مترو و ما ادراک مترو!



"چقد خوبه اینه این مهران خانِ مدیری"

روح عارف لرستانی شاد

شوخی کردم اپیزود مترو!

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

    فکر تو!

     

    یکم محسن جانِ یگانه گوش بدیم!

     

     

     

     

    فکر تو تنها کرد منو
    از همه دورم کرد
    چشامو بستم رو همه
    عشق تو کورم کرد
    یخ زده بودم تو خودم
    عشق تو آبم کرد
    قبل تو آروم بود دلم
    عشق خرابم کرد
    فکر تو پیرم کرد
    بهونه گیرم کرد
    از همه سیرم کرد
    فکرت اسیرم کرد
    فکر تو پیرم کرد
    بهونه گیرم کرد
    از همه سیرم کرد
    فکرت اسیرم کرد
    دیدی که عشقت کم نشد
    از دل دیونه ام
    رفتم فراموشت کنم
    دیدم نمی‌تونم
    عادت هر لحظه ام شده فکرم این جایی
    سهم از عشقت این نبود این همه تنهایی
    فکر تو پیرم کرد
    بهونه گیرم کرد
    از همه سیرم کرد
    فکرت اسیرم کرد
    فکر تو پیرم کرد
    بهونه گیرم کرد
    از همه سیرم کرد
    فکرت اسیرم کرد

     

     

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • یه بنده خدایی
    • جمعه ۲۶ مرداد ۹۷

    بفرمایید محفل هنر به صرف دیدن "طلا و مس"

  • ۲ | ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    خاطره بازی با نوشته ی قبل کنکور خودم!

    این روزا همه درگیر کنکور و رتبه و سنجش و انتخاب رشته هستن و منو یاد سالی که خودم کنکور داشتم انداخت.سالی که  خیلی بیشتر با بچه ها خندیدیم و خاطرهایی ساختیم که هنوزم وقتی به یاد میاریمشون تازه و خنده دارن و همش به این فکر میکنیم چرا اینقد زود تموم شدن!

    القصه متن زیر که براتون اوردم نوشته خودم درمورد شرایطم حدود چند هفته به کنکوره که از صفحه دهم همین وبلاگ کپی کردمش:


    به نام خدا

    تا کی به تمنای وصال تو یگانه
    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
    .
    مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
    .
    بحر هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف.
    .
    حال اینان چی اند و چه خواهند شد بین خودم و کسانی نزدیک ولی فرصت دست داد تا بگویم آن پسوند"dr"اول اسممان الکی نبود و دکترا داریم⬅از چه نوعش؟نوشتن اراجیف . بنده دکتر سعید(دکتر در زبان فارسی امروز جز آرایه ی شاخص است)دکترا دارم ولی چه باعث شد به این نتیجه برسم؟

    هیچ جز فشار زیاد امتحان(مصدر باب افتعال است).نمیدانید که باید درس و مطالعه(حرف واو باعث پیداش آرایه ی معطوف میشود که هر دو کلمه یک نقش میگیرند)دقیق و چند برابر کرد(برابر کرد فعل مرکب است).جدیدا پرخور هم شده ام(نظریه ی تحریک الکتریکی هیپوتالاموس در روانشنایی)و چند عادت عجیب پیدا کرده ام.موجودات را عجیب نام میبرم مثلا به انسان میگویم حیوان ناطق(حد تام در منطق).میدانی نتیجه ی یک سال، سال بعد مشخص میشود اگر درس بخوانی موفق خواهی شد(جمله ی شرطیه ی متصل در فلسفه).

    شاعر میگوید :درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آورد چرخ نیلوفری را(شعر از ناصر خسرو قبادیانی است)
    زمانی که به امتحانات فکر میکنم اینچنین میشوم...نمیدانم شاید مرضی باشد که تمام همسالانم داشته باشند.
    بزرگان و کوچکان و همسالان بگویند که آیا شرایط من عادی است؟؟؟؟

    راستی در فیلمی طرف گفت نظام فئودالیته(نظام ارباب رعیتی که در کتاب تاریخ 2 آمده است)جالب بود برایم هیچ.



