاخیر که نداری؟

    -نه...پس باشه خداحافظ تا بعد

    +خداحافظ

    سعید نگاهی به ساعت میکنه و میبینه ساعت 1:34 دقیقه هست و کمتر از نیم ساعت وقت داره تا خودش رو از شهر ری به سمت نیاوران برسونه پس بی درنگ شروع به حاضر شدن میکنه و بعد از 6 دقیقه آماده ی خارج شدن از خونه میشه!

    به مصطفی زنگ میزنه:

    +الو مصطفی

    -سلام سعید

    +خوبی؟

    -ممنون!در خدمتم

    +ببین دستم به دامنت من تو یه موضوعی گیر کردم

    -(کمی با تعجب)چه موضوعی؟!

    +ببین من باید کمتر از 20 دقیقه ی دیگه توی یک کافه تو نیاورون باشم پیش رعنا!خواب موندم راهی به ذهنت میرسه

    -خب چرا زود تر بلند نشدی؟الان چیکار میشه کرد مگه؟!

    +راهی به ذهنت نمیرسه؟!

    -تنها راهی که به ذهنم میرسه اسی خلافه!

    +اسی خلاف؟کدوم اسی خلاف

    -یکی از بچه محلاست تازه از زندان خلاص شده من زیاد باهاش رفت و آمد ندارم ولی خب تو مدرسه بهش تقلب میرسوندم برا همین معمولا یه چیزی بهش بگم انجام میده

    +خب بهش بگو بیاد منو ببره دیگه

    -مطمئنی؟

    +اره بابا بیاد منو ببره

    -پای خودت هرچی شد؟

    +مگه قراره چی بشه؟

    -نه آخه این اسی خلاف موتور داره بعدشم باید پولش رو همونجا بدی ها میگم مشکلی نیست از نظرت؟!

    +نه بابا اتفاقا الان بهتره چون ترافیکه با موتور رفت که ترافیک رو پیچوند پولشم که میدم دیگه

    -باشه پس من بهش میگم تا 5 دقیقه ی دیگه جلو خونتون باشه

    +دمت گرم

    -خداحافظ

     

    پرده ی سوم

    داخل هواپیما همه خواب هستند و راهروهای با نرو کمی روشن هستند مصطفی از خواب بیدار میشه و با تعجب از اینکه چرا هنوز نرسیدن به دور و اطرافش نگاه میکنه ولی کسی بیدار نیست!

    دست به صورتش میکشه و به ساعت نگاه میکنه و اینکار باعث تعجب بیشتر مصطفی میشه چون طب ساعت باید هواپیما 3 ساعت قبل به مقصد میرسیده ولی همچنان در حال پرواز هستن و همه هم خواب هستن حتی مهشید!

    به دست به مهشید میزنه و میگه:مهشید جان؟! مهشید بلن شو!

    یک صدای کلفت که یک پارچه روی صورتش هست با صدای یک فرد محتاج خواب:مهشید کیه؟بگیر بخواب بابا!

    مصطفی بشدت میترسه و با ترس:مهشید چرا صدات اینجوری شده؟مهشید با توام!

    پارچه رو برمیداره و جیغ میزنه:تو کی هستی؟

    مصطفی به جای مهشید کنار یک شخص سیبیل کلفت و خشن نشسته بود و بعد از دیدن این صحنه از صندلی بلند شد به بین راهروی صندلی ها به دنبال مهشید میگشت!

    بعد از اینکه در پیدا کردن مهشید موفق نبود و داد مردمی که از خواب بلند شده بودند به سمت میکرفونی که مهمانداران هواپیما برای مواقع ضروری از آن استفاده میکردن رفت و پشت میکرفون با صدای بلند و با نگرانی:مهشید کجایی؟کسی از شما نمیدونه زن من کجاست؟

    یکی از مهماندارها از پشت سر مصطفی وارد شد و قصد تذکر به مصطفی رو داشت و زد به پشت اون و گفت مهشید پیش منه جناب محترم!

     وقتی مصطفی برگشت دید که پدر مهشید درلباس مهماندار خانم جلوش ایستاده و به مهشی و خودش یک کوله پشتی (حامل چتر نجات)بسته!

    مصطفی با ترس و استرس اول به صورت مهشید که داشت گریه میکرد و بعد رو به پدر مهشید:

    +آقا ماشالله داستان چیه؟شما چرا لباس زنونه تنوتونه؟

    -داستان اینه که اومدم جواب حرفات رو بدم!

    +کدوم حرفا؟

    -که من آمریکای جنایتکارم یا نه!(اشاره به پیامک مصطفی در اپیزود قبلی)

    اومدم دخترم رو ازت جدا کنم تا جیگرم حال بیاد تو هم نمیتونی هیچکاری کنی!

    +(مصزفی که همه چیز رو در حال از دست رفتن میدید با کمی شجاعت)نه آقا ماشالله من نمیذارم این اتفاق بیوفته!
    -
    خیلی خب پس فقط نگاه کن!

    آقا ماشالله در هواپیما رو باز میکنه و آماده میشه که خودش و مهشید رو از هواپیما خارج کنه که با مصطفی گلاویز میشه و در همین حین روبه مصطفی

    -ول میکنی یا یه بلا سرت بیارم؟!

    +ول نمیکنم چون نمیخوام عشم رو ازم بگیری!مهشید فرار کن

    *(با ترس)کجا فرار کنم؟

    -مهشید بابا همونجا وایسا

    *چشم باباجون

    +یعنی چی بابا جون بیا اینور من ازت دفا...

