پرده ی اول

داخل هواپیما مصطفی کنار مهشید نشسته بود و هردو آماده ی حرکت هواپیما بودند مصطفی با یه شیرینی خاصی رو به مهشید:

+مهشید

-(با یک لبخند)جانِ مهشید؟

+باورت میشه بالاخره رفتیم سر خونه زندگیمون؟باورت میشه بالاخره بدون استرس اینکه بابات ببینتمون یا از کارمون سردربیاره داریم میریم دنبال زندگیمون

-وا!یجوری حرف میزنی انگار بابا ی من ضحاک ماردوش بوده و تو سیاه چال زندانیت کرده بوده!کلا بنده خدا حرفش این بود که تا شرایطت حل نشده خوبیت نداره دختر پسر باهم زیاد باشن.

+(با حالت قهرو آمیخته با شوخی)من از اولش خم میدونستم که تو بابات رو بیشتر ازمن دوست داری که الان طرف اونی

-(با تعجب) عه وا!مصطفی شوخی نکن دیگه!من جفتتون رو دوس دارم

+منم دوست دارم خانومم

-(با شیطنت)میدونم یه چیز جدید بگو آقا مصطفی

هردو یک لبخند کوچک میزنن و در همین حین هواپیما شروع به پرواز میکنه!

 

پرده ی دوم

زمان روایت در گذشته روز خراب شدن رابطه ی سعید و رعنا

ساعت 1:30 ظهر و همچنان سعید غرق در خواب و ناگهان گوشی تلفنش زنگ میخوره و از خواب میپره.

رعنا پشت خط هست و سعید به بیدار شدن و دیدن نام رعنا و نگاه به ساعت روی دیوار با دست میزنه روی سرش و با خودش میگه:اینو حالا چیکارش کنم؟

تلفن رو بر میداره و شروع میکنه به حرف زدن:

+سلام،خوبی؟کجایی تو؟آقا لطفا اون جلو ماشین رو بکش اونور ما رد شیم بخدا قرار داریم...الووو

-الو

+سلام
-
سلام.کجایی؟

+من تو راهم(موزیک پلیر رو روشن میکنه)ببین یه لحظه صبر کن آقا ببخشید میشه این صدای ضبط رو کم کنید من چیزی نمیشنوم.(دستگاه رو خاموش میکنه)ممنون آقا،خب کجا بودیم؟

-پرسیدم کجایی؟

+گفتم که تو راه

-کجای راه دقیقا؟

+دقیقا رو که نمیدونم ولی تو راهم دیگه!من سر ساعت میرسم اونجا.تاخیر که نداری؟

-نه...پس باشه خداحافظ تا بعد

+خداحافظ

سعید نگاهی به ساعت میکنه و میبینه ساعت 1:34 دقیقه هست و کمتر از نیم ساعت وقت داره تا خودش رو از شهر ری به سمت نیاوران برسونه پس بی درنگ شروع به حاضر شدن میکنه و بعد از 6 دقیقه آماده ی خارج شدن از خونه میشه!

به مصطفی زنگ میزنه:

+الو مصطفی

-سلام سعید

+خوبی؟

-ممنون!در خدمتم

+ببین دستم به دامنت من تو یه موضوعی گیر کردم

-(کمی با تعجب)چه موضوعی؟!

+ببین من باید کمتر از 20 دقیقه ی دیگه توی یک کافه تو نیاورون باشم پیش رعنا!خواب موندم راهی به ذهنت میرسه

-خب چرا زود تر بلند نشدی؟الان چیکار میشه کرد مگه؟!

+راهی به ذهنت نمیرسه؟!

-تنها راهی که به ذهنم میرسه اسی خلافه!

+اسی خلاف؟کدوم اسی خلاف

-یکی از بچه محلاست تازه از زندان خلاص شده من زیاد باهاش رفت و آمد ندارم ولی خب تو مدرسه بهش تقلب میرسوندم برا همین معمولا یه چیزی بهش بگم انجام میده

+خب بهش بگو بیاد منو ببره دیگه

-مطمئنی؟

+اره بابا بیاد منو ببره

-پای خودت هرچی شد؟

+مگه قراره چی بشه؟

-نه آخه این اسی خلاف موتور داره بعدشم باید پولش رو همونجا بدی ها میگم مشکلی نیست از نظرت؟!