  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

    چرا ما مردها باید عاشق بشویم؟!

    خب برای جواب دادن به این سوال مجبوریم که کمی بحث را فلسفی کنیم و از زاویه و افقی به موضوع بنگریم که تابحال کشف نشده و ما موظف به کشف و ثبت و ضبط و نشر و بسط و رد آنتی تز های آن هستیم.جهت تسهیل هدف این نوشته سعی شده مباحث فلسفی در غالب چند نمونه داستان کوتاه آورده شود.همیچنین بعد فلسفی آن در ناخودآگاه خواننده اثر میگذارد.حالا برویم سراغ اصل مطلب:


    ما عاشق میشویم یک صبح جمعه بعد از یک هفته کار سخت از خواب شیرین خود بزنیم . با همسرجان برویم به کوه پیمایی دلچسب که در طول مسیر پیرمردهایی که از بالا می آیند به ما بگویند خسته نباشید!


    ما عاشق میشویم که مهارت های فنی خود را به چالش بکشیم و آن ها را بهبود ببخشیم و هرچند وقت یکبار شیرآبی که چکه میکند را تعمیر کنیم و ساعت ها زیر شیر با کمر خمیده از حرکات کمر و بازو و سر و گردن لذت ببریم.


    ما عاشق میشویم که کمی وزن کم بکنیم و از آزمون های کنترل اعصاب با موفقیت بیرون بیاییم آن هم با یک فرمول جادویی و بدون عوارض که چیزی نیست جز پاساژگردی و خرید درمانی بانوان.


    ما عاشق میشویم که از طریق خوابیدن روی زمین سفت بعد از یک دعوای جدی با همسرجان اعضای داخلی و استخوان بندی بدن درست درجای درست خود قرارگیرند.
    ما عاشق میشویم که بهانه ای برای جدایی از رفقایمان بدست بیاوریم و با آغوش باز از آن ها و برنامه های جوانیمان خداحافظی بکنیم.


    ما عاشق میشویم که یکی از ضعف های بی درمانمان را برطرف بکنیم.این ضعف مبحث فامیل گریز بودن ما آقایان است که با عشق و ازدواج و اضافه شدن یکی دو جین فامیل جدید به همان قبلی ها پناه ببریم تازه اگر باجناق هم داشته باشیم که...


    ما عاشق میشویم که از خانه و آرامش و سکون آن خلاص شویم و بزنیم به دشت و جاده و ساعت ها در ترافیک جاده شمال یا جنوب و شرق و غرب با یک ترانه ی رومخی بگذرانیم
    ما عاشق میشویم که نقطه ای بر صفت رذیله ی غرور بگذاریم و اینکار فقط و فقط با تایید حرف های همسرجان با یک صدای مخملی مردانه انجام میشود.


    ما عاشق میشویم که دیگر با کم حرفی خداحافظی بکنیم.شاید آقایانی باشند که کم حرف و خجالتی باشند و وقتی این افراد درجمعی حاضر میشوند توی ذوق حضار بخورد و همین افراد وقتی ازدواج میکنند بواسطه ی بحث هایی که با خانم جان دارند یک پا گفتار درمان تجربی میشوند.


    ما عاشق میشویم که پولی که در طول ماه با مشقت های فراوان بدست می آوریم را عاشقانه فدای خواسته های عیال بکنیم.


    ما عاشق میشویم که اصلا از اعتیاد به برنامه های تلویزیون و فوتبال هایش پاک بشویم و عوضش بدانیم چرا مارال به آرزو نمیگوید او مادر واقعی اش است یا چی چی سلطان در جواب فلانی چه گفت یا اینکه این آقا بالاخره شوهر اونه یا بابای اون یکی یا پسر این یکی!


    خلاصه نمونه های فلسفی بسیار زیاد است ولی هم وقت و هم حال و حوصله و هم امکان فلسفیدن بیشتر فعلا مقدور نمیباشد.عاشق بشوید و عاشق بمانید و زندگی بکنید که فقط یکبار زندگی میکنیم اگر عاشق نمیشوید بیایید باهم برویم یک گوشه ی این زمین خدا و عشق و حال کنیم و صفا سیتی برگذارکنیم.