    صدای گلوله حرف مصطفی رو قطع میکنه و جیغ مهشید با دیدن تیر خوردن مصطفی شروع میشه!(تیری که از سمت آقا ماشالله شلیک شده بود)

    مصطفی به آرومی به زمین میوفته و با صدای صوت گلوله فقط به خروج آقا ماشالله و مهشید از هواپیما نگاه کرد و با خروج آن ها چشم هاش به آرومی بست!

    ناگهان با صدای بلند اسم مهشید رو صدا کرد و از خواب بلند شد!

     

    پرده ی چهارم

    حدود 15 دقیقه ای بود که رعنا توی کافه تنها نشسته بود و منتظر سعید بود!

    کم کم آماده ی رفتن شده بود که یکهو سعید با یک ظاهر عجیب وارد کافه شد.

    مسئول کافه که فکر کرده بود سعید یک فردی هست که حالت عادی نداره سریع بلند شد و به سمت سعید حرکت کرد تا اون رو به بیرون کافه بفرسته ولی سعید بلافاصله گفت آقا من با اون خانوم اونجا قرار دارم اگر میشه بذارید برم پیشش.بعد از اینکه کافه دار و رعنا با هم هماهنگ کردن به سعید اجازه داده شد تا بره و سر میز رو به روی رعنا بشینه!

    (سعید با کمی لبخند): +سلام!خوبی؟

    (رعنا باعصبانیت و فریادی خفه): -کجا بودی این همه وقت؟

    +ممم تو راه!

    -همین؟

    +همین دیگه...نمیدونی یسری داستان پیش اومدن که اگه بهت بگم باور نمیکنی!

    سعید میخواست وقایع رو تعریف کنه که رعنا با عصبانیت حرفش رو قطع کرد!

    -این همه تاخیر داشتی و منو منتظر گذاشتی حالا اومدی جلوی من با لبخند میگی این همه مدت فقط تو راه بودی اونم بدون هیچ دلیل موجهی؟

    +(سعید با کمی باتعجب و عصبانیت فراخورده):صبر کن ببینم!الان یعنی داری منو بازخواست میکنی؟

    -(یعنی چی؟

    +جالبه حالا تو میگی یعنی چی؟یعنی چی؟یک خنده ی مسخره میکنه و میگه یعنی نمیدونی یعنی چی؟(حالا دیگه سعید به حد انفجار رسیده بود)نکنه این فضا اکو میده صدا رو که هی منیعنی چی میشنوم!

    رعنا که از این عصبانیت سعیدکه تا اون موقع سابه نداشت کمی ترسیده بود و ترجیح داد که میز رو ترک کنه و بره و فقط با بغض و ناراحتی گفت:خیلی الاغی!

    سعید بلند شد و از لبه ی کیف رعنا اون رو نگه داشت!و با همون عصبانیت:

    +نکنه ناراحت شدی؟ای وای ببخشید که ناراحتت کردم!

    -(رعنا با بغض)بس کن سعید!

    توجه میز های اطراف کاملا روی این حرکت جمع شده بود و حتی مدیر کافه هم داشت به اون ها نگاه میکرد!

    +یه سوال ازت میپرسم و بعد ولت میکنم!نابینا تشریف دارید

    رعنا تا بخواد جوابی بده سعید حرفش رو قطع کرد و گفت خفه شو...(یک خنده ی دیگه)بذار مردم دیگه جواب بدن!آقا شما فک نمیکنی من یکمی مشکل داشت باشم!

    مرد نشسته پشت میز با کمی ترس:کمی ظاهرتون نگران کننده هست بخصوص کبودی زیر چشمتون!

    سعید با یک خشمی که انگار خوشحال بود:ایول دمت گرم!ببین همه نگران این ظاهر منن اونوقت تو نگران 15 دقیقه ی کوفتی هستی؟تو انسانی؟درک داری؟فهم داری؟

    رعنا اینبار دیگه چیزی نمیتونست بگه و فقط به سعید خیره شده بود!منتظر یک هل بود تا بغضش دیگه کاملا جلوی مردم متلاشی بشه!

    سعید که دیگه از کروه در رفته بود و بشدت عصبانی شد یک سیلی حواله ی صورت رعنا کرد و فقط گفت:از اول نباید جلوت زیاد تحولت میگرفتم چون از یه جایی به بعد احساس کردی وظیفمه که بهت خوبی کنم!

    با گفتن این جمله از کافه بیرون رفت و در رو هم محکم بست ولی رعنا دست به روی صورت همونجا نشسته بود و مغزش قفل کرده بودو توانایی حرکت کردن نداشت!

    چند ساعتی از اتفاقات کافه گذشته بود و رعنا همچنان پشت صندلی نشسته بود و خیره شده بود به یک فنجان خالی!

    مسئول کافه بالاخره جرات کرد و به سر میزی که نشسته بود رفت و با کمی ترس:

    +خانم میخواید براتون یه آژانس بگیرم

    -(کمی مکث کرد ولی با خودداری) ممنون میشم اگر لطف کنید!

     

    پایان
    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (1)

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (2)

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (3)

    مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (4)

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶
    سلام
    خیلی خیلی خیلی خوش امدید!
    بخونید دیگه در همین حد حوصله صحبت دارم براتون!