+نه بابا اتفاقا الان بهتره چون ترافیکه با موتور رفت که ترافیک رو پیچوند پولشم که میدم دیگه

-باشه پس من بهش میگم تا 5 دقیقه ی دیگه جلو خونتون باشه

+دمت گرم

-خداحافظ

 

پرده ی سوم

داخل هواپیما همه خواب هستند و راهروهای با نرو کمی روشن هستند مصطفی از خواب بیدار میشه و با تعجب از اینکه چرا هنوز نرسیدن به دور و اطرافش نگاه میکنه ولی کسی بیدار نیست!

دست به صورتش میکشه و به ساعت نگاه میکنه و اینکار باعث تعجب بیشتر مصطفی میشه چون طب ساعت باید هواپیما 3 ساعت قبل به مقصد میرسیده ولی همچنان در حال پرواز هستن و همه هم خواب هستن حتی مهشید!

به دست به مهشید میزنه و میگه:مهشید جان؟! مهشید بلن شو!

یک صدای کلفت که یک پارچه روی صورتش هست با صدای یک فرد محتاج خواب:مهشید کیه؟بگیر بخواب بابا!

مصطفی بشدت میترسه و با ترس:مهشید چرا صدات اینجوری شده؟مهشید با توام!

پارچه رو برمیداره و جیغ میزنه:تو کی هستی؟

مصطفی به جای مهشید کنار یک شخص سیبیل کلفت و خشن نشسته بود و بعد از دیدن این صحنه از صندلی بلند شد به بین راهروی صندلی ها به دنبال مهشید میگشت!

بعد از اینکه در پیدا کردن مهشید موفق نبود و داد مردمی که از خواب بلند شده بودند به سمت میکرفونی که مهمانداران هواپیما برای مواقع ضروری از آن استفاده میکردن رفت و پشت میکرفون با صدای بلند و با نگرانی:مهشید کجایی؟کسی از شما نمیدونه زن من کجاست؟

یکی از مهماندارها از پشت سر مصطفی وارد شد و قصد تذکر به مصطفی رو داشت و زد به پشت اون و گفت مهشید پیش منه جناب محترم!

 وقتی مصطفی برگشت دید که پدر مهشید درلباس مهماندار خانم جلوش ایستاده و به مهشی و خودش یک کوله پشتی (حامل چتر نجات)بسته!

مصطفی با ترس و استرس اول به صورت مهشید که داشت گریه میکرد و بعد رو به پدر مهشید:

+آقا ماشالله داستان چیه؟شما چرا لباس زنونه تنوتونه؟

-داستان اینه که اومدم جواب حرفات رو بدم!

+کدوم حرفا؟

-که من آمریکای جنایتکارم یا نه!(اشاره به پیامک مصطفی در اپیزود قبلی)

اومدم دخترم رو ازت جدا کنم تا جیگرم حال بیاد تو هم نمیتونی هیچکاری کنی!

+(مصزفی که همه چیز رو در حال از دست رفتن میدید با کمی شجاعت)نه آقا ماشالله من نمیذارم این اتفاق بیوفته!
-
خیلی خب پس فقط نگاه کن!

آقا ماشالله در هواپیما رو باز میکنه و آماده میشه که خودش و مهشید رو از هواپیما خارج کنه که با مصطفی گلاویز میشه و در همین حین روبه مصطفی

-ول میکنی یا یه بلا سرت بیارم؟!

+ول نمیکنم چون نمیخوام عشم رو ازم بگیری!مهشید فرار کن

*(با ترس)کجا فرار کنم؟

-مهشید بابا همونجا وایسا

*چشم باباجون

+یعنی چی بابا جون بیا اینور من ازت دفا...

صدای گلوله حرف مصطفی رو قطع میکنه و جیغ مهشید با دیدن تیر خوردن مصطفی شروع میشه!(تیری که از سمت آقا ماشالله شلیک شده بود)

مصطفی به آرومی به زمین میوفته و با صدای صوت گلوله فقط به خروج آقا ماشالله و مهشید از هواپیما نگاه کرد و با خروج آن ها چشم هاش به آرومی بست!

ناگهان با صدای بلند اسم مهشید رو صدا کرد و از خواب بلند شد!

 

پرده ی چهارم

حدود 15 دقیقه ای بود که رعنا توی کافه تنها نشسته بود و منتظر سعید بود!

کم کم آماده ی رفتن شده بود که یکهو سعید با یک ظاهر عجیب وارد کافه شد.