  • ۵ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

    مترو نوشت ٢(fall with you)

    خارجیا یه اصطلاح دارن که توش میگن (I want fall with you) که یعنی میخوام عاشق هم بشیم.بعد اگه این لغات رو همینجوری ترجمه کنی میشه میخوام با تو سقوط کنم
    به همین کوتاهی و قشنگی!
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۴ تیر ۹۷

    مترو نوشت ١(عاشقی)

    امروز عاشقی رو تو نگاه یه مرد دیدم که با تمام وجود چشاش به خانومش که داشت از دستفروش مترو خرید میکرد داد میزد که
    نگیر لعنتی ولی وقتی خانومش گفت بخرم؟!
    یه لبخند زد و گفت بخر!
  • ۷ | ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشمات!

    هیچوقت آن 32 روز را فراموش نمیکنم.قسمتی از تاریخ معاصر که فقط برای من نوشته شده بود.یادم نمیرود آن شب را که تنها در میدان تجریش نشسته بودم و داشتم به صدای خسته ی کسی که سعی میکرد ترانه ای از رضا یزدانی را بخواند گوش میدادم.تو روی یک سکو آنطرف تر نشسته بودی با یک لیوان یخ در بهشت ملس و داشتی آن ترانه را زمزمه میکردی!

    گویی ارتباط من با آن صدای خسته که هیچ با جهان قطع شد و انگار شده بودم میهمان کنسرت تک نفره ی تو.بعد از چند لحظه دزدکی نگاه کردنت گویی فهمیدی و سرت را چرخاندی و درست ذل زدی به چشمانم انگار که از این لذت من شاکی بودی.

    برق چشمانت در هم چند صدم ثانیه های اولیه کار خودش را کرد و ابهت نگاهت وجودم را فراگرفت.کمی به خودم جرئت دادم و سری تکان دادم و گفتم سلام! خاطرم هست که از تشنج صدایم خنده ات گرفت.از چشمانت شیطنت میبارید و من از بی چتر بودن زیر این باران رسوبی که به قلبم رسوخ میکرد لذت میبردم.

    بعد از چند دقیقه باز به خودم جرئت دادم با قدرت به تو گفتم : میتونیم کمی باهم معاشرت داشته باشیم؟ با شیطنت نقش کلافه ها را بازی کردی و گفتی : بستگی داره که فردا کافه ایکس مهمونم کنی یا نه؟

    آن شب را فارغ ز غوغای جهان گذراندم  و صبر کردم تا عصر که قرار بود تو را ببینم.راستش را بخواهی اصلا انتظار نداشتم که بیایی ولی وقتی در کافه باز شد و تو آمدی احساس آزادی و پرواز درونم قلیان میکرد.

    بعد از کمی بحث معمولی و سوال و جواب که مشخص بود از جواب هایت دارم گند میزنم به حال خوبمان بحثی را وسط کشیدی که اصلا در خیالات مریض خود هم دیالوگی برای آن نداشتم :

    "دیشب افتتاحیه ی جام جهانی رو دیدی؟!"

    با احساس سرافکندگی جام جهانی ای که در سال 2006 در دستان زیدان قرار نگرفته بود جواب دادم:نه

    تو با تعجب گفتی: مگه فوتبالی نیستی؟!

    +البته که هستم ولی خب دیشب فرصت پیدا نکردم بازی رو ببینم.

    -خب حالا بگو طرفدار کدوم تیم هستی؟

    داشتم خودم را آماده میکردم که بگویم طرفدار "انگلیس" هستم و دانش فوتبالی ام را به رخ تو بکشم که پریدی وسط حرفم و با هیجان گفتی من طرفدار آرژانتین هستم و بازیکن فقط مسی! عالم و آدم میدانست که اگر یک تیم و یک بازیکن در این دنیا وجود داشته باشند که من صد در صد از آن ها متنفر باشم آرژانتین و مسی بودند ولی صد حیف که خوشحالی چشمانت این جرئت را از من گرفته بود که ضد نظرت حرفی بزنم یا اصلا صد شکر که حرفی نزدم که ناراحتت کنم.

    آن روز ها کافه ایکس شده بود پاتوق من و تویی که بدون دردسری فوتبال ببینیم،از مسی تعریف کنیم،حذف انگلیس و ایتالیا و اسپانیا و پرتغال را مسخره کنیم و دوباره همین چرخه را دنبال و تکرار کنیم تا که بالاخره بعد از چند بازی سخت رسیدیم به بازی نیمه نهایی: آرژانتین در مقابل هلند.

    راستش را بخواهی اگر خودم بودم و دنیای قبل از تو این لحظاتِ تحمل آرژانتین و مسی در نیمه نهایی برایم جزء بدترین لحظه های فوتبالی ام بود.ولی تو آمدی تا معادلات را برهم بزنی! شده بودم یک آرژانتینی تمام عیار.هنوز هم که به آن کافه میروم صاحب آنجا من را با خاطره ی خوشحالی 2 نفره ای که باهم بعد از پنالتی دیماریا که حکم صعود به فینال را امضا کرد من را خجالت زده میکند.

    شبی بود عجیب و دوست داشتنی،تازه داشتم احساس میکردم که دنیا روی خوشش را به ما ندارها هم نشان میدهد.تازه داشتم زندگی را با چشمان رنگی میدیدم و کیف میکردم که آن شب لعنتی رسید."فینال جام جهانی مقابل آلمان" اصلا از همان اول شبی که هیگواین آن تقریبا دروازه خالی را گل نکرد مشخص بود شب،شبِ استرس زایی است.من جای نگاه کردن بازی محو تماشای جنب و جوش تو شده بودم.فحش دادن هایت به هیگواین و موقعیت های گلی که گل نمیشد و در نهایت دقیقه ی 118 که ضربه ی ماریو گوتزه تیر خلاصی بود بر پیکر من که چرا ناراحت شدی.

    بعد بازی نارحت بودی و عصبی! وقتی موضوع آینده ی خود را وسط کشیدم خیلی بی پروا گفتی که این ماه را با خوشی گذراندی ولی برای بعدش برنامه داری و داری میروی خارج از کشور.داری میروی برای ادامه ی کار و زندگی. حرفت را در 3 جمله زدی و با گفتن یک خداحافظ رفتی.وقتی داشتی میرفتی شاید جنس نگاه من به تو از جنس نگاه لیونل مسی به جام جهانی ای که قرار بود در دست آلمان ها باشد بود.

    "نزدیک ولی دست نیافتنی"

    تو رفتی و من ماندم با یک دنیا حسرت و سرافکندگی.حسرت بدست نیاوردنت و و سرافکندگی حمایت از آرژانتین منفور در سال 2014

     


  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • یه بنده خدایی
    • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

    میشه برگردی طوری!

    یکم رضا صادقی گوش بدیم کنار هم!





  • ۱ | ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • یه بنده خدایی
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

    قانون دوستانه ی بلاگی!(پست ثابت)

    سلام

    امیدوارم حالتون خوب باشه.

    این چند وقتی که توی بلاگ بودم سعی کردم یواشی از توی سایه ها بیام و هر چند وقت یه متن از نوشته هام رو بذارم براتون و بیشتر میشه گفت یه حیات نباتی داشتم و با بقیه ی بلاگی ها کاری نداشتم ولی حالا دیگه میخوام این رویه رو عوض کنم و با بلاگی ها معاشرت دوستانه داشته باشیم و باهم حرف بزنیم و به هم کمک کنیم تا حال خودمون و نوشته هامون رو بهتر کنیم! پس هرکسی دوست داره که تو این حرکت کنار ما باشه بعد از اینکه اینجا رو دنبال کرد بگه که ماهم دنبالش کنیم و یه معاشرت دوستانه داشته باشیم.

    معاشرتی به وسعت دنیا!


  • ۱۱ | ۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • یه بنده خدایی
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷
    دائما یکسان نباشد حال ما!