مسئول کافه که فکر کرده بود سعید یک فردی هست که حالت عادی نداره سریع بلند شد و به سمت سعید حرکت کرد تا اون رو به بیرون کافه بفرسته ولی سعید بلافاصله گفت آقا من با اون خانوم اونجا قرار دارم اگر میشه بذارید برم پیشش.بعد از اینکه کافه دار و رعنا با هم هماهنگ کردن به سعید اجازه داده شد تا بره و سر میز رو به روی رعنا بشینه!

(سعید با کمی لبخند): +سلام!خوبی؟

(رعنا باعصبانیت و فریادی خفه): -کجا بودی این همه وقت؟

+ممم تو راه!

-همین؟

+همین دیگه...نمیدونی یسری داستان پیش اومدن که اگه بهت بگم باور نمیکنی!

سعید میخواست وقایع رو تعریف کنه که رعنا با عصبانیت حرفش رو قطع کرد!

-این همه تاخیر داشتی و منو منتظر گذاشتی حالا اومدی جلوی من با لبخند میگی این همه مدت فقط تو راه بودی اونم بدون هیچ دلیل موجهی؟

+(سعید با کمی باتعجب و عصبانیت فراخورده):صبر کن ببینم!الان یعنی داری منو بازخواست میکنی؟

-(یعنی چی؟

+جالبه حالا تو میگی یعنی چی؟یعنی چی؟یک خنده ی مسخره میکنه و میگه یعنی نمیدونی یعنی چی؟(حالا دیگه سعید به حد انفجار رسیده بود)نکنه این فضا اکو میده صدا رو که هی منیعنی چی میشنوم!

رعنا که از این عصبانیت سعیدکه تا اون موقع سابه نداشت کمی ترسیده بود و ترجیح داد که میز رو ترک کنه و بره و فقط با بغض و ناراحتی گفت:خیلی الاغی!

سعید بلند شد و از لبه ی کیف رعنا اون رو نگه داشت!و با همون عصبانیت:

+نکنه ناراحت شدی؟ای وای ببخشید که ناراحتت کردم!

-(رعنا با بغض)بس کن سعید!

توجه میز های اطراف کاملا روی این حرکت جمع شده بود و حتی مدیر کافه هم داشت به اون ها نگاه میکرد!

+یه سوال ازت میپرسم و بعد ولت میکنم!نابینا تشریف دارید

رعنا تا بخواد جوابی بده سعید حرفش رو قطع کرد و گفت خفه شو...(یک خنده ی دیگه)بذار مردم دیگه جواب بدن!آقا شما فک نمیکنی من یکمی مشکل داشت باشم!

مرد نشسته پشت میز با کمی ترس:کمی ظاهرتون نگران کننده هست بخصوص کبودی زیر چشمتون!

سعید با یک خشمی که انگار خوشحال بود:ایول دمت گرم!ببین همه نگران این ظاهر منن اونوقت تو نگران 15 دقیقه ی کوفتی هستی؟تو انسانی؟درک داری؟فهم داری؟

رعنا اینبار دیگه چیزی نمیتونست بگه و فقط به سعید خیره شده بود!منتظر یک هل بود تا بغضش دیگه کاملا جلوی مردم متلاشی بشه!

سعید که دیگه از کروه در رفته بود و بشدت عصبانی شد یک سیلی حواله ی صورت رعنا کرد و فقط گفت:از اول نباید جلوت زیاد تحولت میگرفتم چون از یه جایی به بعد احساس کردی وظیفمه که بهت خوبی کنم!

با گفتن این جمله از کافه بیرون رفت و در رو هم محکم بست ولی رعنا دست به روی صورت همونجا نشسته بود و مغزش قفل کرده بودو توانایی حرکت کردن نداشت!

چند ساعتی از اتفاقات کافه گذشته بود و رعنا همچنان پشت صندلی نشسته بود و خیره شده بود به یک فنجان خالی!

مسئول کافه بالاخره جرات کرد و به سر میزی که نشسته بود رفت و با کمی ترس:

+خانم میخواید براتون یه آژانس بگیرم

-(کمی مکث کرد ولی با خودداری) ممنون میشم اگر لطف کنید!

 

پایان
مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (1)

مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (2)

مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (3)

مصطفی سعید رعنا دوست رعنا و پدر مهشید (4)